دریای شرق - قسمت بیست و چهارم

خرید بک لینک

تنها راهی که به ذهنم رسید، گرسنگی بود؛ هم درد کمتری داشت و هم از وقتی آن همه غذای لذیذ تدارک دیده بودم و موگه حتی نتوانست یکی از آن ها را بخورد، میلم به غذا خوردن را از دست داده بودم. اولین جلسه ی انجمن بعد از مرگ موگه فرارسید، چند روز گرسنگی تمام توانم را گرفته بود اما همه ی تلاشم را کردم که خودم را به آن جا برسانم. اصلا نمی دانم چرا به آن جلسه رفتم، شاید می خواستم کمی حواسم پرت شود اما هر بار که به جونگ سو نگاه می کردم و می دیدم که با بی تفاوتی کارش را می کند، نمی توانستم افکار ناراحت کننده ای که مدام سراغم می آمدند را از خود دور کنم. بعد از اتمام جلسه هم وقتی دیدم که با بی شرمی تمام شروع به خندیدن با چند تن از اعضا کرد، خشمم بیشتر شد و اگر می توانستم، همان لحظه از جا بلند می شدم و با دست هایم خفه اش می کردم. آن قدر غرق در عصبانیت بودم که اصلا متوجه نشدم هیون کی برخلاف همیشه جلسه را ترک نکرده و در کنارم نشسته است. صدایم زد:

-خانمِ میران؟

ناگهان به خودم آمدم و پرسیدم:

-شمایید؟

با لبخند گفت:

-حواستون کجاست؟ می دونید چند بار صداتون کردم؟

-می بخشید. بله؟ با من کاری داشتید؟

-می خواستم بگم از این که می بینم امروز این جایید خیلی خوشحالم، راستش اصلا فکر نمی کردم بیاید.

-ولی خودم خیلی پشیمونم چون مجبورم ریخت همچین آدمایی رو تحمل کنم.

و به جونگ سو اشاره کردم. هیون کی هم نگاهی به جونگ سو انداخت و گفت:

-می دونم، تحملش خیلی سخته. واقعا دلم می خواست کاری انجام بدم اما جونگ سو عضو مفید و باسوادیه و همین برای حذب مهمه نه ویژگی های شخصیتیش.

-دارم به آرمان های حذب شک می کنم، اگه قراره رهبرای حذب همچین آدمایی باشن، وای به حال اون مملکت رویایی که داریم توی ذهن مردم می سازیم.

-مسائل رو با هم قاطی نکن میران.

مکثی کرد و گفت:

-معذرت می خوام، خانم میران.

سکوت سنگینی بینمان حاکم شد تا این که پرسیدم:

-گفتید شما هم عزیزی رو از دست دادید، می تونم بپرسم اون کی بود؟

-همسرم.

-آه، خیلی متأسفم.

-منم همین طور. بیشتر برای این متأسفم که اگه اون روز قبول می کردم باهاش به اون جشن تولد برم، الآن منم کنارش بودم.

-چه اتفاقی براش افتاد؟

-توی بمبارون کشته شد.

-اوه، خیلی دردناکه، می تونم درکتون کنم.

-نه نمی تونید. نمی تونید چون عشقتون رو توی بمبارون از دست ندادید، اونم وقتی که می تونستید همراهش بمیرید و مجبور نباشید این دنیای مزخرف رو تنهایی تحمل کنید.

این را گفت و با عصبانیت از خانه بیرون رفت. اصلا از رفتارش ناراحت نشدم، اتفاقا خنده ام گرفت، خنده ام گرفت چون او نمی دانست که من شرایط بدتری را تجربه کرده بودم؛ چه چیزی بدتر از عشق یک طرفه؟ چه چیزی بدتر از این که عشقت مدام تو را پس بزند و از همه ی این ها مهمتر، چه چیزی فاجعه تر از این که مجبور باشی با عشقت، و عشقِ عشقت زیر یک سقف بخوابی؟ هیون کی اصلا معنی این چیزها را می فهمید که آن طور حرف می زد؟

شب شده بود که به خانه برگشتم، دراز کشیدم و به سقف خیره شدم. اعتصاب غذا راه احمقانه ای بود چون زمان زیادی می طلبید، تازه آن وقت بود که فهمیدم درد کشیدن از صبر کردن راحتتر است و اگر به من باشد، صبر کردن را بالاترین درجه ی درد می نامم. کار هر کسی نیست که مدت زیادی منتظر یک اتفاق بماند؛ حالا هر اتفاقی که می خواهد باشد، شاید من هم باید راهی را که موگه انتخاب کرده بود انتخاب می کردم. صدای در، مرا از افکارم بیرون کشید. به سختی از جا بلند شدم و در را باز کردم، در آن لحظه حاضر بودم یک سگ پشت در باشد اما مجبور نباشم قیافه ی نحس جونگ سو را ببینم. پرسیدم:

-این جا چی می خوای؟

-اومدم بگم که متأسفم.

