راز درخت انگور - قسمت چهارم

خرید بک لینک

4

از همان ابتدا می دانستم که سر و گوشش می جنبد و چشمش دنبال پدرم است. زنیکه ی حسود چشم نداشت رابطه ی خوب پدر و مادرم را با هم ببیند، این را از نگاه هایش می فهمیدم که یک دنیا حسرت درونش نهفته بود. از این که مدام سعی می کرد سر صحبت را با پدرم باز کند و حتی اگر امکان داشت، سعی می کرد فرصت مناسبی ایجاد کند و با او تنها باشد؛ مثل همان شبی که آب نمک را از دستم قاپید و با عجله به حیاط رفت. داشتم از عصبانیت منفجر می شدم اما چون مادرم برای آبکش کردن برنج صدایم کرده بود نتوانستم کاری کنم و دست آخر هم آن قدر فکرم پیش آن ها بود که دستم را سوزاندم. مادر بیچاره ام با خنده گفت:

-چیه آیدین، حواست کجاست؟ نکنه عاشق شدی؟

نمی دانست کسی که عاشق شده من نیستم، بلکه شیوا خانم، رفیق شفیقش است وگرنه چه دلیلی داشت بردن یک آب نمک آن قدر طول بکشد؟ به روی خودم نیاوردم و از آشپزخانه بیرون رفتم. خواستم به سمت حیاط بروم که همان لحظه شیوا داخل شد و با تعجب به من نگاه کرد، طوری که انگارفهمیده بود می خواستم مچش را بگیرم و لابد در دلش هم خدا را شکر کرده که لو نرفته است.

گذشت و گذشت تا چند ماه بعد که برای کاری به مطب پدرم رفته بودم. می خواستم در مورد کاری با او مشورت کنم و مقداری پول بگیرم. کارم که تمام شد، از مطب بیرون آمدم و منتظر تاکسی بودم که چهره ی آشنایی دیدم. دنبالش کردم و دیدم که بله، خودش است! شیوا خانم با پدرم سر و سری پیدا کرده و حالا کارش به جایی رسیده که دزدکی به مطب پدرم می آید. خواستم کاری کنم، اما دیدم کاری از دستم بر نمی آید جز این که از این به بعد بیشتر زیر نظر بگیرمشان و این کار را هم انجام دادم. البته شیوا دیگر هیچ وقت به مطب پدرم نرفت، بلکه قرارهایشان را جاهای دیگری مثل کافه، سینما و پارک می گذاشتند. از عصبانیت و ناراحتی نمی دانستم چه کنم، غرور و غیرتم جریحه دار شده و تمام باورهایم بهم ریخته بود. پدرم که سمبل مردانگی و عشق بود، حالا در برابر چشمانم به مادرم خیانت می کرد و هیچ کاری از دست من بر نمی آمد. حتی به مادرم هم نمی توانستم چیزی بگویم چون آن قدر لطیف و حساس بود که حتما با شنیدن چنین خبری می شکست، همان طور که من شکستم و دیگر هرگز آن آدم قبل نشدم. از پدرم متنفر شده بودم اما به نظرم تمام تقصیرها به گردن شیوا بود چون او پدرم را از راه به در کرده بود وگرنه او مردی نبود که به این راحتی ها وا بدهد و از آن گذشته، مگر در زندگی اش چه کم داشت؟ ما که همه چیز داشتیم! شیوا هم زن زیبا و جلوه گری نبود که بخواهد پدرم را شیفته و مجذوب خودش کند. زن بی روح و غمگینی بود که همیشه الکی می خندید، می گویم الکی چون چشم هایش هرگز نمی خندیدند!

همین طور با خودم کلنجار می رفتم تا این که یک شب، وقتی برای آب خوردن بیدار و از مقابل اتاق پدر و مادرم رد شدم، شنیدم که مادرم گفت: " به خدا قرص می خورم، هم خودمو می کشم و هم اونو. " . خودش و چه کسی را می خواست بکشد؟ حتما منظورش شیوا بود! وای خدای من، مادرم هم از ماجرا بو برده بود! دیگر فراموش کردم برای چه از خواب بیدار شده بودم و از سکوت ناگهانی شان فهمیدم که متوجه حضور من شده اند. این شد که سریع به اتاق خواب برگشتم اما تا صبح خوابم نبرد و مدام به جمله ای که مادرم گفته بود فکر می کردم؛ گفته بودم که اگر بفهمد می شکند وگرنه زنی مثل او چرا باید به جایی برسد که حرف از خودکشی بزند؟

از آن شب به بعد دیگر آرام و قرار نداشتم تا این که آن روز به خصوص فرارسید. زنگ ادبیات بود و من مثل همیشه به بهانه ای از کلاس بیرون رفتم و چون خانه مان نزدیک بود، به خانه برگشتم تا کمی استراحت کنم. معلم ادبیات مان از آن معلم های پیر و حواس پرتی بود که وقتی جمعیت کلاس زیاد می شود کنترل کلاس از دست شان خارج می شود. من و چند تن از دوستانم همیشه از این فرصت استفاده کرده و از کلاس بیرون می رفتیم. می رفتیم آن دور و اطراف آبمیوه ای چیزی می خوردیم و زنگ بعد برمی گشتیم. کسی هم شستش خبردار نمی شد که ما از مدرسه بیرون رفته ایم. اما آن روز اعصابم به خاطر اتفاقات اخیر خورد بود و به همین دلیل از دوستانم جدا شده، به خانه برگشتم. خانه ما این طور بود که اتاق ها در طبقه ی بالا بودند و پذیرایی و آشپزخانه در طبقه ی پایین. هنوز چند دقیقه ای از به خانه آمدنم نگذشته بود که صدای بسته شدن در حیاط را شنیدم، با عجله از پله ها بالا رفتم چون نمی خواستم کسی بفهمد که از مدرسه برگشته ام اما ناگهان یاد کفش هایم افتادم که همان طور جلوی در پرتشان کرده بودم و محکم با دست روی پیشانی کوبیدم. صدای گریه کردن کسی مرا به خودم آورد، دقت که کردم، صدای مادرم را شناختم. چرا در این ساعت از صبح به خانه برگشته بود وقتی این هفته شیف کاری اش از صبح تا عصر بود؟ به آرامی سرم را از روی نرده ها خم کرده و پایین را نگاه کردم: مادرم روی زمین ولو شده، زار زار گریه می کرد و اصلا متوجه حضور من نبود. ناگهان تلفنش زنگ خورد، سریع خودش را جمع و جور کرد، بسته ای را که در دست داشت درون کابینت گذاشت و بدون این که تلفنش را پاسخ بدهد از خانه بیرون زد. با عجله خودم را به کابینت رساندم و بسته را پیدا کردم؛ یک بسته قرص بدون هیچ نام و نشانی! ناگهان به یاد حرف آن شب مادرم افتادم و تمام تنم لرزید.

(ادامه دارد...)

نویسنده : الهه بهشتی

الهه بهشتی...

ما را در سایت الهه بهشتی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 99 تاريخ: شنبه 2 دی 1396 ساعت: 14:53

صفحه بندی