راز درخت انگور - قسمت پنجم

خرید بک لینک

5

دو سه ماه از شبی که با شیوا صحبت کرده بودم می گذشت و هیچ خبری نشده بود. با خود گفتم شاید از حرف زدن با من پشیمان شده به همین دلیل چیزی به روی خودم نیاوردم. یک روز بیکار در مطبم نشسته بودم که سر و کله اش پیدا شد. از این حضور ناگهانی تعجب کرده بودم به همین دلیل بعد از خوش آمد گویی سریع پرسیدم:

-این جا رو چطوری پیدا کردید؟

لب هایش را جمع کرد و گفت:

- از ترانه پرسیدم.

-اون وقت ترانه نپرسید که آدرس این جا رو برای چی می خواید؟

-چقدر زود باورید! واقعا فکر کردید انقدر احمقم که بخوام از ترانه بپرسم؟ خوشبختانه این روزا اینترنت همه چی رو راحت کرده.

-که این طور، البته در مورد قضیه ی زودباوری باید بگم که موضوع چیز دیگه ایه، در واقع من بنا رو بر اعتماد به بیمار می ذارم و سعی می کنم تا جایی که ممکنه، همه ی حرفاشو باور کنم.

چهره اش برآشفت و گفت:

-گفتم که، دلم نمی خواد باهام مثل یه بیمار رفتار کنید!

-پس چرا اومدید این جا؟

-چاره ی دیگه ای هم داشتم؟ از اون گذشته، پسرتون آیدین هم که قبل من این جا بود، نکنه اونم بیمارتونه؟

با تعجب و البته شاید کمی ترس پرسیدم:

-آیدین شما رو دید؟

پوزخندی زد:

-البته اون طرف خیابون وایساده بود ولی فکر کنم دید!

نفس عمیقی کشیدم و به صندلی تکیه دادم:

-بد شد که! بگذریم، بهتره شروع کنیم.

-این جا نه! راستش خیلی راحت نیستم این جا. حس بدی بهم می ده.

-پس کجا؟ خونه که نمیشه، این جا هم حس بدی بهتون دست می ده. می شه بفرمایید کجا راحتید؟

-شما چرا دعوا دارید؟ اگه پشیمون شدید می تونم برم!

-نه، معذرت می خوام. به خاطر آیدین یکم ذهنم مشغوله. دیدید که، قبل شما این جا بود و یه درخواستی داشت. می دونید که، پسرا تو این سن همش می خوان یه راهی پیدا کنن که سریع به پول برسن، واسه همینم ممکنه خیلی اشتباه کنن.

-بله متوجه ام، به هر حال اگه الآن حوصله ندارید می تونیم بذاریمش برای یه وقت دیگه.

-نه حوصله دارم، بفرمایید.

چشم هایش را ملتمسانه به من دوخت؛ آن غم همیشگی، حالا انگار فوران کرده بود به همین دلیل در برابر خواسته اش نتوانستم مقاومت کنم و قبول کردم که بعد از اتمام کارم، او را در یک پارک ملاقات کنم. چند ساعت بعد، وقتی سر قرار رسیدم، به نظر می رسید که از همان چند ساعت پیش منتظر است.

-خیلی وقته که منتظرید؟

سرش را به سمت من برگرداند و سر تا پایم را برانداز کرد:

-آره، خیلی وقته، چند ساله که منتظرم!

-منتظر چی؟

نگاهش را از من گرفت و چیزی نگفت. کنارش نشستم و گفتم:

-می شه بپرسم چرا اینقدر اصرار داشتید که توی مطب حرف نزنیم؟

-دلم نمی خواد فکر کنم یه بیمارم.

خنده ای کردم و گفتم:

-این چه حرفیه؟ همه ی ما بیماریم! اومدیم این دنیا داروی مناسب خودمون رو پیدا کنیم و برگردیم. پس چرا باید از هم خجالت بکشیم وقتی همه مون یه درد مشترک داریم؟

-خودتونم می دونید که در مورد چی دارم صحبت می کنم.

-در مورد چی؟ نکنه شما هم از اون دسته از آدمایی هستید که فکر می کنن اگه برن پیش یه روانشناس یعنی دیوونه یا روانی ان؟!

-می دونید؟ زشته، توی خانواده ی ما زشته که...

نگذاشتم حرفش را تمام کند:

-چی زشته؟ این که بری پیش یه روانشناس زشته ولی این که با یه مرد غریبه توی پارک قرار بذاری زشت نیست؟

ناگهان با عصبانیت نگاهش را به من دوخت، نگاهی که تا عمق جان آدم نفوذ می کرد. پس از یک مکث طولانی بالأخره گفت:

-مطمئن باشید اگه شما رو غریبه حساب می کردم، هیچ وقت ازتون کمک نمی خواستم.

این را گفت و بلند شد که برود. من هم سریع از جا برخاستم و برای دفاع از خودم گفتم:

-می دونید که قصد بدی نداشتم!

با آرامش و بدون این که نگاهم کند گفت:

-دروغه که می گن نیت مهمه آقا آرش، نتیجه ی کاره که مهمه، تاثیری که یه حرف می ذاره مهمه نه این که شما چه نیتی داشتید!

-بله، حق با شماست. من معذرت می خوام.

بدون این که چیزی بگوید شروع به راه رفتن کرد، اما آن قدر آرام که می شد فهمید دلش می خواهد من هم همراهی اش کنم. من هم خواهشش را رد نکردم و همراهش رفتم. هوا کمی گرفت و بالأخره اولین باران پاییزی شروع به باریدن کرد. همین طور غرق در سکوت بودیم که گفت:

-حتی یادم نمیاد از آخرین باری که با یه مرد زیر بارون قدم زدم چقدر می گذره.

این حرفش کمی شک برانگیز بود اما این زنی که در کنارم ایستاده بود زنی نبود که چنین خواسته ای در ذهن داشته باشد، حال آن که برای جلب توجه من می توانست راه های فریبنده تری را انتخاب کند. در فکر پیدا کردن یک پاسخ مناسب برای حرفش بودم که تلفنم زنگ خورد. نگاهی به صفحه ی گوشی انداختم؛ ترانه بود!

(ادامه دارد...)

نویسنده : الهه بهشتی

الهه بهشتی...

ما را در سایت الهه بهشتی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 99 تاريخ: شنبه 2 دی 1396 ساعت: 14:53

صفحه بندی