دریای شرق - قسمت آخر

خرید بک لینک

در این مدت از کارگاه جواهرسازی بیرون آمده و مشغول تدریس خصوصی زبان انگلیسی شده بودم. مادر یکی از شاگردهایم، در یک شرکت بین المللی واردات پوشاک کار می کرد و توانست کاری کند تا به عنوان مترجم در شرکتشان استخدام شوم. بعد از آن هم رفته رفته بیشتر در این زمینه شناخته شده و در جلسات خصوصی به عنوان مترجم دعوت می شدم؛ حتی گاهی پیش می آمد که کسی برای چند روز استخدامم می کرد تا به عنوان همراه، در کنار مهمان خارجی اش باشم. این کار علاوه بر پول خوبی که داشت، باعث می شد خودم هم شهرهای دیگر ژاپن را بگردم و از هتل ها و رستوران های گران قیمت استفاده کنم. زندگی تازه داشت روی خوشش را نشانم می داد؛ هم پول داشتم، هم جزو قشر فرهیخته محسوب می شدم و هم هیون کی در کنارم بود. اوضاع آن قدر خوب بود که می ترسیدم در مورد رابطه مان حرفی به هیون کی بزنم، می ترسیدم به او بگویم دیگر وقت تصمیم گیری فرارسیده و ناگهان با حقیقتی که تمام این سه سال از آن می ترسیدم رو به رو شوم؛ همان حقیقتی که تمام این مدت نگذاشت شیرینی موفقیت هایم را آن طور که باید احساس کنم. قبلا هم گفته بودم که اگر قرار باشد کاری را انجام دهید و در انجام آن تعلل کنید، زندگی شما را مجبور به انجام آن می کند. من هم آن قدر از حرف زدن با هیون کی طفره رفتم که در نهایت دست تقدیر مرا مجبور کرد این کار را بکنم؛ بالأخره خبر رسید که جنگ تمام شده! با عجله سراغ هیون کی رفتم و درحالی که نفس نفس می زدم، پرسیدم:

-خبر داری چه اتفاقی افتاده؟

-آره، بالأخره همه شون سر عقل اومدن.

-باورم نمی شه، فکر می کردم دیگه هیچ وقت نمی تونم برگردم.

-مگه الآن می خوای برگردی؟

-معلومه! مگه تو این طور نمی خوای؟

-مگه ما به خاطر جنگ اومده بودیم که حالا با تموم شدنش برگردیم؟

-نه! اما حالا وقتش رسیده، کشورمون به ما نیاز داره، باید تمام دانش و ثروتی که این سال ها جمع کردیم رو با خودمون ببریم.

هیون کی از آن لبخندهایی زد که در برابر حرف های احمقانه ی بچه ها می زنند. با تعجب پرسیدم:

-چرا می خندی؟ مگه اینا همون حرفایی نیستن که همیشه به مردم می زنیم و ازشون می خوایم که با تمام دانش و داراییشون به کمک کشور برن؟

-چرا، اما...

پریدم وسط حرفش:

-اما چی؟

هیون کی دستم را گرفت و مرا به داخل خانه راهنمایی کرد:

-بیا تو میران، تو الآن هیجان زده ای، این موضوعیه که باید مفصل در موردش صحبت کنیم.

وارد خانه شدم؛ همه چیز مثل روز اول بود: گل های زرد کوچک و خانم هان که کنار استخر نشسته بود و چای می نوشید. اما من دیگر آن میران سابق نبودم، خانه هایی دیده بودم ده برابر بزرگتر و لباس هایی که تنم بود، دیگر باعث نمی شد خجالت بکشم. خانم هان با دیدن من لبخندی زد:

-خوش اومدی میران، از آخرین باری که این جا دیدمت خیلی می گذره.

-بله، اما من احساس می کنم که همین دیروز بود.

خانم هان نگاه مادرانه ای کرد و گفت:

-فکر کنم نیاز دارید که تنها باشید، پس تنهاتون می ذارم.

