دریای شرق - قسمت بیست و ششم

خرید بک لینک

گفتم:

-شما همیشه مثل یه مادر با من رفتار کردید، آدم چطور می تونه از مادرش ناراحت بشه؟

-آفرین، موضوع دقیقا همینه. من با تو مادرانه رفتار کردم چون تو رو مثل دخترم می دیدم نه عروسم!

-نمی فهمم، منظورتون چیه؟

-خودت رو نزن به اون راه میران! تو بهتر از هر کس دیگه ای می دونی که دارم در مورد چی صحبت می کنم. فکر می کنی تو اولین نفری هستی که سعی کرده خودش رو به هیون کی نزدیک کنه؟ از وقتی میران از دنیا رفته، خیلیا سعی کردن خودشون رو به هیون کی من نزدیک کنن، دلیلش رو هم حتما خودت بهتر می دونی!

-میران؟

-درسته، عروسم دقیقا هم اسم تو بود، واسه همین من حتی مطمئن نیستم که هیون کی بدون توجه به این موضوع، مطلب تو رو انتخاب کرده باشه. می فهمی در مورد چی دارم حرف می زنم میران؟ تو یه بار زندگیت رو سر یه علاقه ی یه طرفه قمار کردی، دوباره تکرارش نکن، این طوری هم برای خودت بهتره و هم برای پسر من.

این حرف ها طوری غرورم را شکست که احساس کردم خودم هم با غرورم فرو می ریزم. چقدر به خودم می بالیدم که اولین مطلبم در چنین انجمن مهمی پذیرفته شده، چقدر احساس اعتماد به نفس می کردم از این که می دیدم هیون کی با من صمیمی تر شده، چقدر از این که همه چیز داشت خوب پیش می رفت خوشحال بودم، اما تمامشان در یک لحظه از بین رفتند. این که هیچ کس تو را نخواهد دردش بسیار بسیار کمتر از این است که کسی تو را به خاطر شباهت به شخص دیگری بخواهد؛ حالا حتی اگر این شباهت فقط در حد یک اسم باشد. نمی دانید؛ تلفیقی از حسادت، ناراحتی و احساس شکست تمام وجودم را فراگرفت. خانم هان ادامه داد:

-ببین عزیزم، منم متوجه شدم که هیون کی چقدر رفتارش با تو متفاوته اما امیدوارم این تفاوت تو رو به اشتباه نندازه چون هیون کی هنوز شبا خواب همسر مرحومش رو می بینه و اون وقتایی که تو توی خوابِ ناز غرق شدی، من می شنوم که داره برای اون گریه می کنه. من مادرشم و پسرم رو بهتر از هر کسی می شناسم، پس بهت هشدار می دم که این رفتارای هیون کی ممکنه فقط برای پر کردن خلاء درونش باشه و یا حتی بدتر، ممکنه تمام اینا به خاطر این باشه که می خواد حواس خودش رو پرت کنه. تو که نمی خوای ابزار حواس پرتی یه مرد از عشق قبلیش باشی؟ متأسفم که اینو میگم میران، اما دیگه وقتش شده که از این جا بری!

شاید اشتباه از خودم بود، نباید اجازه می دادم کار به جایی برسد که کسی مرا از خانه اش بیرون کند، باید خودم خیلی زودتر از این حرف ها از آن جا می رفتم. سعی کردم بغضم را که ناشی از شکستن غرور و سرخورده شدن بود، کنترل کنم و گفتم:

-چشم، فقط یکم بهم فرصت بدید تا یه جایی رو پیدا کنم.

خانم هان دست هایم را گرفت و گفت:

-حتما خودت می دونی که این حرفا باید بین من و تو بمونن.

سرم را تکان دادم و به اتاقم رفتم، از فردای آن روز شروع کردم به دنبال جا گشتن. سعی می کردم خودم را با مطالعه و نوشتن سرگرم کنم تا مجبور نشوم زیاد با هیون کی هم صحبت بشوم. به حرف های خانم هان فکر می کردم، آیا واقعا هیون کی را فقط به خاطر موقعیتی که داشت می خواستم؟ یعنی خودم هم فریب جاه طلبی ناخواسته ام را خورده بودم؟ وقتی هیون کی را نگاه می کردم و می دیدم که تک تک حرکات این مرد برایم جذاب است خوشحال می شدم که جواب پرسشم منفی ست اما به محض این که از خودم می پرسیدم اگر هیون کی هیچ کدام از این ها را نداشت، آیا باز هم برایم جذاب بود یا نه و هیچ پاسخی برای این پرسش پیدا نمی کردم، دنیا روی سرم خراب می شد. در طبقه بندی های ذهنی من، کسی که به خاطر موقعیت مالی یا اجتماعی کسی طالب او می شد و اسم این را عشق می گذاشت، موجود کثیفی بود. اتفاقا دلیل تنفرم از جونگ سو هم همین بود، او موگه را کنار زده بود چون مرا زن به دردبخورتری می دید. حالا این که خودم هم جزو این دسته افراد باشم، برایم غیرقابل تحمل بود.

