احساس عجیبی داشتم، احساس سردرگمی. دو راه پیش رویم بود: ماندن یا رفتن که وقتی آن ها روی ترازو می گذاشتم هر دو کفه اش به یک اندازه سنگینی می کرد، سرنوشتم با انتخاب هر کدامشان به یک اندازه نامعلوم بود اما انگار هنوز یک چیزی از مین هیو در من مانده بود که وادارم می کرد بمانم، مین هیو برای من قله ی فتح نشده ای بود که باید فتحش می کردم. خودم را متقاعد می کردم که این دفعه فرق دارد، چهره ام را در آینه نگاه می کردم؛ خیلی پخته تر و زیباتر از آن دختر شانزده ساله ای بودم که مین هیو می شناخت، افسار زندگی ام را در دست گرفته بودم، کار می کردم و پول در می آوردم و حالا تنها چیزی که نداشتم مین هیو بود. اما نمی توانستم به این راحتی چشمم را به روی دنیای جدیدی که انتظارم را می کشید ببندم. ماندن به این معنا بود که برای همیشه با آرامشی که در کنار ویل داشتم خداحافظی کنم و دیگر آن چهره ی گرم و صمیمی را نبینم. هردوی آن ها را دوست داشتم، شاید گفتنش درست نباشد اما واقعا هردوی آن ها را به یک اندازه دوست داشتم فقط، فقط جنس دوست داشتن مین هیو فرق می کرد. او کسی بود که توانسته بودم در سخت ترین شرایط دوستش داشته باشم و حتی فکر کردن به او خوشحالی غیر قابل وصفی در من به وجود می آورد. خیلی با خودم کلنجار رفتم، زمان زیادی برای تصمیم گرفتن نداشتم و روز آخر که رسید، تصمیم گرفتم بمانم. از این تصمیم خوشحال نبودم اما خیالم راحت بود که فرصتِ در کنار مین هیو بودن را از دست نداده ام.
وقتی به ویل گفتم می خواهم بمانم اول حرفم را باور نمی کرد و فکر کرد شوخی می کنم. اما وقتی دید هیچ بار و بندیلی به همراه ندارم ناگهان چهره اش از ناراحتی جمع شد. مدت زیادی سکوت کرد و بالأخره با اشاره دلیلش را از من پرسید. هیچ توضیحی ندادم چون نه می توانستم حقیقت را به او بگویم و نه دلم می خواست به آن چهره ی معصوم دروغ بگویم. دستش را گرفتم و محکم فشردم، آن لحظه آن قدر تحت تاثیر قرار گرفته بودم که نزدیک بود از ماندن منصرف شوم و همراهش بروم. دستش را کنار صورتم گذاشت و آرام نوازشم کرد. نگاهی به کشتی انداخت که آماده ی حرکت بود و نگهبانان مدام فریاد می زدند که کسی جا نماند. مرا به سمت خودش کشید و سرم را روی سینه اش گذاشت. از یک طرف از شدت ناراحتی قلبم فشرده می شد و از طرف دیگر احساس گناه می کردم، حس می کردم به احساسات صادقانه اش خیانت کرده ام. نمی توانستم چیزی بگویم، او هم چیزی نگفت و تا آخرین لحظات همان طور سکوت کردیم. بالأخره وقتی نزدیک بود کشتی حرکت کند، گونه ام را بوسید و با عجله رفت. آن قدر به دریا خیره شدم که کشتی مثل یک نقطه محو شد. آن شب از شدت ناراحتی آن قدر نوشیده بودم که نمی توانستم به خانه برگردم و طبق معمول انیسا مجبور شد جور مرا بکشد. به خانه که برگشتم هنوز آثار مستی از وجودم رخت نبسته بود و به همین دلیل به شدت از طرف مادرشوهرم ملامت شدم.
اصلا حال و روز خوبی نداشتم، دیگر دل و دماغ بندر رفتن را نداشتم و از طرفی هم در خانه ماندن عذابی بود عظیم، اگر فقط یک روز با مادرشوهر من زندگی کرده بودید معنی این حرفم را خوب می فهمیدید. بالأخره بعد از چند روز توانستم با خودم کنار بیایم و کار را از سر بگیرم البته راه دیگری هم نداشتم چون دیگر پولی برایم نمانده بود و اگر می خواستم استقلالم را حفظ کنم باید دوباره کار می کردم. به بندر که رسیدم دلم گرفت چون در جای جای آن با ویل خاطره داشتم اما بالأخره توانستم با آن کنار بیایم و زندگی ام را از سر بگیرم و هرگاه که احساس تنهایی سراغم می آمد، وعده ی آمدن مین هیو را به خودم می دادم.
روز موعود فرا رسید و یک روز عصر بائه خبر آورد که مین هیو را دیده که به سمت خانه می آید. با عجله خودم را درآینه نگاه کردم؛ همه چیز خوب بود. آن روزها چون هر لحظه ممکن بود مین هیو برگردد، مدام به خودم می رسیدم و تقریبا هر روز به حمام می رفتم در حدی که مادرشوهرم از این کار من به ستوه آمده بود و یک روز هم که هوا خیلی سرد بود به شدت سرما خوردم اما مجبور بودم چون می خواستم مین هیو به محض ورود متوجه زیبایی من بشود. همه به استقبال مین هیو رفتند اما من ترجیح دادم در خانه بمانم. قلبم تند تند می زد و دست هایم یخ کرده بودند. بالأخره سر و صداهایشان را از پشت در شنیدم و قبل از این که بخواهند در بزنند در را برایشان باز کردم. آن قدر سرگشته بودم که در نگاه اول نتوانستم مین هیو را پیدا کنم اما بالأخره بعد از چند لحظه او را دیدم. چقدر تغییر کرده و خواستنی تر شده بود. چه لباس های فاخری به تن داشت و چقدر جاافتاده تر شده بود. در همان لحظه ی اول دلم برایش رفت، نزدیک بود از خوشحالی پس بیفتم که حضور بیگانه ای در جمع توجه مرا به خود جلب کرد: یک زن، یک زن جوان که لبخند ملیحی به لب داشت و دستش در دست مین هیو بود. تمام سرمایی که تا آن لحظه در بدنم جمع شده بود جای خود را به حرارت داد و سینه ام آن قدر سنگین شد که برای چند لحظه تحمل سنگینی آن برایم ناممکن بود. مین هیو با دیدن من کمی جا خورد اما خیلی زود ظاهرش را حفظ کرد و نگاهش را از من دزدید. زن جوان به گرمی به من سلام کرد و من صرفا از روی عادت سرم را به نشانه ی احترام خم کردم. همه وارد اتاق شدند و شروع به حرف زدن کردند و از چیزهایی که شنیدم مطمئن شدم که آن زن همسر اوست.
الهه بهشتی...ما را در سایت الهه بهشتی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 85