به نام آفریدگار کلمه
در دنیایی که ما زندگی می کنیم، رسومات و سنت های عجیب و غریب در تمامی اعصار بر زندگی مردم سایه افکنده و بشر همیشه زیر بار قوانینی که خودش وضع کرده، کمر خم کرده است. در داستان جدیدم که البته داستانی کوتاه است، به سراغ یکی از این سنت های قدیمی که در شرق رایج بوده رفته ام، یکی از سنت های کنفوسیوسی (مشهورترین فیلسوف، نظریه پرداز سیاسی و معلم چینی) که طبق آن، زنی که شوهرش بمیرد یا از او جدا شود، همچنان باید با خانواده ی شوهر خود زندگی کند و اگر بخواهد نزد خانواده ی خود برگردد، در اکثر مواقع پذیرفته نمی شود. در این داستان سعی کرده ام زنی را تصور کنم که قربانی این سنت می شود.
آن روز صبح هم می توانست یک صبح تکراری و نفرت انگیز دیگر مانند تمام این سال ها باشد اما به واسطه ی خبری که مادرشوهرم داد، این اتفاق نیفتاد. البته او این خبر را مستقیما به من نداد چون خیلی از من خوشش نمی آمد و مطمئنم اگر مجبور نبود، حتما مرا از خانه بیرون می کرد گرچه من خود نیز تمایلی به این همزیستی "غیر مسالمت آمیز" نداشتم. در واقع همه ی ما "مجبور" به زندگی در کنار یکدیگر بودیم چون اگر این کار را نمی کردیم، یکی از سنت های مهم این سرزمین را زیر پا گذاشته بودیم. طبق این سنت، زن بیوه یا مطلقه همچنان موظف است با خانواده ی شوهرش زندگی کند. هشت سال پیش، خانواده ام مرا مجبور به ازدواجی کردند که تمایلی به آن نداشتم. البته بگذارید حرفم را اصلاح کنم چون وقتی می گویم تمایلی به آن نداشتم ممکن است این اشتباه در ذهنتان شکل بگیرد که من از همسرم متنفر یا با این ازدواج مخالف بودم و یا اصلا کس دیگری را مد نظر داشتم اما در واقع هیچ کدام از این ها درست نیست. قضیه این است که من هیچ نظری نداشتم! فقط پانزده سالم بود و هرچند آن وقت ها و چه بسا همین حالا هم، ازدواج دختری در این سن و سال چیز عجیب و نادری نیست اما من واقعا نسبت به دخترهای اطرافم تمایل کمتری به انجام این فریضه ی "مقدس" داشتم. از آن گذشته، من اصلا کسی را که قرار بود همسرم بشود نمی شناختم، یعنی اصلا او را ندیده بودم. من سه خواهر داشتم که هر دو از من بزرگتر بودند: یکی هجده ساله بود و دیگری بیست و یک ساله. چون از سن ازدواج هردوشان گذشته بود و هنوز مجرد مانده بودند، مادرم کارهای بیرون از خانه را به آن ها می سپرد تا بیشتر در معرض دیده شدن قرار بگیرند و کارهای داخل خانه بر دوش من بود؛ به همین دلیل خیلی به ندرت پیش می آمد که از خانه بیرون بروم و کمتر کسی مرا می دید و یا می شناخت درست برعکس الآن که مادرشوهرم مدام مرا به بیرون از خانه می فرستد تا کمتر جلوی چشمش ظاهر شوم. البته اگر بخواهیم انصاف را رعایت کنیم، خانه ماندن من در آن دوران یک مزیت خیلی مهم داشت و آن هم این بود که پوستم از صدمات سرما و گرما در امان مانده بود و به همین دلیل پوستی سفید و به نرمی ابریشم داشتم که تمایز ویژه ای بین من و اکثر دخترهای این جا به وجود آورده بود. این شد که به محض این که مادرشوهرم مرا دید، پسندید. البته او برای این انتخاب دلیل دیگری هم جز زیبایی نسبی من داشت و آن شغل پدرم بود، در آن زمان که قحطی بیداد می کرد، پدر من کارمند دفتر توزیع مواد غذایی بود و به همین دلیل اوضاع خورد و خوراکمان نسبت به خیلی ها بهتر بود و ما سه خواهر هم نسبت به بقیه ی دخترها خوش بنیه تر و خوش اندام تر بودیم. احتمالا مادرشوهرم هم در این فکر بود که از طریق خانواده ی ما، خوراک خانواده اش را تامین کند. نمی دانم او که خودش مرا انتخاب کرده بود، حالا چرا این طور با من رفتار می کرد. خودش که می گفت: " تو عرضه ی شوهر نگه داشتن نداشتی! " و شاید هم واقعا نداشتم! خلاصه که مراسم ازدواج انجام شد و من بالأخره " مین-هیو " را دیدم. خوب یادم است، آن لحظه که او را دیدم، اصلا از این ازدواج اجباری پشیمان نشدم و در دلم گفتم حداقل جوان خوش چهره و رعنایی نصیبم شده اما افسوس که فقط فکر می کردم نصیبم شده و در عمل، او هرگز متعلق به من نشد. مین هیو بیست و دو سال داشت و او هم مثل من به اجبار تن به این ازدواج داده بود با این تفاوت که شاید او بعد از دیدن من، از این ازدواج اجباری بیشتر پشیمان شد. پشیمانی او هر روز بیشتر می شد و من این را در چهره اش می دیدم. روز به روز که می گذشت بیشتر از من فاصله می گرفت و حتی یک بار هم با من همبستر نشد. البته همچنان رفتارش با من محترمانه بود و سعی می کرد هر چه را می خواستم فراهم کند اما متأسفانه نمی فهمید تنها چیزی که من می خواهم، خود اوست.
ادامه دارد...
نویسنده : الهه بهشتی
الهه بهشتی...ما را در سایت الهه بهشتی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 97