نزدیکی های غروب بود که تصمیم گرفتم سری به پدر و مادرم بزنم و وارد جاده مارپیچ و سنگلاخی که به سمت خانه ی مان می رفت شدم. هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودم که دیدم پدر و مادرم بی آن که متوجه من باشند، به این سمت می آیند. همان جا ایستادم تا بالأخره رسیدند و متوجه من شدند. مادرم با تعجب پرسید:
-تو این جا چیکار می کنی؟
-داشتم میومدم یه سری به شماها بزنم. کجا دارید می رید؟
-مگه تو خبر نداری؟
-از چی؟
-شوهرت ما رو دعوت کرده!
-مین هیو؟ آخه برای چی؟
-نمی دونم، گفت یه مهمونی خانوداگیه. چطوریه که تو خبر نداری؟
نمی دانستم چه باید بگویم چون از هیچ چیز خبر نداشتم. آن روز از صبح مین هیو را ندیده بودم. با عجله به سمت خانه خانواده ی شوهرم دویدم. وقتی رسیدم، همه ی اعضای خانواده و همسایه ها جمع و با لباس رسمی نشسته بودند. حتی یئونگ و شوهرش هم آن جا بودند. مین هیو با اضطراب در مقابل همه ایستاده بود؛ طوری که گویی سخنرانی مهمی در پیش دارد. با دیدن من اضطراب چهره اش دوچندان شد و پرسید: " بالأخره اومدی؟ "
-این جا چه خبره؟
-یکم صبر کن الآن خودت می فهمی.
نمی دانم چقدر گذشت تا پدر و مادرم از راه رسیدند و مین هیو آن ها را به قسمتی از خانه راهنمایی کرد تا بنشینند. هنوز بهت زده بودم و تمام تلاش هایم برای این که بفهمم چه در سرش می گذرد بی نتیجه ماندند. بالأخره زمان موعود فرا رسید و مین هیو به سمت من آمد و دست هایم را با دودستش گرفت؛ درست مثل حالتی که در هنگام ازدواج ایستاده بودیم. جرقه ای در ذهنم زد اما قبل از این که نتیجه گیری کنم، مین هیو شروع به حرف زدن کرد:
-از همه ی شما عزیزان خواستم به این جا بیاید تا در جریان تغییر مهمی که از امروز به بعد توی زندگی من و میرانِ عزیز اتفاق میفته قرار بگیرید. من و میران تصمیم گرفتیم که از این لحظه به زندگی مشترکمون پایان بدیم. ما از این لحظه به بعد، دیگه زن و شوهر نیستیم.
بعد از اتمام حرف هایش، دست هایم را ول کرد و به من ادای احترام کرد. من هم پس از مکثی کوتاه و به صورت کاملا طوطی وار در حالی که هنوز درست متوجه حرف هایش نشده بودم، به او ادای احترام کردم و سپس هر دو رو به جمعیت هم، ادای احترام کردیم. دیگر هیچ کس چیزی نگفت و مین هیو از خانه بیرون رفت. آن قدر باهوش بود که مناسب ترین زمان را برای اعلام این تصمیم انتخاب کرده بود، زمانی که همه آن قدر درد و رنج داشتند که دیگر تداوم زندگی زناشویی ما کوچترین اهمیتی برایشان نداشت و حتی کسی جرأت نکرد بپرسد چرا؟ همسایه ها خیلی زود خانه را ترک کردند و یئونگ و شوهرش هم کمی بعد از آن جا رفتند. فضای خانه خیلی سنگین بود و من نمی توانستم هیچ حرکتی انجام بدهم چون می دانستم که تک تک حرکاتم تحت نظر است. کمی بعد پدرشوهرم کلاهش را برداشت و به هیوک گفت:
-پاشو پسر، کلی کار داریم.
مادرشوهرم هم به بهانه ی راهی کردن آن ها از جا بلند شد و بعد هم مستقیم به اتاقش رفت. فقط پدر و مادر بیچاره و سرخورده من مانده و نگاه هایشان را به کف زمین دوخته بودند. بالأخره پدرم بازوی مادرم را گرفت و با هم به سمت در رفتند. وقتی از کنار من می گذشتند، مادرم ایستاد و پرسید:
-حالا می خوای چیکار کنی؟
خیلی منتظر نماند که پاسخش را بدهم و به دنبال پدرم رفت. تنها ماندم. هیچ وقت در زندگی ام آن قدر احساس تنهایی نکرده بودم، حتی وقتی تنها و بدون پول در خیابان های ژاپن قدم می زدم هم تا آن حد احساس تنهایی و بدبختی نمی کردم. از خانه بیرون رفتم، احساس می کردم تمام مردم دهکده با نگاه هایشان تحقیرم می کنند، حتی آن هایی که مرا نمی شناسند. کجا باید می رفتم؟ نه خانه ی خودمان امن بود و نه خانه خانواده ی شوهرم و نه حتی جاده ها. ناگزیر به سمت کوهستان رفتم، آن جا همیشه خلوت بود و می شد جایی را پیدا کرد که کسی جز خودت نباشد، البته اگر حیوان درنده ای سر و کله اش پیدا نشود. آن قدر بالا رفتم تا بالأخره یک جای دنج پیدا کردم و پشت بوته های خارِ بلند خودم را پنهان کردم. کاش می شد که بعضی وقت ها آدم از همه جا غیبش بزند و برای ادامه ی این زندگی بی رحم توانش را بازیابی کند. اشک هایی که در مقابل مین هیو به سختی جلویشان را گرفته بودم حالا برایم ناز می کردند و هر چه می کردم بغضم نمی شکست. احساس سنگینی می کردم و این بیشتر آزارم می داد. ناگهان متوجه شدم که هوا تاریک شده به همین دلیل بی آن که بتوانم در تنهایی خودم گریه کنم و سبک بشوم به سمت خانه برگشتم البته بماند که در آن تاریکی چقدر مشقت کشیدم تا توانستم از کوهستان بیرون بیایم و چندبار هم زیر پایم خالی شد و افتادم اما انگار تقدیر بر این بود که زنده بمانم چون جز چند خراش کوچک و کثیف شدن لباس هایم اتفاق دیگری نیفتاد. به خانه که رسیدم آن قدر خسته بودم که مستقیم به سمت اتاق خوابمان رفتم. با این که انتظار داشتم مین هیو به این زودی ها به خانه برنگردد اما در کمال تعجب دیدم که او زودتر از من رسیده و روی زمین دراز کشیده است. همین که وارد اتاق شدم، مادرشوهرم سررسید و بعد از چند روز بالأخره سکوتش را شکست:
-دیگه درست نیست شما دو تا توی یه اتاق بخوابید.
این جمله را خیلی خونسرد و طوری ادا کرد که انگار فقط می خواست رفع تکلیف کرده باشد. مین هیو بلافاصله از جا پرید، لحاف و تشکش را برداشت و از اتاق بیرون رفت، باز هم من ماندم و تنهایی بی پایانم.
الهه بهشتی...ما را در سایت الهه بهشتی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 86