دریای شرق - قسمت بیستم

خرید بک لینک

شب بعد، وقتی به سمت خانه برمی گشتم هنوز خیابان ها شلوغ بود. وقتی داشتم از میدان رد می شدم، عده ای را دیدم که معرکه گرفته اند، کمی جلوتر رفتم تا ببینم چه خبر شده که متوجه شدم عده ای ریخته اند سر یک نفر و او را کتک می زنند. بغل دستی ام که زن پا به سن گذاشته ای بود گفت:

-بیچاره، فکر نمی کنم زنده بذارنش.

-قضیه چیه؟

-یه سرباز آمریکایی رو گرفتن که داشته دزدکی به سمت بندر می رفته، از برگه هایی که همراهش بوده فهمیدن سربازه.

نگاهم را به سمت جمعیتی که بر سر آن سرباز بیچاره هجوم آورده بودند برگرداندم تا شاید بتوانم چهره اش را ببینم اما جمعیت آن قدر زیاد بود که تلاش من اثری نکرد، فقط چند بار توانستم موهای بلند و طلایی اش را ببینم. با خودم گفتم نکند ویل باشد و این فکر چنان مرا آشفت که ناخداگاه به سمت او حرکت کردم که بغل دستی ام دستم را گرفت و مانعم شد:

-می شناسیش؟

-نمی دونم، شاید، باید ببینم.

-ولش کن، توی دردسر میفتی.

-ولی آخه اگه اون باشه چی؟

-تو که نمی تونی نجاتش بدی، فقط خودتم کتک می خوری.

درست می گفت، با ناامیدی عقب ایستادم و دوباره به آن جمعیت خشن خیره شدم. ناگهان یادم افتاد که دیرم شده و با بی میلی از آن جا دور شدم. تمام شب فکرم مشغول این قضیه بود و به ویل فکر می کردم. آن روزها بیشتر از قبل دلم برای ویل تنگ می شد و خاصیت تنهایی هم همین است؛ وقتی تنها و بدبخت باشی دلت بیشتر برای دیگران تنگ می شود و خلاء عشق را بیشتر احساس می کنی. صبح که شد، طبق قرارمان در حیاط پشتی منتظر موگه شدم که بیاید. وقتی مرا دید لبخند زد اما می توانستم ببینم که عمیقا غمگین است و بیشتر از روز قبل پیر شدنش را احساس کردم، پوست صورتش شل شده و دور چشم هایش پر از خطوط خام چین و چروک بود. آمد کنارم نشست و از زیر لباسش دو تکه کلوچه بیرون آورد:

-بیا، اینا رو دیروز یکی از مشتریا بهم داد، نگه داشتم که با هم بخوریمشون. اگه بدونی با چه مشقتی دور از چشم بقیه نگهشون داشتم!

اصلا دلم نمی خواست کلوچه هایی که به عنوان پاداش چنین کاری داده شده اند را بخورم اما اگر قبول نمی کردم دلش می شکست، بدجور هم می شکست. یکی شان را برداشتم و با لبخند گفتم:

-ممنونم.

-قابلی نداره، از دیروز تا حالا انگار صد سال گذشته برام. همش منتظر بودم امروز شه که با هم حرف بزنیم.

-چه حرفی؟ بدبختی که حرف زدن نداره. راجع بهش حرف نزنی راحت تری.

-چی شده میران؟ احساس می کنم خیلی پکری؟

-اگه جز این بود باید شک می کردی.

آهی کشید و گفت:

-راست می گی، ما سه تا خواهرهر کدوممون یه جور بدبخت شدیم. باز تو حداقل یه زمانی خوشبخت بودی یا حداقل فکر می کردی که خوشبختی ولی من و مانینای بیچاره که حتی نفهمیدیم مزه ی خوشبختی چطوریه، می دونی میران، گاهی فکر می کنم حتی اگه یه روز خوشبختی بیاد سراغم، انقدر باهاش غریبه ام که ممکنه نشناسمش و فراریش بدم.

زد زیر خنده اما وقتی پی حرفش را گرفت فهمیدم این خنده بهانه ای بود تا اشک هایش را قایم کند، با بغض گفت:

-هر وقت به مانینا فکر می کنم دلم می خواد بمیرم، حیوونکی انقدر کتک خورد که دیگه جونی براش نموند. گاهی برای آروم کردن خودم می گم که حداقل مرد و راحت شد ولی همه می دونیم که زندگی همیشه بهتر از مرگه وگرنه کی حاضر بود به زندگی توی این فاضلاب ادامه بده؟

-انقدر ناامید نباش موگه، ما از پسش برمیایم.

