احساس کسی را داشتم که به یکباره همه چیزش را باخته است. من احمق آن جا چه می کردم؟ با کدام منطق مسخره ای به این نتیجه رسیده بودم که می توانم مین هیو را به دست بیاورم؟ چرا از چند کیلومتری ذهنم هم رد نشده بود که شاید ازدواج کرده باشد وقتی خودم هم در این مدت شخص دیگری را پیدا کرده بودم؟ یک لحظه احساس کردم در انفرادی تنگ و تاریکی به سر می برم که هر لحظه ممکن است سقف آن روی سرم فرو بریزد. تنها جایی که می توانستم برای چند لحظه در آن پناه بگیرم آشپزخانه بود، اشک هایم بی اجازه می ریختند و قفسه ی سینه ام طوری فشرده می شد که احساس می کردم تا چند لحظه ی دیگر به یک توده ی فشرده تبدیل می شوم و چقدر هم دلم می خواست که این اتفاق واقعا بیفتد و دیگر مجبور نباشم این بازی لعنتی را ادامه بدهم اما زندگی این حرف ها سرش نمی شود و دقیقا روزهایی که دلتان می خواهد دیگر بیدار نشوید زودتر از همیشه بیدارتان می کند تا رنج بیشتری را متحمل شوید.
صدای مادرشوهرم خیلی زود مرا از خیالاتم بیرون کشید و به من فهماند که متأسفانه هنوز باید این بازی را ادامه بدهم:
-میران! چایی آماده شد؟ مهمونامون خسته ان.
چایی آماده بود و بهانه ای نداشتم، اشک هایم را پاک کردم و وارد اتاق شدم. مادرشوهرم به محض ورود من رو به مین هیو کرد و گفت:
-آفرین به سلیقت پسرم، یورا هم خیلی با خوشگله هم معلومه که زن زندگیه!
از کجا معلوم بود؟ بعدا فهمیدم یورا هم پا به پای مین هیو کار می کند و درآمد خوبی دارد و این از نظر مادرشوهر پول پرست من یعنی زن زندگی بودن. یورا رو به من کرد و با لبخند گفت:
-تو باید میران باشی، قبلا راجع بهت شنیدم!
راجع به من چه شنیده بود؟ نگاهی به مین هیو انداختم و او هم بعد از نگاه کوتاهی سرش را پایین انداخت. مادرشوهرم دوباره خودش را انداخت وسط و گفت:
-یورا، عزیزم، از سفر اومدی خسته ای برو یه حمام بگیر.
سپس رو به من کرد و ادامه داد:
-میران، برو حمامو آماده کن.
از شدت خشم کم مانده بود منفجر شوم که مین هیو گفت:
-نمی خواد، خودم این کار رو می کنم.
-تو خسته ای پسرم، بذار...
مین هیو حرفش را قطع کرد و خیلی جدی گفت:
-گفتم خودم این کار رو می کنم!
وقتی یورا مشغول حمام کردن بود، مین هیو سراغ من آمد که در آشپزخانه نشسته بودم و مشغول حصیربافی بودم. البته تظاهر می کردم که حصیر می بافم و در واقع داشتم گریه می کردم. مین هیو در مقابلم نشست و شروع به حرف زدن کرد:
-واقعا فکر نمی کردم هنوز این جا باشی.
-مگه جای دیگه ای رو دارم؟
-مادرم توی نامه هاش از تو هم می نوشت، خبر دارم که واسه خودت کار می کنی و درآمد خوبی داری.
-پس تمام این مدت از هم دیگه خبر داشتید و فقط من این وسط بی خبر بودم.
-فکر کردم این طوری برات بهتره.
-چرا همیشه فکر می کنی که می تونی تشخیص بدی چی برای من بهتره؟
-چون خودت نمی تونی تشخیص بدی.
حواسم پرت شد و سرم را بلند کردم:
-کی گفته؟
-اشک هات! اگه می تونستی خوب و بد خودت رو تشخیص بدی این جا نمی موندی که الآن اوضاعت این باشه.
طلبکارانه گفتم:
-من به خاطر تو موندم.
-میران خیلی متأسفم که اینو بهت می گم اما باید بگم تا چشماتو باز کنی، ببین، این کاری که تو کردی اسمش فداکاری نیست؛ حماقته.
