بالأخره یکشنبه شب فرارسید و من به همراه جونگ سو به سمت خانه ای که جلسه ی انجمن در آن انجام می شد رفتیم. اضطراب شدیدی وجودم را فراگرفته بود و این اضطراب وقتی وارد خانه شدیم بیشتر شد چون احساس کردم من در حد و اندازه ی آن ها نیستم؛ همه شان لباس های فاخر پوشیده بودند و از ظاهر و طرز برخوردشان مشخص بود که انسان های فرهیخته ای هستند. به گرمی از من استقبال کردند و به من خوش آمد گفتند. همه ی آن ها از اهالی کشور خودمان بودند که سال ها در ژاپن کار یا تحصیل کرده و هدفشان این بود که بتوانند هموطنان دیگرمان را مجاب کنند تا به کشور خودمان و به ویژه به نیمه ی جنوبی آن بازگردند. اکثر اشخاصی که در ژاپن بودند از ثروت و تحصیلات خوبی برخوردار شده بودند به همین دلیل بازگشتشان می توانست برای کشور خیلی مفید باشد. در مقابل، حزب دیگری به نام چوزن سورن که با حزب ما رقابت داشت، افراد را تشویق می کرد که به وبلاگ قسمت کلمه شمالی شبه جزیره بازگردند. یورا، همسر مین هیو عضو همین حزب بود و چند بار نام آن را از زبان او شنیده بودم اما آن وقت ها مفهومش را نمی دانستم و حالا می فهمیدم مین هیو چطور راضی شده بود که به قمست شمالی مهاجرت کند. در اولین جلسه ی انجمن شروع خوبی نداشتم چون فهمیده بودم سواد من در حد هم صحبتی و بحث با آن ها نیست و بهتر است سکوت کنم. همین سکوت من باعث شد تا در اواخر جلسه، یکی از اعضای اصلی انجمن که مردی حدودا سی و چند ساله و جدی بود به حرف بیاید و با کنایه بگوید:
-ما این جلسات رو تشکیل دادیم که افراد با هم حرف بزنن و نظراتشون رو بیان کنن. اگه حرفی برای گفتن نداری بهتره وقتت رو با اومدن به این جلسات تلف نکنی.
این را گفت و جلسه را ترک کرد. بقیه ی افراد هم کم کم از صندلی های خود بلند شدند؛ برخی شروع به سیگار کشیدن کردند و برخی هم گرم گفت و گو با یکدیگر شدند. جونگ سو هم به جمع عده ای پیوست و مرا تنها گذاشت. نمی دانستم باید چه کنم، از طرفی دلم نمی خواست از آن جا بروم و از طرف دیگر احساس می کردم که یک وصله ی ناجور در آن جمع هستم. در افکار خودم غرق شده بودم که دیدم زنی میان سال و خوش پوش به سمتم می آید. لبخند گرمی به لب داشت و با این که سنش بالا بود اما آن قدر تمیز و مرتب بود که شور زندگی را در آدم بیدار می کرد. پرسید:
-می تونم کنارت بشینم؟
-حتما! اتفاقا تنهام.
بعد از این که نشست گفت:
-از حرف "هیون کی" ناراحت نشو، این روزا حالش خوب نیست واسه همین این طوری گفت.
-حق با ایشونه، جای من این جا نیست.
-این حرفو نزن، هیون کی خودش مطلب تو رو خونده و دعوتت کرده به این جا!
-اما من واقعا فکر می کنم که برای فعالیت توی گروه شما مناسب نیستم.
-یعنی دوست نداری کنار ما بمونی؟
-نه، اصلا این طور نیست! فقط نمی خوام حضور آدم کم سوادی مثل من باعث بشه که بقیه ی اعضای گروه ضربه بخورن. من حتی خیلی از حرفایی که شما می زدین رو هم متوجه نمی شدم!
-که این طور! ما در مورد تو طور دیگه ای فکر می کردیم اما اگه دوست داشته باشی عضو انجمن بشی می تونم کمکت کنم.
