مین هیو با این که مقدار زیادی پول همراه خودش و برای خانواده اش آورده بود، هنوز به همراه پدرشوهرم به کوهستان می رفت و هیزم می شکست اما یورا عملا هیچ کاری نمی کرد و جالبتر این که مادرشوهرم هم صدایش درنمی آمد و دلیلش را حتما خودتان می توانید حدس بزنید. من هم بعد از همان روز اول که در خانه ماندم و دیدم تمام کارها به دوش من است و از نظر روحی خیلی عذاب می کشم، حصیرهایی که بافته بودم را برداشتم و به بندر رفتم. سعی می کردم بیشتر کار کنم و دیرتر به خانه برگردم، کم کم اوضاع طوری شد که بعضی شب ها اصلا به خانه برنمی گشتم و کنار انیسا می ماندم. دیگر یک فروشنده ی تمام عیار شده بودم و هیچ وقت پیش نمی آمد که چیزی برای فروش نداشته باشم، حتی گاهی که چیزی برای فروش پیدا نمی کردم، سر راه از دهکده ها محصولاتشان را به قیمت های گزاف خریداری کرده و به قیمت های گزافتر در بندر می فروختم. تجارتم را گسترش داده و اقلامی که فقط در بندر پیدا می شدند را هم به دهکده ها و شهرها برده و می فروختم. گاهی هم خوش شانسی آورده و اشیاء قیمتی را که مسافران گم می کردند یا جا می گذاشتند پیدا می کردم و می فروختم. گاهی این اشیا تنها شامل یک شئ تزئینی برای مو و یا یک جفت دستکش می شدند اما خریداران بابتشان پول خوبی می دادند. یک شب که در اتاق انیسا خوابیده بودیم، مهمان مهمی وارد غذاخوری شد و تقاضای چند غذای محلی کرد اما سرآشپز که نه ماهه باردار بود، همان ابتدای کار دردش شروع شد و مجبور شد که برود. جز من و انیسا و صاحب غذاخوری کس دیگری نمانده بود و من و انیسا مجبور شدیم خودمان دست به کار شویم. نتیجه ی رضایت بخش و تعریف و تمجیدهای مهمان ویژه باعث شد صاحب غذاخوری از من بخواهد که تا برگشتن سرآشپز اصلی آن جا کار کنم. البته پولی که از آن جا در می آوردم نسبت به پول حاصل از تجارت هایم خیلی کم بود اما نشست و برخاست با مهمانانی که اکثرا از طبقه ی بالای جامعه و حتی خارجی ها بودند، جذابیتی به این شغل می داد که باعث شد وقتی سرآشپز اصلی برگشت هم دلم نخواهد آن جا را ترک کنم و از صاحب آن جا بخواهم که بگذارد شب ها را در آن جا کار کنم. کار بیش از حد باعث شده بود که لاغرتر و ضعیفتر بشوم و کمتر می توانستم به خانه سر بزنم، حالا دیگر فقط عصرهای جمعه به آن جا سر می زدم و بعد از نوشیدن چای و دادن مقداری از دستمزدم به آن ها برمی گشتم. یک شب که با یورا در آشپزخانه تنها بودیم جرأت کردم و از او پرسیدم:
-کاپیتالیسم یعنی چی؟
-این کلمه رو کجا شنیدی؟
-وقتی با مین هیو حرف می زدی شنیدم.
-یعنی فال گوش وایساده بودی؟
-نه! فقط شنیدم.
پوزخندی زد و با تمسخر گفت:
-هه، یه جورایی نقطه ی مقابل کمونیسمه.
-خب کمونیسم یعنی چی؟
-یه سریا عقیده دارن که کمونیسم نسخه ی اصلاح شده و تکامل یافته ی سوسیالیسمه.
دیگر ادامه ندادم چون فهمیدم مرا دست انداخته و بی سوادی ام را به رخم می کشد. اما خیلی برایم مهم شده بود که بدانم این کلمات چیستند که این دو نفر همیشه این قدر جدی سر آن بحث می کنند. تا جایی که من فهمیده بودم مین هیو مخالف کمونیسم و یورا طرفدار آن بود در حدی که اصرار داشت به قسمت شمالی شبه جزیره که تحت کنترل حزب کمونیسم بود مهاجرت کنند اما مین هیو مخالفت می کرد و می گفت وقتی زندگی خوبی در ژاپن دارند دلیلی برای مهاجرت نمی بیند. چندین بار از این و آن درباره ی این کلمه پرسیده بودم اما یا اکثرا آن قدر سواد نداشتند که معنی آن را بدانند و یا تعاریف سطحی و پیش پا افتاده ای ارائه می کردند که من از هیچ کدامشان سر در نمی آوردم.
بالأخره یورا پیروز شد و مین هیو را وادار کرد که به قسمت شمالی مهاجرت کنند. در مورد بخش شمالی چیزهایی شنیده بودم، مثلا این که کسانی که به آن جا می روند دیگر هرگز برنمی گردند. از وقتی که سربازان شوروی در شمال و آمریکایی ها در جنوب مستقر شده بودند در شبه جزیره دودستگی ایجاد شد. اما من هیچ وقت طرف هیچ کدام نبودم، در واقع اصلا برایم مهم نبود، تنها کاری که می کردم این بود که گلیم خودم را از آب بیرون بکشم، حالا در شمال یا جنوب چه فرقی می کرد؟ اما انگار خیلی فرق می کرد! هفته ای که قرار بود مین هیو و یورا از آن جا بروند، اصلا به خانه نرفتم دلیلش را هم نمی دانم فقط یک حس عجیبی داشتم که هم می خواستم بروند و جلوی چشمانم نباشند و هم دلم نمی خواست دوباره، رفتن مین هیو را تجربه کنم. درست یادم است، نزدیکی های غروب جمعه بود و من در بازار سیاه بساط پهن کرده بودم که ناگهان چهره ی آشنایی دیدم؛ مین هیو بود که تک و تنها به طرف من می آمد و بسته ای در دست داشت.
الهه بهشتی...ما را در سایت الهه بهشتی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 101