هیون کی اشاره کرد بنشینم و خودش هم بعد از من نشست. نگاهی به باغچه انداخت و گفت:

-پس بالأخره وقتش رسید!

-وقت چی؟

-وقت انتخاب! انتخاب بین رفتن و موندن.

-نمی فهمم این همه تردید برای چیه؟ فکر می کردم تو برای رفتن مشتاق تر از منی!

-نه میران، نه! من هیچ وقت مشتاق رفتن نبودم.

-چرا؟ این جا چی داره که انقدر اصرار برای موندن داری؟

نگاهش را به پایین دوخت و با حالت شرمنده ای گفت:

-میگن آدما متعلق به همون جایی هستن که یه نفر رو توش از دست دادن.

تازه فهمیدم این همه اصرار برای ماندن از کجا می آید. تمام هیجان و اشتیاقم در یک لحظه مرد، آب دهانم را قورت دادم:

-پس هنوز نتونستی از فکرش بیای بیرون!

-موضوع این نیست! احساس می کنم وظیفه ی من اینه که این جا بمونم و تنهاش نذارم، اون این جا غریبه!

از جا بلند شدم و با صدای بلند گفتم:

-ولی یه مرده نمی تونه احساس غریبگی کنه، همون طور که موگه نمی تونه. متأسفم هیون، اما تو خودت نمی خوای که از گذشتت جدا بشی! من تمام عشقمو خرجت کردم تا بتونی گذشته رو فراموش کنی یا حداقل باهاش کنار بیای، اما انگار خودت اصلا نمی خوای که این اتفاق بیفته. من توی ابراز علاقم اصلا خسیس نبودم، طوری که الآن احساس می کنم وجودم خالیه خالیه، اما حالا می بینم حق با خانم هان بوده، نباید دوباره زندگیمو سر هیچ و پوچ قمار می کردم.

-طوری حرف می زنی انگار من هیچ علاقه ای به تو ندارم!

-دیگه اصلا مهم نیست! می فهمی؟ اصلا! من از ژاپن میرم، حتی بدون تو.

این را گفتم و به سرعت از آن جا خارج شدم. با رفتن از ژاپن، دوباره باید همه چیز را از اول شروع می کردم اما آمادگی اش را داشتم؛ سعی کردم تمام دفعاتی که باخته و دوباره از صفر شروع کرده بودم را به یاد بیاورم، قلبم شکسته بود اما می دانستم که این بار هم می توانم. خیلی زود آماده ی رفتن شدم، برخلاف انتظارم در این مدت خبری از هیون کی نشد و این مرا در تصمیمم مصمم تر کرد. روز آخر وقتی داشتم از خانه بیرون می رفتم، هیون کی را دیدم که جلوی در منتظر ایستاده، با دیدن من گفت:

-اومدم برسونمت.

-مثل این که خیلی مشتاقی زودتر برم.

-اصلا این طور نیست. دلیل این که این مدت نیومدم سراغت هم این بود که احساساتی نشی و راحتتر بتونی تصمیم بگیری.

-پس من بازم بهت بدهکار شدم!

-این منم که بهت بدهکارم، میران من می فهمم که تو چقدر صادقانه کنار من بودی.

چشمانم پر از اشک شد، اگر یک کلمه ی دیگر حرف می زدم اشکم درمی آمد به همین دلیل سکوت کردم. او هم بعد از مکث کوتاهی گفت:

-اجازه بده برسونمت، می خوام این آخرین دقایق کنارت باشم، با این کارت محبت رو در حق من کامل کن.

***

بالأخره وقت حرکت فرارسید. هیون کی مرا در آغوش گرفت و سرم را بوسید:

-ازت نمی خوام برام نامه بنویسی چون می دونم که این کار رو نمی کنی. فقط ازت خواهش می کنم که مراقب خودت باشی.

خودم را از آغوشش بیرون کشیدم و گفتم:

-اگه هر دلیل دیگه ای به جز این برای موندن میاوردی، مطمئن باش کنارت می موندم.

سرش را به نشانه ی تأسف تکان داد و گفت:

-هیچ وقت فراموشت نمی کنم.

