راز درخت انگور - قسمت سوم

خرید بک لینک

3

هرگاه به یاد خاطراتی که در کودکی و قبل از ناپدید شدن مادرم داشتم می افتم، احساس می کنم که آن سال ها در رویایی طولانی غوطه ور بوده ام و هیچ کدامشان واقعیت ندارند. می دانید؟ نبودن کسی یک درد است و دلیل نبودنش دردی دیگر اما وای به حال کسی که نداند عزیزش به چه دلیل نیست؟ چراکه ندانستن، بسیار دردناکتر از دانستن و حسرت خوردن است. وقتی مادرم ناپدید شد، حدودا یازده سال داشتم؛ شاید مهم ترین زمانی که یک دختر به وجود مادرش نیاز دارد، ابتدای دوران بلوغ، ترس ها و استرس ها و قدم گذاشتن به دنیای بزرگترها. با این که مادربزرگ ها و عمه ام سعی می کردند حواسشان به من باشد و تنهایم نگذارند اما چقدر؟ تا کی؟ رفته رفته آن ها هم رابطه شان کمرنگ و کمرنگتر شد و رفتند پی زندگی خودشان. اگر هم خیلی لطف می کردند، هر چند وقت یک بار برای رفع تکلیف زنگی می زدند یا به خانه مان می آمدند. اما هرچقدر هم که دیگران سعی در کمک کردن داشته باشند، باز هم مسئولیت یک خانه، روی دوش اهالی آن است. برای این که مسئولیت یک خانه به دوشم بیفتد کمی کوچک بودم اما با کمک پدرم و آرین، می توانستم از پس آن بربیایم. اما درد من این نبود، درد من نبودن مادرم بود! درد من روز به روز تحلیل رفتن پدرم در مقابل چشمانم بود که غصه هایش را درون خودش می ریخت و شب ها که همه می خوابیدند، صدای گریه کردنش را از پشت در می شنیدم. درد من آرین بود که پس از گذشت سال ها هنوز با رفتن مادرش کنار نیامده و مدام از خاطرات گذشته می گفت. از آن شب که پدر و مادرمان را زیر درخت انگور دیدیم و فردایش، مادر ناپدید شد، مدام می گوید که چیزی زیر درخت انگور پنهان شده است که درختمان دیگر میوه نمی دهد. حتی برای این که خیالش را راحت کنم، چند بار که کسی در خانه نبود، اطراف درخت را کندیم اما به چیز قابل توجهی برنخوردیم جز این که رنگ خاک کمی عجیب بود، انگار که خاکستر روی آن پاشیده باشند. البته باید بگویم که این کار را تنها به خاطر آرین انجام ندادم، بلکه بیشتر به خاطر کنجکاوی خودم بود چون چند بار از پنجره اتاق، آیدین را دیده بودم که شب ها، زیر درخت انگور حرکات عجیبی انجام می دهد. آیدین از همان روز اول که مادرم ناپدید شد، آدم دیگری شد. مدام در کنجی می نشست، سرش را میان دستانش می گرفت و با ترس به نقطه ای خیره می شد. کمتر غذا می خورد و کمتر حرف می زد. چند بار که زیرچشمی او را می پاییدم، متوجه شدم که دست هایش بیش از حد می لرزند. چند وقت بعد، وقتی ملافه ها را می شستم، متوجه لکه هایی شبیه به لکه ی اشک روی روبالشتی اش شدم. خب، آیدین به عنوان یک پسر خیلی به مادرم وابسته بود، حتی شاید بیشتر از من. به همین دلیل رفتارهایش به نظرم طبیعی می آمد تا این که بعد از گذشت یکی دو سال، آیدین از این رو به آن رو شد، مدام قلدربازی در می آورد و پرخاشگری می کرد. چندی بعد حتی درس و مشق را هم کنار گذاشت و تبدیل به یک موجود ولگرد شد. شب ها دیر به خانه می آمد و معمولا هم با کسی صحبت نمی کرد. هنوز هم سرش را میان دست هایش می گرفت و به فکر فرو می رفت اما این بار نه با ترس، بلکه با نفرت! پدرم هم کاری به کارش نداشت، البته آن اوایل کمی سعی کرد با او صحبت و سر به راهش کند اما خودش هم چندان دل و دماغ نصیحت کردن نداشت و چون می دید که نتوانسته به عنوان یک پدر و شوهر، خانواده اش را خوب مدیریت کند، احساس کرد که به درد جامعه هم نمی خورد و برای همین روانشناسی را کنار گذاشت و تمام سرمایه اش را خرج یک سوپرمارکت کرد. زندگیمان به طور یکنواختی ناراحت کننده شده بود و همه ما هر شب را با این امید به روز می رساندیم که شاید فردا معجزه ای شود و همه چیز به عقب برگردد. در میان این یکنواختی ها، یک شب آیدین را دیدم که با کیسه ای به خانه آمد. نگاهم را به کیسه دوخته بودم که با عصبانیت اشاره کرد از آن جا بروم. وقتی به اتاق برگشتم، از پشت پنجره نگاه کردم و دیدم که بدون روشن کردن چراغ حیاط، به سمت درخت انگور رفت. سپس حرکاتی انجام داد که شبیه به چاله کندن بود. بعد، محتویات کیسه را درون چاله ریخت و دوباره باعجله آن را پوشاند، لباس هایش را تکاند و به سمت خانه برگشت. وقتی به همراه آرین اطراف درخت را کندیم، متوجه شدم که درون آن کیسه، خاکستر وجود داشته اما هر چه کردم نتوانستم به این سوال پاسخ بدهم که چرا آیدین زیر درخت انگور خاکستر می ریخت؟

(ادامه دارد...)

نویسنده : الهه بهشتی

الهه بهشتی...

ما را در سایت الهه بهشتی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 87 تاريخ: شنبه 2 دی 1396 ساعت: 14:53

صفحه بندی