الهه بهشتی

متن مرتبط با «زنجیره در ایروبیک» در سایت الهه بهشتی نوشته شده است

در ستایش تنهایی

  • نیلوبلاگ

    توسط: الهه بهشتی در تاریخ: جمعه ۱۴۰۳/۱۰/۱۴، 21:51 یک نفر می‌گفت: «تنها بودن با احساس تنهایی کردن خیلی فرق دارد!»و من الآن معنی این جمله را می‌فهمم!به نظرم هر انسانی در طول زندگی خود یک بار خیلی جدی به این حقیقت پی می‌برد که واقعا تنهاست. فرقی ندارد چند تا دوست دارد، چند نفر دور و برش هستند و چقدر سرش شلوغ است. مثل مرضی که ناگهان می‌فهمی به آن مبتلا شده‌ای. نه! در واقع همیشه به...

    ادامه مطلب
  • دریای شرق - قسمت بیستم

  • نیلوبلاگ

    شب بعد، وقتی به سمت خانه برمی گشتم هنوز خیابان ها شلوغ بود. وقتی داشتم از میدان رد می شدم، عده ای را دیدم که معرکه گرفته اند، کمی جلوتر رفتم تا ببینم چه خبر شده که متوجه شدم عده ای ریخته اند سر یک نفر...

    ادامه مطلب
  • دریای شرق - قسمت بیستم و یکم

  • نیلوبلاگ

    بالأخره یکشنبه شب فرارسید و من به همراه جونگ سو به سمت خانه ای که جلسه ی انجمن در آن انجام می شد رفتیم. اضطراب شدیدی وجودم را فراگرفته بود و این اضطراب وقتی وارد خانه شدیم بیشتر شد چون احساس کردم من د...

    ادامه مطلب
  • دریای شرق - قسمت بیستم و دوم

  • نیلوبلاگ

    اما موگه راضی نشد که همراه من بیاید، می گفت راه دیگری برای پول درآوردن بلد نیست و حاضر نیست ریسک کند. خیلی تلاش کردم اما افاقه نکرد و در نهایت مجبور شدم به تنهایی به آن خانه بروم. در آن خانه چیزی جز ک...

    ادامه مطلب
  • دریای شرق - قسمت بیستم و سوم

  • نیلوبلاگ

    جلو آمد و با حالت سردی که نمی شد به درونش پی برد به جونگ سو گفت: -می دونی چقدر منتظرت موندم؟ بالأخره به این نتیجه رسیدم که انتظار بی فایده ست و تصمیم گرفتم بیام اینجا. حالا می بینم که چقدر به موقع رسی...

    ادامه مطلب
  • دریای شرق - قسمت بیست و چهارم

  • نیلوبلاگ

    تنها راهی که به ذهنم رسید، گرسنگی بود؛ هم درد کمتری داشت و هم از وقتی آن همه غذای لذیذ تدارک دیده بودم و موگه حتی نتوانست یکی از آن ها را بخورد، میلم به غذا خوردن را از دست داده بودم. اولین جلسه ی انج...

    ادامه مطلب
  • دریای شرق - قسمت بیست و پنجم

  • نیلوبلاگ

    وقتی به هوش آمدم، خیلی طول کشید تا به یاد بیاورم که چه اتفاقی افتاده و تشخیص بدهم در بیمارستان هستم. کسی در اتاق نبود و تنها بودم، داشتم به این فکر می کردم که چطور سر از این جا در آورده ام که در اتاق ...

    ادامه مطلب
  • دریای شرق - قسمت بیست و ششم

  • نیلوبلاگ

    گفتم: -شما همیشه مثل یه مادر با من رفتار کردید، آدم چطور می تونه از مادرش ناراحت بشه؟ -آفرین، موضوع دقیقا همینه. من با تو مادرانه رفتار کردم چون تو رو مثل دخترم می دیدم نه عروسم! -نمی فهمم، منظورتون چ...

    ادامه مطلب
  • دریای شرق - قسمت بیست و هفتم

  • نیلوبلاگ

    احساس آن لحظه ام را دقیقا به خاطر می آورم؛ تمام وجودم تهی شد، طوری که احساس کردم یک کالبد توخالی هستم. دوست داشتم جهان اطرافم به یک لحظه ناپدید می شد و مرا در غم و اندوه خود تنها می گذاشت اما متأسفانه...