-هِی، فکر کنم این تنها کلمه ایه که پدر و مادرت بهت یاد دادن، متأسفم! اون شبم همینو گفتی که الآن موگه سینه ی قبرستون خوابیده. کمترین کاری که می تونی بکنی اینه که هیکل نحستو از این جا ببری.

-میران، خودتم می دونی که اون اتفاق اصلا تقصیر من نبود.

-تقصیر تو نبود؟ چقدر تو وقیحی آخه!

-یه فرصت به من بده، درست نیست بدون این که فرصتی برای اثبات احساسم داشته باشم منو از خودت برونی.

-فرصت بدم که آخر و عاقبتم مثل موگه بشه؟ چرا گورتو گم نمی کنی از این جا؟

-برای این که باید حرفامو بزنم.

-ولی من علاقه ای به شنیدنشون ندارم.

همان لحظه، یک خودروی ولوو جلوی در خانه ایستاد و هیون کی از آن پیاده شد. به سمت جونگ سو رفت و با همان چشم های سرد و بی احساسش به او خیره شد:

-از این که این جا می بینمت تعجب می کنم.

-منم از دیدن شما تعجب کردم!

-پس زودتر از این جا برو که بیشتر از این تعجب نکنی.

-البته قبل از این که شما برسید گپ ما تموم شده بود.

سپس رو به من کرد و گفت:

-شب بخیر عزیزم.

این را گفت و از آن جا دور شد. داشتم به این حجم از پررویی جونگ سو فکر می کردم که هیون کی گفت:

-مادرم یکم غذا براتون فرستاده، گفت امروز رنگتون خیلی پریده بود، خواهش کرد که غذاها رو بخورید.

رفت و ظرف غذایی را که خانم هان فرستاده بود از داخل خودرو برداشت و دوباره به سمت من برگشت:

-باید یکم بیشتر به فکر خودتون باشید.

-ممنونم.

-در ضمن مادرم گفت که اگه تنهایی خیلی اذیتتون می کنه، خوشحال می شیم چند شب مهمون ما باشید.

-ممنون، همین طوری راحتترم.

-هرطور که مایلید.

بعد از مکثی طولانی گفت:

-راستی، فکر کنم باید بابت امروز ازتون عذرخواهی کنم.

سرم را تکان دادم:

-مسئله ای نیست.

-شب خوبی داشته باشید.

این را گفت و رفت. برای چند لحظه احساس خوبی پیدا کرده بودم، برای همین دلم نمی خواست که برود، با رفتنش به من یادآوری کرد که تمام خوشی های زندگی ام کوتاه مدت بوده اند و در نهایت همیشه در اندوه و تنهایی خودم رها شده ام. دیگر چیزی برای از دست دادن نداشتم، حتی شغلم در رستوران را هم به خاطر غیبت های مکرر از دست داده بودم. از خانه بیرون رفتم و چون اصلا توان راه رفتن نداشتم، با اندک باقی مانده پولم یک تاکسی تا بندر کرایه کردم. وقتی رسیدم، در مقابل دریا زانو زدم و چشم هایم را بستم. دیگر وقت خداحافظی بود، خداحافظی با تمام کشمکش های این زندگی بخیل. خواستم از جا بلند شوم و به سمت دریا بروم که ناگهان چشم هایم سیاهی رفت، احساس کردم عرق سرد تمام بدنم را پوشانده و تمام محتویات بدنم می خواهد بیرون بریزد. دیگر وقت آن رسیده بود که من هم به خواهرهایم بپیوندم، آرام دراز کشیدم و گذاشتم هوای سردِ ساحل صورتم را لمس کند، دیگر چیزی نفهمیدم.

الهه بهشتی...

ما را در سایت الهه بهشتی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 112 تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 15:31

صفحه بندی