-واقعا؟ چطوری؟
-خیلی ساده ست، کتابایی که می تونن کمکت کنن رو برات میارم تو هم باید بخونیشون.
-خیلی خوشحال می شم اگه این لطف رو در حق من بکنید.
-منم خوشحال می شم. هفته ی بعد که اومدیم این جا کتابا رو بهت می دم.
از جا بلند شد و روی شانه ام زد:
-انقدر هم زود جا نزن دختر، کشور به آدمای پوست کلفت نیاز داره نه کسی که با یه حرف پا پس بکشه.
این را که گفت، لبخند مادرانه ای زد و به سمت زن دیگری رفت که به نظر می رسید هم سن و سال باشند. شب از نیمه گذشته بود که به همراه جونگ سو از آن جا خارج شدیم، تا نیمه های راه با هم قدم زدیم و بعد از آن به تنهایی به سمت جایی که در آن کار می کردم رفتم. یکی از خوش شانسی هایی که آورده بودم این بود که اگر لباس ها را به موقع شسته و آماده می کردم دیگر کاری به کارم نداشتند و می توانستم هر جا که دلم می خواهد بروم. البته همیشه حجم لباس ها آن قدر زیاد بود که روزهایی که قرار بود شب آن ها به جلسه بروم باید چند ساعت زودتر بیدار می شدم و این کم خوابی فشار زیادی به بدنم وارد می کرد.
جلسه ی بعد هم از راه رسید و من باز هم فقط توانستم سکوت کنم. هیون کی تمام مدت مرا زیر نظر داشت و از چهره اش مشخص بود که چقدر از دعوت کردن من پشیمان است و پس از پایان جلسه هم درست مثل هفته ی قبل بلافاصله خانه را ترک کرد. آن روز فهمیدم زنی که هفته ی قبل دیده بودم و همه او را خانم هان صدا می کردند، مادر هیون کی است. خانم هان یک کتاب قطور برایم آورده بود که حتما باید تا هفته ی بعد تمامش می کردم اما آن قدر کتاب سختی بود و من هم آن قدر مشغله داشتم که تنها توانستم یک چهارم آن را بخوانم. وقتی این موضوع را به خانم هان گفتم ابتدا فکر کرد تنبلی کرده ام اما وقتی وضعیت زندگی ام را برایش تعریف کردم با من همدردی کرد و گفت که سعی می کند کمکم کند. هفته ی بعد به من گفت:
-ببین، این خونه ای که الآن توش هستیم هر روز صبح تا غروب پره چون مطالب مجله ها رو این جا آماده می کنن و جلسات این جا برگذار می شه اما تا اون جا که من می دونم شبا خالیه، می خوای هماهنگ کنم که شبا با خواهرت بیاید این جا بخوابید؟
-اگه بشه که واقعا ممنون می شیم چون هیچ کدوم علاقه ای به موندن توی اون خونه نداریم.
-باشه، ولی از هشت صبح تا هفت شب خونه باید خالی باشه و این که توی اون ساعتا چیکار کنید دیگه به خودتون مربوطه. بازم قبول می کنی؟
-بله، مشکلی نداره. تا همین جاشم خیلی ازتون ممنونم.
خواست برود که انگار مطلبی یادش افتاد و گفت:
-راستی، من صبح روزای یکشنبه و پنجشنبه خونم، اگه دوست داشتی می تونی بیای پیشم تا توی خوندن کتابا کمکت کنم.
با خوشحالی قبول کردم و آدرس خانه اش را از او گرفتم. همه چیز داشت خیلی خوب پیش می رفت و حالا فقط یک مشکل باقی مانده بود آن هم این بود که چطور باید پول دربیاورم. باید کاری پیدا می کردم که بتوانم خرج خودم و موگه را دربیاورم یا دست کم برای او هم شغل مناسبی پیدا کنم که بتواند قانعش کند تا شغل فعلی اش را رها کند.
الهه بهشتی...ما را در سایت الهه بهشتی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 116