بالأخره به حرف آمد و برایم از تمام تنهایی هایی که کشیده بود گفت. احساس می کرد زندگی اش طلسم شده یا کسی او را نفرین کرده که این طور دور و برش خالی ست. گفت که دنبال نیمه ی گم شده اش می گردد اما هر چه می گردد کمتر پیدا می کند.
-سی و پنج سالم داره تموم می شه اما هر روز تنهاتر می شم، هر روز بیشتر حس می کنم که یه نفر باید باشه، ولی نیست. نمی دونم چی کم دارم. آخه شما که نمی دونی، خیلی از دوستام از من زشت تر بودن یا حتی سواد درست و حسابی نداشتن، بیشترشون استقلال مالی یا از نظر من حتی آمادگی ازدواج رو هم نداشتن اما الآن دارن با بچه هاشون سر و کله می زنن. اون وقت من، من که فکر کنم حداقل یه مورد معمولی باشم، حتی یه خواستگار معمولی هم ندارم. چیزی که بیشتر منو اذیت می کنه، خواستگارای سطح پایینی هستن که اصلا فکر نکرده ردشون می کنم. ولی وقتی تعدادشون زیاد می شه با خودم فکر می کنم که نکنه لیاقت من همینه؟ نکنه سطح خودمم همینه؟
-البته لیاقت آدما رو کسایی که دوستش دارن تعیین نمی کنن، بلکه کسایی که اون شخص دوستشون داره تعیین می کنن.
-من بدبخت حتی کسی رو ندارم که دوستش داشته باشم!
-فکر می کنم مشکل همینه، وگرنه همه ی مواردی که گفتی به محض ورود عشق کنار می رن.
-خب می گید چیکار کنم؟ مثلا شما برای آدمی مثل من چه پیشنهادی می تونید بدید؟
واقعا چه پیشنهادی می توانستم بدهم؟ مثلا بگویم از این به بعد بیشتر به خودت برس یا به مهمانی های بیشتری برو؟ به خصوص که زن بودنش کار را سخت تر می کرد چون اگر هم احیانا مورد مناسبی پیدا می شد، طبق عرف چطور می توانست قدم پیش بگذارد؟
آن روز او بیشتر از من حرف زد و اگر بخواهم روراست باشم، حرف زیادی هم برای گفتن نداشتم چون کمی غافلگیر شده بودم. وقتی به خانه برگشتم باران تمام شده بود. ترانه با چهره ای که نه عبوس بود و نه با نشاط به سمت من آمد (این خطرناک ترین حالت اوست چون نمی شود تشخیص داد چه فکری در سر دارد). نگاهی به سر و وضعم انداخت، انگار وقتی هیچ نشانه ای از اتفاقی غیرمنتظره نیافت، رویش را برگرداند و به سمت پذیرایی رفت. خودش را روی مبل پرت کرد و به تلوزیون خیره شد. پرسیدم:
-بچه ها کجان؟
با همان بی حسی و همان طور که فنجان قهوه را به لب هایش نزدیک می کرد گفت:
-مثل همیشه، تو اتاقشون.
نگاهی به صفحه ی تلوزیون انداختم:
-تو که از این سریاله بدت میومد!
-گاهی برای پر کردن تنهاییت مجبوری به چیزایی رو بیاری که ازشون متنفری.
-اوه، حالا می شه به جای این جملات قصار یه بوس به این موش آب کشیده بدید؟
-اتفاقا از همین متعجبم که چطور خیس شدی وقتی احتمالا تمام مدت توی ماشین بودی.
-کی گفته تمام مدت توی ماشین بودم؟
مثل برق نگاهش را به من دوخت و با آن چشمان وحشی و جذاب به من خیره شد:
-سوال منم همینه، کجا بودی؟
-ترانه ای که من می شناختم هیچ وقت این طوری شکاکانه سوال پیچم نمی کردا!
-آرشی که من می شناختمم هیچ وقت سر هیچ قراری دیر نمی کرد.
-می دونی که توی این شهر فقط کافیه دو قطره بارون بباره تا همه چیز به هم بریزه.
چرا دروغ گفتم؟ مگر کار بدی کرده بودم که بخواهم پنهانش کنم؟ شاید در آن لحظه ترانه را برای شنیدن حقیقت آماده ندیدم (از نظر من این منطقی ترین دلیل برای توجیه یک دروغ است این طوری نه تنها از خودمان رفع تقصیر می کنیم، بلکه تقصیرها را به گردن شخص مقابل هم می اندازیم).
-چطور این همه سال به هم نریخته بود؟
-به هر حال طبق قوانین احتمال هم که حساب کنی، یه بار دیر کردن توی این همه سال منطقی به نظر می رسه.
ترانه حالت فیلسوفانه و جدی که البته تمسخر از آن می بارید به خود گرفت و تکرار کرد:
-به نظر می رسه!
چیزی نگفتم و به سمت اتاقمان رفتم. شب، بعد از این که مطمئن شدم بچه ها خوابیده اند به سمت او که روی تخت نشسته بود رفتم و چانه اش را در دست گرفتم:
-خب خانم محترم، شما از عصر تا حالا یه بوس به من بدهکاری.
با شیطنت گفت:
-می دونی که، من خیلی بد حسابم.
-نه دیگه، این راه خوبی برای تلافی بدقولی امروز نیست. یه راه دیگه براش پیدا کن لطفا!
چشم غره ای رفت و با عشوه دستم را کنار زد. مثل بچه ها خودم را لوس کردم:
-بچه می خوام خب!
چشمانش را گرد کرد و گفت:
-در مورد این قضیه قبلا حرف زده بودیم. گفتم که نمی شه، توی خرج همین سه تا موندیم.
-صد بار گفتم اگه به من باشه دلم می خواد هزار تا بچه بیارم تا هر وقت نگاهشون می کنم، افتخار کنم که مادر اون بچه ها تویی!
-عزیزم، دیگه این حرفا جواب نمی ده چون امکان نداره زیر بار مسئولیت یه بچه ی دیگه برم. پس فکرشم نکن خوب؟ وگرنه به خدا قرص می خورم، هم خودمو می کشم و هم اونو.
ناگهان احساس کردم کسی پشت در است، با دست اشاره کردم که آرامتر صحبت کند و بعد گفتم:
-خیلی خب باشه، بدون بچه!
آن وقت او را محکم در آغوش گرفتم و تا می توانستم صورتش را بوسیدم.
همه چیز مرتب بود تا این که چند روز بعد، ترانه زنگ زد و در حالی که شدیدا گریه می کرد از من خواست که هر چه سریع تر به خانه برگردم.
(ادامه دارد...)
نویسنده : الهه بهشتی
الهه بهشتی...ما را در سایت الهه بهشتی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 95