
3 هرگاه به یاد خاطراتی که در کودکی و قبل از ناپدید شدن مادرم داشتم می افتم، احساس می کنم که آن سال ها در رویایی طولانی غوطه ور بوده ام و هیچ کدامشان واقعیت ندارند. می دانید؟ نبودن کسی یک درد است و دلیل نبودنش دردی دیگر اما وای به حال کسی که نداند عزیزش به چه دلیل نیست؟ چراکه ندانستن، بسیار دردناکتر از دانستن و حسرت خوردن است. وقتی مادرم ناپدید شد، حدودا یازده سال داشتم؛ شاید مهم ترین زمانی که یک دختر به وجود مادرش نیاز دارد، ابتدای دوران بلوغ، ترس ها و استرس ها و قدم گذاشتن به دنیای بزرگترها. با...
ادامه مطلب
4 از همان ابتدا می دانستم که سر و گوشش می جنبد و چشمش دنبال پدرم است. زنیکه ی حسود چشم نداشت رابطه ی خوب پدر و مادرم را با هم ببیند، این را از نگاه هایش می فهمیدم که یک دنیا حسرت درونش نهفته بود. از این که مدام سعی می کرد سر صحبت را با پدرم باز کند و حتی اگر امکان داشت، سعی می کرد فرصت مناسبی ایجاد کند و با او تنها باشد؛ مثل همان شبی که آب نمک را از دستم قاپید و با عجله به حیاط رفت. داشتم از عصبانیت منفجر می شدم اما چون مادرم برای آبکش کردن برنج صدایم کرده بود نتوانستم کاری کنم و دست آخر هم آن ق...
ادامه مطلب
xa0 5 دو سه ماه از شبی که با شیوا صحبت کرده بودم می گذشت و هیچ خبری نشده بود. با خود گفتم شاید از حرف زدن با من پشیمان شده به همین دلیل چیزی به روی خودم نیاوردم. یک روز بیکار در مطبم نشسته بودم که سر و کله اش پیدا شد. از این حضور ناگهانی تعجب کرده بودم به همین دلیل بعد از خوش آمد گویی سریع پرسیدم: -این جا رو چطوری پیدا کردید؟ لب هایش را جمع کرد و گفت: - از ترانه پرسیدم. -اون وقت ترانه نپرسید که آدرس این جا رو برای چی می خواید؟ -چقدر زود باورید! واقعا فکر کردید انقدر احمقم که بخوام از ترانه بپرسم...
ادامه مطلب
مردد بودم که جواب بدهم یا نه، آخر اگر می پرسید کجا هستم چه پاسخی باید می دادم؟ در همین افکار بودم که شیوا پرسید: -پس چرا جواب نمی دید؟ پاسخ دادن به سوال های ترانه منطقی تر و راحت تر از پاسخ دادن به سوال شیوا بود پس دکمه ی سبز رنگ را لمس کردم: -جانم عزیزم؟ صدای پرانرژی و شاد ترانه مجابم کرد که انتخاب درستی کرده ام: -کجایی پس؟ بارون داره میادا، اولین بارون پاییزی. -حواسم هست، الآن میام پیشت. -زود باش تا آسمون قهر نکرده. منتظرما! همان طور که فکر می کردم چطور باید این ملاقاتِ هنوز شروع نشده را تمام ...
ادامه مطلب
بالأخره به حرف آمد و برایم از تمام تنهایی هایی که کشیده بود گفت. احساس می کرد زندگی اش طلسم شده یا کسی او را نفرین کرده که این طور دور و برش خالی ست. گفت که دنبال نیمه ی گم شده اش می گردد اما هر چه می گردد کمتر پیدا می کند. -سی و پنج سالم داره تموم می شه اما هر روز تنهاتر می شم، هر روز بیشتر حس می کنم که یه نفر باید باشه، ولی نیست. نمی دونم چی کم دارم. آخه شما که نمی دونی، خیلی از دوستام از من زشت تر بودن یا حتی سواد درست و حسابی نداشتن، بیشترشون استقلال مالی یا از نظر من حتی آمادگی ازدواج رو هم...