این حرفش آن قدر به من برخورد و عصبانی ام کرد که احساس کردم تمام صورتم از حرارت آتش گرفت. بی رحمانه ادامه داد:
-من همه ی طناب هایی که من و تو رو به هم وصل می کردن قیچی کردم، خیلی وقت پیش این کار رو کردم، نمی تونی منو مقصر جلوه بدی چون من هیچ قولی بهت نداده بودم که حالا زیرش زده باشم. خودتم می دونی که می تونستی از این جا بری. خانوادت قبولت نمی کردن؟ از این دهکده می رفتی، از این شهر، اصلا از این کشور. چرا فکر کردی تو مجبوری همون جایی بمیری که به دنیا اومدی؟
نمی دانم چه شد، با عصبانیت از جا بلند شدم، حصیرها را توی صورتش کوبیدم و داد زدم: "خفه شو!"
حالا که فکر می کنم می بینم مین هیو حقایقی را به زبان آورده بود که من مدت ها پیش در قلبم دفن کرده بودم و حالا از این نبش قبری که او انجام داده بود عصبانی شده و آن طور از کوره در رفته بودم. آن شب مادرشوهرم من و هیوک را مجبور کرد که در آشپزخانه بخوابیم چون اتاق آن قدر کوچک بود که چهار نفر به سختی می توانستند در آن بخوابند. آشپزخانه سرد بود و من تمام شب نتوانستم بخوابم و به جای آن به پچ پچ های مین هیو و یورا گوش می کردم که یواشکی با هم حرف می زدند و گاهی هم می خندیدند. به فکرم رسید فردا به خانه خودمان برگردم اما حتی اگر پدر و مادرم هم موافقت می کردند دیگر دیر شده بود، رفتن من در آن شرایط به معنی جا زدن بود و کلی حرف پشت سرم زده می شد. البته حالا که فکرش را می کنم می بینم این هم توجیه دیگری برای ترس هایم بوده است. چند روز گذشت، اوایل از یورا بدم می آمد و مدام سعی می کردم در او ایرادی پیدا کنم یا به خودم اثبات کنم که از او برترم. مثلا به خودم می گفتم اگر من هم مثل او لباس بپوشم و آرایش کنم و یا اگر مجبور نبودم زیر نور آفتاب جان بکنم از او زیباتر جلوه می کردم. شاید هم درست فکر می کردم اما حقیقت این بود که یورا برای تک تک آن ها تلاش کرده و زحمت کشیده بود. یک بار وقتی دیدم یورا و مین هیو چطور با هم نشسته و ساعت های مداوم صحبت می کردند تصمیم گرفتم لجبازی را کنار بگذارم و قبول کنم آن برتری که یورا به من دارد در ظاهرش نیست بلکه در افکارش است. همه ی مردها که زن ها را فقط برای همبستر شدن نمی خواهند، کسانی هم هستند مثل مین هیو که مهم ترین چیز برایشان این است که همسرشان هم صحبت خوبی برایشان باشد و از حق نگذریم یورا در این زمینه یک سر و گردن از من و تمامی دختران دهکده بالاتر بود. گاهی از کلماتی استفاده می کرد که آن وقت ها من حتی معنی شان را هم نمی دانستم، مثلا چند کلمه ای که خیلی از آن ها استفاده می کرد، عبارت بودند از: " سوسیالیسم، کمونیسم و کاپیتالیسم". هیچ کس حتی مین هیو که عاشقش بودم نتوانسته بود به اندازه ی یورا روی من تأثیر بگذارد. همچنان از او متنفر بودم و به او حسادت می کردم اما در دلم می خواستم جای او باشم و دزدکی حرف های بین او و مین هیو را گوش می دادم. حالا دیگر به یقین رسیده بودم که برای تغییر وضعیت زندگی ام به چیزی دیگری جز پول نیاز دارم؛ باید چشم هایم باز می شدند، باید بیشتر می دیدم، باید بیشتر می فهمیدم. تازه فهمیده بودم که در واقع هیچ تفاوتی با میران چند سال قبل نداشتم جز این که چهره ام پخته تر شده بود و یادگرفته بودم پول دربیاورم و مستقل شوم اما هنوز استقلال فکری پیدا نکرده بودم که بسیار مهم تر از استقلال مالی بود اما بدون آن میسر نمی شد.
الهه بهشتی...ما را در سایت الهه بهشتی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 90