    ادامه مطلب
  • دریای شرق - قسمت بیست و هشتم

  • نیلوبلاگ

    تا مدت ها ایستاده و به مسیری که هیون کی از آن عبور کرده بود خیره ماندم،xa0 احساس می کردم این مرد را با ذره ذره ی وجودم دوست دارم. وقتی مین هیو رفت، کمی ترسیدم، با خودم فکر کردم که شاید دیگر هیچ وقت نتوا...

    ادامه مطلب
  • دریای شرق - قسمت آخر

  • نیلوبلاگ

    در این مدت از کارگاه جواهرسازی بیرون آمده و مشغول تدریس خصوصی زبان انگلیسی شده بودم. مادر یکی از شاگردهایم، در یک شرکت بین المللی واردات پوشاک کار می کرد و توانست کاری کند تا به عنوان مترجم در شرکتشان...

    ادامه مطلب
  • دریای شرق - قسمت سیزدهم

  • نیلوبلاگ

    احساس عجیبی داشتم، احساس سردرگمی. دو راه پیش رویم بود: ماندن یا رفتن که وقتی آن ها روی ترازو می گذاشتم هر دو کفه اش به یک اندازه سنگینی می کرد، سرنوشتم با انتخاب هر کدامشان به یک اندازه نامعلوم بود اما انگار هنوز یک چیزی از مین هیو در من مانده بود که وادارم می کرد بمانم، مین هیو برای من قله ی فتح نشده ای بود که باید فتحش می کردم. خودم را متقاعد می کردم که این دفعه فرق دارد، چهره ام را در آینه نگاه می کردم؛ خیلی پخته تر و زیباتر از آن دختر شانزده ساله ای بودم که مین هیو می شناخت، افسار زندگی ام ر...

    ادامه مطلب
  • دریای شرق - قسمت چهاردهم

  • نیلوبلاگ

    احساس کسی را داشتم که به یکباره همه چیزش را باخته است. من احمق آن جا چه می کردم؟ با کدام منطق مسخره ای به این نتیجه رسیده بودم که می توانم مین هیو را به دست بیاورم؟ چرا از چند کیلومتری ذهنم هم رد نشده بود که شاید ازدواج کرده باشد وقتی خودم هم در این مدت شخص دیگری را پیدا کرده بودم؟ یک لحظه احساس کردم در انفرادی تنگ و تاریکی به سر می برم که هر لحظه ممکن است سقف آن روی سرم فرو بریزد. تنها جایی که می توانستم برای چند لحظه در آن پناه بگیرم آشپزخانه بود، اشک هایم بی اجازه می ریختند و قفسه ی سینه ام ط...

    ادامه مطلب
  • دریای شرق - قسمت پانزدهم

  • نیلوبلاگ

    مین هیو با این که مقدار زیادی پول همراه خودش و برای خانواده اش آورده بود، هنوز به همراه پدرشوهرم به کوهستان می رفت و هیزم می شکست اما یورا عملا هیچ کاری نمی کرد و جالبتر این که مادرشوهرم هم صدایش درنمی آمد و دلیلش را حتما خودتان می توانید حدس بزنید. من هم بعد از همان روز اول که در خانه ماندم و دیدم تمام کارها به دوش من است و از نظر روحی خیلی عذاب می کشم، حصیرهایی که بافته بودم را برداشتم و به بندر رفتم. سعی می کردم بیشتر کار کنم و دیرتر به خانه برگردم، کم کم اوضاع طوری شد که بعضی شب ها اصلا به خ...

    ادامه مطلب
  • دریای شرق - قسمت ششم

  • نیلوبلاگ

    نزدیکی های غروب بود که تصمیم گرفتم سری به پدر و مادرم بزنم و وارد جاده مارپیچ و سنگلاخی که به سمت خانه ی مان می رفت شدم. هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودم که دیدم پدر و مادرم بی آن که متوجه من باشند، به این سمت می آیند. همان جا ایستادم تا بالأخره رسیدند و متوجه من شدند. مادرم با تعجب پرسید: -تو این جا چیکار می کنی؟ -داشتم میومدم یه سری به شماها بزنم. کجا دارید می رید؟ -مگه تو خبر نداری؟ -از چی؟ -شوهرت ما رو دعوت کرده! -مین هیو؟ آخه برای چی؟ -نمی دونم، گفت یه مهمونی خانوداگیه. چطوریه که تو خبر ندا...