ادامه مطلب
xa0 6 در این دنیا هیچ کسی وجود ندارد که بشود همه ی حرف ها را به او زد. یک حرف هایی را فقط به مادر می شود گفت، یک حرف هایی را فقط به همسر و من آن دسته از حرف هایی را که فقط به خواهر می توان گفت را، چون هرگز خواهری نداشتم، به شیوا می گفتم. شاید آن اوایل شیوا فقط یک همکار بود، اما خیلی نگذشت که جایش را به یک دوست صمیمی و بعد از آن به یک خواهر داد. حتی بچه ها و آرش هم او را دوست داشتند و از رفت و آمدهایش استقبال می کردند، البته به جز آیدین که این اواخر کمی بدقلقی می کرد. سرم گرم زندگی و کارم بود که ...
ادامه مطلب
7 هر چه تلاش کردم بفهمم چه اتفاقی افتاده، بی فایده بود. تا به حال ترانه را آن قدر آشفته ندیده بودم. با سرعت به طرف خانه حرکت کردم، ساعت حدود یازده ظهر بود که رسیدم. آمدم دنبال کلیدم بگردم که در حیاط باز شد و ترانه با بهت زده ترین حالتی که تا به آن روز دیده بودم مرا نگاه کرد. دیگر لازم نبود چیزی بپرسم تا بفهمم که فاجعه ای رخ داده است. در را بستم و پشت سرش وارد خانه شدم. چیزی که دیدم را باور نمی کردم؛ شیوا دراز به دراز روی زمین افتاده، صورتش کبود و دور دهانش کف سفید غلیظی به چشم می خورد. خشکم زده ...
ادامه مطلب
این فکر که شاید به بیمارستان رفته باشد، قبل از این که به ذهنم برسد مردود شد، پس کجا می توانست رفته باشد؟ ناگهان فکر وحشتناکی به سرم زد، با سرعت خودم را به کلانتری محل رساندم؛ وقت هایی که انسان فکر بدی را در سر می گذراند، جزو معدود دفعاتی است که آرزو می کند کاش فکرش اشتباه باشد اما متاسفانه این هم مثل خیلی از آرزوهای دیگرم برآورده نشد و ترانه را در کلانتری پیدا کردم آن هم وقتی که دیگر خیلی دیر شده بود؛ همه چیز را گفته بود. -آرش، نذار بچه ها چیزی بفهمن. با نگاهم سرزنشش کردم، اما آیا او واقعا شایست...
ادامه مطلب
8 نمی شود کار بدی کنی و با خیال راحت منتظر مجازات نباشی. بالأخره آدم باید بداند بخشیده شده یا نه، این طور بلاتکلیفی آدم را از پا در می آورد و اگر دچارش شدید، مطمئن باشید که در حال مجازات شدنید چون بلاتکلیفی بدترین نوع مجازات است، حداقل از نظر من. باور نمی کنید؟ تصور کنید محکوم به مرگ هستید اما تاریخ اعدام خود را نمی دانید، آن وقت هر روز که از خواب بلند می شوید ممکن است آخرین روز زندگی شما باشد، خدای من، چقدر شبیه به زندگی واقعی! روزهای زیادی از ناپدید شدن مامان می گذشت و هنوز هیچ کس مرا مؤاخذه ن...
ادامه مطلب
شبانه روز او را می پاییدم، پدر شیوا را می گویم. بهترین فرصت را شناسایی کردم: هر شب حدود ساعت یازده می آمد چرخی در کوچه می زد و سیگاری می کشید. قبل از تمام این ماجراها، درست روزی که شیوا را در مقابل مطب پدرم دیدم، رفته بودم تا از پدرم پول بگیرم برای شروع کاری با دوستانم اما او مخالفت کرد. شب که شد، در کمال تعجب گفت که پول را می دهد، حتما این هم یک جور رشوه بود. پول هایمان را جمع کردیم و یک وانت قراضه خریدیم، آن موقع نمی دانستم قرار است از آن به عنوان نعش کش استفاده کنم. آن شب از تاریک و خلوت بودن...
ادامه مطلب