-شایدم راست بگی، ولی مطمئنم اون روز دیگه خوشبختی برام ارزشی نداره. ولش کن بیا اوقاتمونو با این حرفا تلخ نکنیم.

-از این پسره برام بگو، همونی که بهت انگلیسی یاد می ده. کیه؟

چهره اش از هم باز شد:

-یکی از مشتریامه، به جای دستمزد بهم انگلیسی یاد می ده.

صورتش را نزدیک آورد و با شیطنت گفت:

-بین خودمون بمونه، ما به هم علاقه داریم.

-حالا چرا باید بین خودمون بمونه؟

-چون رئیس این جا رابطه ی عاطفی با مشتریا رو قدغن کرده.

-اگه دوستت داره پس چرا از این جا نمی برتت؟

-اونم مثل ما بدبخته، هر چی پول درمیاره باید بفرسته برای خانوادش.

-ما بدبختا حق نداریم عاشق یه بدبختِ دیگه شیم!

-منم عاشقش نشدم، فقط با این وضعیتی که من دارم فکر نمی کنم شانس بهتری گیرم بیاد.

-پس اون سربازه چی؟ همون سربازی که باهاش فرار کردی؟

-تو اینا رو از کجا می دونی؟

-مین هی برام تعریف کرد، تونسته بود فرار کنه.

-خوش به حالش، خانواده کیم چیکار کرد؟ قبولش کردن؟

-نه!

پوزخندی زد:

-می دونستم!

-سربازه چی شد؟

-آهان اون که هیچی، بعد از فرارمون انقدر سختی کشیدیم که جا زد و یه روز به بهونه ی این که یه جا پیدا کنه منو گذاشت و رفت. منم که جایی رو بلد نبودم، این جا موندگار شدم و کارم به این جا کشید.

-که این طور.

کمی مکث کردم و بالأخره چیزی را که تمام شب به آن فکر کرده بودم به زبان آوردم:

-موگه؟ منم می خوام انگلیسی یاد بگیرم، میشه؟

-منظورت اینه که جونگ سو بهت یاد بده؟ تو که هیچ وقت اون ساعت خونه نیستی.

-نگران اونش نباش، یه کاریش می کنم، صبحا زودتر می رم که شبا زودتر بتونم برگردم.

-نمی دونم، فکر نمی کنم جونگ سو مشکلی داشته باشه. بهت خبرشو می دم.

روز بعد موگه خبر آورد که جونگ سو با حضور من هنگام تدریسش موافقت کرده. از آن به بعد روزها زودتر بیدار می شدم و شب ها با این که خسته بودم اما آن قدر انگیزه داشتم که می توانستم درس بخوانم. جونگ سو پسری نبود که نظر اکثر دخترها را جلب کند؛ قد متوسطی داشت و عینک ته استکانی بزرگی به چشم، سال ها در یک کازینو کار کرده و انگلیسی را هم ابتدا همان جا یادگرفته بود. خودش می گفت آن زمان ها چیز زیادی بلد نبوده اما آن قدر مطالعه و تمرین کرده که توانسته تبدیل به یک معلم سرخانه بشود و گاهی هم در مجله به زبان انگلیسی مطلب بنویسد. همین مطالعه ها و مطلب نوشتن ها باعث شده بود که عضو انجمن میندان بشود؛ انجمن دموکراتیکی که از حکومت وبلاگ قسمت کلمه جنوبی شبه جزیره دفاع می کرد. یک بار که با هم حرف می زدیم به من گفت:

-برخلاف خواهرت تو چقدر در مورد این چیزا می دونی! خیلی خوبه، دلت می خواد یه مطلب توی مجله ی ما بنویسی؟

-من؟ من که بلد نیستم!

-کار سختی نیست فقط همین چیزایی که به من می گی رو روی کاغذ بنویس.

کتاب هایی که مین هیو داده بود را فروخته بودم به همین دلیل سعی کردم به حافظه ام فشار بیاورم و چیزهایی که در آن کتاب ها خوانده بودم را با نظرات خودم تلفیق کنم و مطلبی بنویسم. وقتی آن را به جونگ سو نشان دادم کلی غلط از آن گرفت و اصلاحش کرد اما از کلیت مطلب خوشش آمد و گفت که آن را به اعضای انجمن نشان می دهد. نظر انجمن خیلی برایم مهم بود چون اگر مطلبم را قبول می کردند ممکن بود تغییر اساسی و بزرگی در زندگی ام رخ بدهد، حدود یک هفته ی بعد جونگ سو خبر آورد که مطلبم مورد تأیید انجمن قرار گرفته و این هفته باید در جلسه ی انجمن شرکت کنم.

الهه بهشتی...

ما را در سایت الهه بهشتی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 120 تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 15:31

صفحه بندی