    ادامه مطلب
  • دریای شرق - قسمت هفتم

  • نیلوبلاگ

    کوزه را روی دستم خم کردم و صورتم را با آب آن شستم. آب سرد مثل پتکی بود که به یک آن تمام اتفاقات روز گذشته را به یادم آورد. نمی توانستم باور کنم که این اولین روز جداییمان است و من این قدر آرام و بی هیاهو این واقعیت را پذیرفته ام. چرا همه چیز این قدر برایم عادی بود؟ چرا دوباره به این خانه بازگشتم؟ چرا هیچ اعتراضی نکردم؟ یعنی حتی خودم را لایق ناراحتی هم ندانستم؟ این سوال ها اولین جرقه هایی بودند که مرا به سمت اندیشیدن سوق دادند. اندیشیدن به وضع موجود و این قوانین مسخره ی دست و پاگیر. یاد حرف مین هی...

    ادامه مطلب
  • دریای شرق - قسمت دوم

  • نیلوبلاگ

    شب اول، وقتی همه ی مهمان ها رفتند، مین هیو هم خانه را ترک کرد و من هم جرأت نکردم که چیزی از او بپرسم. مادرشوهرم اتاقمان را نشان داد و با مهربانی گفت: " نگران نباش، زود برمی گرده. حتما رفته خونه ی " کوآنگ هو ". از برادر به هم نزدیکترن. " تصمیم گرفتم تا قبل از این که برگردد، اتاق را کمی تزئین کنم. " هیوک "، برادر کوچکتر مین هیو را که هفت هشت سال بیشتر نداشت، فرستادم تا از تپه کمی برایم گل بچیند. وقتی گل ها را آورد، آن ها را پرپر کردم و روی تشک هایمان که از قبل آن جا پهنxa0 شده بود ریختم. چند شاخه ...

    ادامه مطلب
  • دریای شرق - قسمت اول

  • نیلوبلاگ

    به نام آفریدگار کلمه در دنیایی که ما زندگی می کنیم، رسومات و سنت های عجیب و غریب در تمامی اعصار بر زندگی مردم سایه افکنده و بشر همیشه زیر بار قوانینی که خودش وضع کرده، کمر خم کرده است. در داستان جدیدم که البته داستانی کوتاه است، به سراغ یکی از این سنت های قدیمی که در شرق رایج بوده رفته ام، یکی از سنت های کنفوسیوسی (مشهورترین فیلسوف، نظریه پرداز سیاسی و معلم چینی) که طبق آن، زنی که شوهرش بمیرد یا از او جدا شود، همچنان باید با خانواده ی شوهر خود زندگی کند و اگر بخواهد نزد خانواده ی خود برگردد، در ...

    ادامه مطلب
  • راز درخت انگور - قسمت سوم

  • نیلوبلاگ

    3 هرگاه به یاد خاطراتی که در کودکی و قبل از ناپدید شدن مادرم داشتم می افتم، احساس می کنم که آن سال ها در رویایی طولانی غوطه ور بوده ام و هیچ کدامشان واقعیت ندارند. می دانید؟ نبودن کسی یک درد است و دلیل نبودنش دردی دیگر اما وای به حال کسی که نداند عزیزش به چه دلیل نیست؟ چراکه ندانستن، بسیار دردناکتر از دانستن و حسرت خوردن است. وقتی مادرم ناپدید شد، حدودا یازده سال داشتم؛ شاید مهم ترین زمانی که یک دختر به وجود مادرش نیاز دارد، ابتدای دوران بلوغ، ترس ها و استرس ها و قدم گذاشتن به دنیای بزرگترها. با...

    ادامه مطلب
  • راز درخت انگور - قسمت چهارم

  • نیلوبلاگ

    4 از همان ابتدا می دانستم که سر و گوشش می جنبد و چشمش دنبال پدرم است. زنیکه ی حسود چشم نداشت رابطه ی خوب پدر و مادرم را با هم ببیند، این را از نگاه هایش می فهمیدم که یک دنیا حسرت درونش نهفته بود. از این که مدام سعی می کرد سر صحبت را با پدرم باز کند و حتی اگر امکان داشت، سعی می کرد فرصت مناسبی ایجاد کند و با او تنها باشد؛ مثل همان شبی که آب نمک را از دستم قاپید و با عجله به حیاط رفت. داشتم از عصبانیت منفجر می شدم اما چون مادرم برای آبکش کردن برنج صدایم کرده بود نتوانستم کاری کنم و دست آخر هم آن ق...

    ادامه مطلب