دریای شرق - قسمت دوم

خرید بک لینک

شب اول، وقتی همه ی مهمان ها رفتند، مین هیو هم خانه را ترک کرد و من هم جرأت نکردم که چیزی از او بپرسم. مادرشوهرم اتاقمان را نشان داد و با مهربانی گفت: " نگران نباش، زود برمی گرده. حتما رفته خونه ی " کوآنگ هو ". از برادر به هم نزدیکترن. " تصمیم گرفتم تا قبل از این که برگردد، اتاق را کمی تزئین کنم. " هیوک "، برادر کوچکتر مین هیو را که هفت هشت سال بیشتر نداشت، فرستادم تا از تپه کمی برایم گل بچیند. وقتی گل ها را آورد، آن ها را پرپر کردم و روی تشک هایمان که از قبل آن جا پهن شده بود ریختم. چند شاخه شان را هم با دو عدد سیب قرمز، در مقابل آینه ی کوچکی درست بالای سرمان گذاشتم. لباس خواب حریری را که خواهر بزرگترم به عنوان هدیه ی عروسی برایم دوخته بود به تن کردم و به موها و لب هایم روغن معطر زدم. آن قدر منتظر ماندم تا در نهایت بدون آن که مین هیو را ببینم، خوابم برد. صبح خیلی زود با صدای مادرشوهرم بیدار شدم که از پشت در صدایم می کرد. نگاهی به اطراف انداختم اما خبری از مین هیو نبود. مادرشوهرم که انگار دیگر طاقتش طاق شده بود، وارد اتاق شد و گفت:

-چقدر باید صدات کنم؟ عجله کن، دیر شده.

-چی دیر شده؟ جایی قراره بریم؟

-اگه دوست نداری غذا بخوری می تونی بمونی خونه ولی اگه قراره با ما سر یه سفره بشینی، تو هم باید به اندازه ما کار کنی.

گفتم که، قبل از آن هرگز کار بیرون از خانه انجام نداده بودم برای همین اصلا جای تعجب نداشت که هیچ چیز از کار در مزرعه ی ذرت ندانم و مادرشوهر و خواهرشوهرهایم هم به همین دلیل شماتتم می کردند. هروقت هم در مورد مین هیو از آن ها می پرسیدم همان جمله ی مادرشوهرم را تکرار می کردند. چند روز گذشت، گل ها خشک شدند و سیب ها پلاسیده اما مین هیو نیامد. روزها آن قدر در مزرعه کار می کردم که وقتی برای فکر کردن به مین هیو نداشتم و شب ها هم از فرط خستگی، خیلی زود خوابم می برد.

بالأخره سر و کله ی مین هیو پیدا شد. یک روز صبح شنیدم که مادرشوهرم داد و فریاد راه انداخته و از کارنکردن کسی شکایت می کند. بعد هم صدای پدرشوهرم را شنیدم که می گفت: " مین هیو تو خودت بهتر از همه می دونی که چقدر اوضاع خرابه و نبودن یه نفر باعث می شه بقیه سختی بیشتری بکشن."

با شنیدن نام مین هیو با خوشحالی از جا پریدم و آینه ی بالای سرم را برداشتم و نگاهی به خودم در آن انداختم؛ نه، نباید مرا این طوری، با صورت پف کرده و لب های رنگ پریده می دید. با عجله بلند شدم و از در پشتی وارد حیاط شدم، دست و صورتم را شستم و چند تا از گلبرگ از باغچه ی خواهرشوهر کوچترم " مین هی " کندم و جویدم تا دهانم بوی بدی ندهد. وقتی برگشتم، مین هیو در اتاق و رو به روی پنجره چمباتمه زده بود. احساس عجیبی داشتم، ترکیبی از اضطراب و خجالت. سلام کردم، او هم مؤدبانه از جا بلند شد و به من سلام کرد. پرسید: " همه چی مرتبه؟ چیزی لازم نداری؟ "

-نه، فقط... فقط نگرانت شدم.

-دلیلی نداره که نگران من بشی. نگران خودت باش کن چون زندگی توی این جا ممکنه اون چیزی نباشه که فکرشو می کردی.

-من هیچ فکری نمی کردم.

-خوبه، این طوری حداقل راحتتر باهاش کنار میای. وقتی تصور خوبی از چیزی نداشته باشی، بد بودنش خیلی اذیتت نمی کنه.

-نمی فهمم در مورد چی داری صحبت می کنی!

-هیچی ولش کن.

این را گفت و از اتاق بیرون رفت. من هم بعد از این که کمی به فرش خیره شدم، لباس هایم را پوشیدم و از اتاق بیرون رفتم. وقتی به آشپزخانه رسیدم، مین هی مشغول جمع کردن سفره بود و مادرشوهرم با دیدن من گفت:

-پس تو کی می خوای به زود بیدار شدن عادت کنی " میران " ؟ طبق معمول دیر رسیدی و وقتی برای خوردن صبحونه نداری.

مین هیو چشم غره ای به مادرش رفت و گفت:

-هنوز خیلی وقت داریم.

مادرش با تشر به او گفت:

-هوا داره سرد می شه و روزا کوتاهتر، باید صبحا زودتر کار رو شروع کنیم.

مین هیو با خونسردی گفت:

-باشه، شما برید، قول می دم ما زودتر از شما برسیم.

سپس رو به من کرد و گفت: " بیا صبحونت رو بخور. "

-ممنون، خیلی گشنم نیست.

حتما از چهره ام فهمید که دروغ می گویم و اتفاقا خیلی هم گرسنه ام و حتی اگر هم این طور نبود، مگر دیوانه بودم که چنین فرصت طلایی ای را برای خلوت با مین هیو از دست بدهم؟ اولین لقمه را مین هیو برایم گرفت و فنجان چای را به دستم داد؛ عجب چای دلچسبی بود! مین هیو لبخند مهربانی زد، از آن هایی که بزرگترها به بچه ها می زنند:

-به من فقط گفتن موقعیت شغلی بابات خوبه و صورتت گرد و سفیده. حتی نمی دونستم اسمت چیه!

اَه! آن قدر بدم می آید که درست در موقعیت های مهم که هر کلمه می تواند سرنوشت ساز باشد زبان آدم قفل می شود و فقط به یک لبخند بسنده می کند! از آن گذشته، مثل قحطی زده ها صبحانه ام را با عجله خوردم و این فرصت طلایی را به سادگی آب خوردن از دست دادم. با تردید گفتم:

-ولی فکر نکنم ما بتونیم زودتر از اونا برسیم، حتی اگه بدوییم.

باز هم از همان لبخندها زد و گفت:

-ولی اگه با دوچرخه بریم، می تونیم.

مین هیو روی زین دوچرخه نشست و من هم روی بدنه ی آن اما غافلگیرکننده ترین بخش ماجرا این بود که برای حفظ تعادلم باید مین هیو را بغل می کردم و من هم به این بهانه تا می توانستم او را در آغوشم فشردم.

پی نوشت : می دونم خیلی فاصله افتاد بین دو قسمت ولی خب منتظر بودم تلگرام رفع فیلتر شه که توی کانالم هم همزمان بذارم اما دیگه صبرم تموم شد:) قرارمون هم باشه روزای فرد به علاوه ی جمعه همون ساعت همیشگی ده شب به بعد.

الهه بهشتی...

ما را در سایت الهه بهشتی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 100 تاريخ: جمعه 22 دی 1396 ساعت: 7:14

صفحه بندی