آرام گفتم:

-منم همین طور.

سوار کشتی شدم و چند دقیقه بعد، کشتی شروع به حرکت کرد. آن قدر به هیون کی خیره شدم تا تبدیل به یک نقطه ی کوچک شد و مدتی بعد، دیگر نه اثری از هیون کی بود و نه ژاپن؛ فقط من بودم و وبلاگ دریای کلمه ی که تمام این سال ها، غمناک ترین لحظاتم را شاهد بود.

بالأخره رسیدم به جایی که به آن تعلق داشتم، هیچ چیز آن قدر تغییر نکرده بود که نشود آن را شناخت و می شد گفت که هنوز همه چیز مثل سابق است. چشمم به غذاخوری چیمائک افتاد و با اشتیاق وارد آن شدم. انیسا با دیدن من اول پرسید:

-چه کمکی می تونم بهتون بکنم؟

قبل از این که پاسخ بدهم جیغی کشید، از پشت پیشخوان بیرون پرید و مرا در آغوش گرفت:

-باورم نمی شه، خودتی میران؟

آن لحظه فهمیدم که هرچقدر هم غمگین باشید، هرچقدر هم که دلتان شکسته باشد و هرچقدر هم بی انگیزه باشید، دیدار یک دوست قدیمی که روزهای سختتان را با او گذرانده اید همه چیز را از یادتان می برد.

به انیسا گفتم که خیلی زود دوباره به دیدنش می روم و مفصل برایش تعریف می کنم که چه اتفاقاتی برایم افتاده و فعلا باید به دیدار مادرم بروم. در ضمن انیسا گفت که دیگر اصلا ویل را ندیده و معلوم نیست که در جنگ چه اتفاقی برای او افتاده است.

وقتی به دهکده مان رسیدم، یک راست به سمت خانه خودمان رفتم و مادرم را دیدم که در وضعیت اسفناکی به سر می برد. نمی توانم بگویم از دیدن من خوشحال شد اما توانستم امید را در چشمانش ببینم. با سرمایه ای که از ژاپن آورده بودم، شروع یک کار جدید اصلا سخت نبود، به خصوص که ارزش پول ژاپنی در کشور خودمان بیشتر بود. اوایل کار ترجمه را ادامه دادم اما خیلی زود تصمیم گرفتم که نشریه ی خودم را تأسیس کنم. از روزی که قرار بود هر دو دولت شمالی و جنوبی اسیران جنگی را آزاد کنند، خیلی می گذشت اما پدرم هیچ وقت برنگشت. مادرشوهرم برخلاف میلش اجازه داده بود مین هی و بائه با هم ازدواج و در کنار او زندگی کنند و حاضرم قسم بخورم که این کار را فقط برای این کرد که به پول آن ها برای گذران زندگی نیاز داشت و البته دیگر آن قدر پیر شده بود که نمی توانست تنها زندگی کند. حدود یک سال و نیم بعد، خبر رسید که یک پناهنده از دولت شمالی برگشته است. بعد از انجام بازجویی های لازم، معلوم شد که یکی از اسیران جنگی بوده که دولت شمالی به جای پس فرستادنشان، آن ها را به اردوگاه کار اجباری فرستاده. من این اسیر جنگی را خیلی خوب می شناختم؛ هیوک بود! به همین دلیل به محض بازگشت به سراغش رفتم و با او مصاحبه ای انجام دادم. در آخر، وقتی می خواستم برگردم گفت:

-نمی خوای بپرسی برای مین هیو چه اتفاقی افتاده؟

-البته امیدوارم که زندگی خوبی داشته باشه.

-کاش هیچ وقت گول تبلیغات دروغ حزب چوزن سورن رو نمی خورد.

-مگه چه اتفاقی براش افتاده؟

-زندگی خوبی داشت، البته نه اون قدر که فکرش رو می کرد. اما بعد از این که من از اردوگاه آزاد شدم و برای فرار به این جا ازش کمک گرفتم، مطمئن نیستم دوباره زندگیش به همون صورت ادامه پیدا کنه. به احتمال زیاد به خاطر نسبت خونی که با من داشت و کمکی که بهم کرد تا آخر عمر خودش و خانوادش رو به اردوگاه کار شاق منتقل می کنن.