بالأخره یک جای کوچک برای زندگی پیدا کردم، یک خانه ی کوچک که فقط شامل یک اتاق و یک آشپزخانه بود. می توانستم خانه ی بهتری در منطقه ای بهتر بگیرم اما زندگی به من آموخته بود که تمام سرمایه ام را یک جا از دست ندهم، به همین دلیل کمی از پس اندازم را برای روز مبادا نگه داشتم. خوشبختانه روز رفتنم هیون کی در خانه نبود و برای یک مسافرت کاری چند روزه به یکی از شهرهای مرکزی رفته بود. وسایلم را جمع کردم و از خانم هان خداحافظی کردم:

-به خاطر تمام محبت هایی که بهم کردید، ممنونم.

-دوست داشتم شرایط طور دیگه ای پیش می رفت و می تونستم بیشتر از حضورت استفاده کنم اما...

حرفش را قطع کردم:

-حرفش رو نزنیم، همین طوری هم حتی اگه تا آخر کار کنم نمی تونم دِینم رو بهتون ادا کنم.

خانم هان دستش را روی صورتم گذاشت و نوازشم کرد:

-میران، متشکرم که درک می کنی!

سرم را به نشانه ی احترام پایین آوردم و از آن جا رفتم. روزها خیلی سخت می گذشتند، هم به این دلیل که تنها شده بودم و هم به این خاطر که برای چندمین بار در عشق ناکام مانده بودم. باز هم افکار ناامیدکننده سراغم آمدند اما اجازه ندادم خیلی پیشروی کنند و سعی کردم تمام تمرکزم را روی توانمندتر کردن خودم بگذارم. حالا دیگر هیچ کس جز خودم باقی نمانده بود که به دادم برسد، برای همین ساعت های مطالعه ام را افزایش و یادگیری زبان انگلیسی را به تنهایی ادامه دادم. از کارگاه جواهرسازی خانم هان بیرون آمدم و با چیزهایی که یادگرفته بودم توانستم خیلی زود کار مشابهی در کارگاه دیگری پیدا کنم. صبح ها تا عصر کار و بعد از آن تا نیمه های شب مطالعه می کردم و برای مجله مطلب می نوشتم. دیگر کتاب هایم را خودم می خریدم و به ظاهرم هم بیشتر می رسیدم، کت و دامن های شیک و رنگارنگ می پوشیدم و موهایم را با گیره های تزئینی که خودم درست کرده بودم می آراستم. هر روز از این که می دیدم به اهدافم نزدیکتر شده ام، بیشتر انگیزه می گرفتم و با انرژی بیشتری ادامه می دادم.

بعد از رفتن از خانه ی خانم هان، حدود ده روز طول کشید تا دوباره هیون کی را ببینم. انتظار داشتم او را در اولین جلسه ی انجمن بعد از رفتنم ببینم اما این طور نشد. اعتراف می کنم که ترسیده بودم، ترسیده بودم که نکند دیگر هیچ وقت او را نبینم و این ترس یک هفته ادامه داشت تا بالأخره جلسه ی بعد از مسافرت برگشت و در جلسه حاضر شد. آن قدر از دیدار مجددش خوشحال شده بودم که ته دلم قرص شد علاقه ام به او آن طور که خانم هان می گفت نیست. بی صبرانه منتظر بودم جلسه تمام شود و ببینم آیا باز هم بلافاصله جلسه را ترک می کند یا می آید و می پرسد که چرا از آن جا رفته ام. بالأخره جلسه تمام شد اما در کمال ناباوری دیدم که هیون کی حتی زودتر از همیشه جلسه را ترک کرد.

الهه بهشتی...

ما را در سایت الهه بهشتی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 98 تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 15:31

صفحه بندی