-واقعا متاسفم!

اصلا دوست نداشتم این را بشنوم چون هیچ وقت در دلم آرزوی بدی برای او نکرده بودم. فقط به این فکر می کردم که یک تصمیم اشتباه چقدر می تواند زندگی آدم را عوض کند؛ حالا آن آدم هر چقدر هم که باهوش و آگاه باشد فرقی نمی کند. عشق برای من همیشه موفقیت در پی داشت و هربار باعث شد که مجبور شوم خودم را بالا بکشم اما برای مین هیوی بیچاره، چیزی جز سقوط آزاد نبود. بعد از شنیدن این خبر آن قدر ناراحت شدم که دلم خواست به یاد چند سال پیش به غذاخوری چیمائک بروم و کمی بنوشم. وقتی رسیدم، روی صندلی کنار پنجره ای نشستم که رو به روی اسکله بود و می شد دریا را دید. هنوز چیزی سفارش نداده بودم که کسی یک صندلی در مقابلم گذاشت و نشست، خواستم ببینم این آدم پررو که بی اجازه کنار من نشسته کیست که چشمم به هیون کی افتاد، نمی توانستم چیزی که می دیدم را باور کنم. قبل از هر واکنشی خودش گفت:

-فکر می کردم باید خیلی دنبالت بگردم، اما خوشحالم که توی اولین ساعت رسیدنم پیدات کردم.

-تو این جا چیکار می کنی؟

-یادته بهت چی گفتم؟ گفتم اگه باهات بیام، ممکنه اون احساس غریبی کنه، اما وقتی رفتی، دیدم این خودمم که دارم احساس غریبی می کنم. خیلی با خودم کلنجار رفتم، گفتم شاید زمان مشکل رو حل کنه اما نکرد. مامانم همیشه میگه، اگه زمان مشکلی رو حل نکنه، یعنی خودت باید دست به کار شی. این جا رو یادم بود، وقتی داشتی از گذشتت حرف می زدی راجع بهش گفته بودی، اون دوستت که برات نامه می نوشت و اولین نامه شو خودم به دستت رسوندم رو هم یادم بود. اومدم این جا که بتونم از طریق اون پیدات کنم اما...

لبخندی زدم و دوباره از پنجره بیرون را نگاه کردم؛ دریا آرام بود، مثل همیشه، مثل تمام این سال ها، و این بار من هم آرام بودم، فارغ از دغدغه و انتظار.

پایان

نویسنده : الهه بهشتی

پی نوشت:

پارسال همین وقتا بود که اولین داستانم، یعنی سادیسم رو در کنار شما نوشتم و الآن بعد از گذشت یک سال چند داستان رو در کنار شما تموم کردم و از این بابت خیلی خوشحالم. " وبلاگ دریای کلمه شرق" رو مدیون دو کتاب ارزشمند به نام های "آکواریوم های پیونگ یانگ" اثر کانگ چول هوان و پیر ریگولت و کتاب "افسوس نمی خوریم" اثر باربارا دمیک هستم که در واقع در شبه جزیره ی کره اتفاق میفته و از زمان اشغال شبه جزیره توسط ژاپنی ها شروع می شه و تا تقسیم شدن کامل شبه جزیره به دو نیمه ادامه پیدا می کنه. اما در داستان اسمی از کره نیاوردم چون بعضی وبلاگ قسمت کلمه ها از جمله شیوه ی طلاق مین هیو و میران، ساخته ی ذهن خودم هستن و سندیت تاریخی ندارن. خیلی ممنونم که صبورانه دنبال کردید و از بسیاری از اشتباهات که با وجود چند بار از روی داستان خوندن پیش میومدن، بزرگوارانه گذشتید. به امید تجربه های دیگه در کنار شما.

با احترام

الهه بهشتی

الهه بهشتی...

ما را در سایت الهه بهشتی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 88 تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 15:31

صفحه بندی