شبانه روز او را می پاییدم، پدر شیوا را می گویم. بهترین فرصت را شناسایی کردم: هر شب حدود ساعت یازده می آمد چرخی در کوچه می زد و سیگاری می کشید. قبل از تمام این ماجراها، درست روزی که شیوا را در مقابل مطب پدرم دیدم، رفته بودم تا از پدرم پول بگیرم برای شروع کاری با دوستانم اما او مخالفت کرد. شب که شد، در کمال تعجب گفت که پول را می دهد، حتما این هم یک جور رشوه بود. پول هایمان را جمع کردیم و یک وانت قراضه خریدیم، آن موقع نمی دانستم قرار است از آن به عنوان نعش کش استفاده کنم. آن شب از تاریک و خلوت بودن کوچه استفاده کردم و وقتی پدر شیوا سر کوچه رسید، با ضربه ای غافلگیرانه هلش دادم توی وانت. این اولین قتل من و البته خشن ترین آن ها بود. او را به نقطه ای بیرون از شهر بردم و تا می خورد کتکش زدم، زدم، به اندازه ی تمام روزهایی که در بلاتکلیفی به سر برده بودم زدم، به اندازه ی پسر نوجوانی که از ترس جان و آبرویش، کاری از دستش برنمی آید که برای مادرش انجام بدهد، به اندازه ی زندگی نابود شده مان و به اندازه ی تمام دفعاتی که غرورم را شکسته بود زدم. پیرمرد کاری از دستش بر نمی آمد، غافلگیر شده بود و مهم تر از آن، چماق در دست من بود. یاد داستان " آوای وحش " جک لندن افتادم که در آن، سگ وحشی بعد از این که از مرد چماق به دست حسابی کتک می خورد، به این نتیجه ی مهم می رسد که " مقاومت در برابر مرد چماق به دست بی فایده است " و دست از مقاومت می کشد. حالا فرقی نمی کند که مرد چه کسی باشد و یا چماق استعاره از چه، مهم این است که قدرت دست کسی است که قدرت دارد! من هم از تمام خشم و قدرت جوانی ام استفاده کردم و تا می توانستم عصبانیتم را سر او خالی کردم. حالا دیگر نوبت ضربه ی آخر بود: بسته ی قرص را از جیبم بیرون آوردم و در ظرف آب معدنی حل کردم و مجبورش کردم تا ته بخورد و بعد با هم به انتظار مرگش نشستیم. درست همان هایی اتفاق افتاد که برای شیوا اتفاق افتاده بود: اول سرگیجه و بعد دل پیچه ی شدید در حدی که خودش را روی زمین انداخت و چندین بار با مشت روی زمین کوبید. بعد هم کبودی تدریجی اعضای بدن و آخرین مرحله؛ خروج کف سفید از دهان و تمام! جنازه اش را سوزاندم و خاکسترهایش را توی کیسه ای جمع کردم و به خانه بردم. جنازه را در باغچه ی کوچکمان چال کردم و این شد آغاز تباهی من. هنوز تشنه ی خون بودم، در دادگاه ها و اطراف زندان ها می چرخیدم و دنبال طعمه می گشتم. چه کسانی می توانستند طعمه باشند؟ معلوم است، کسانی که مشخصات پدر شیوا را داشتند، حالم از همه شان بهم می خورد، مرگ یکی شان به عنوان خون بهای مادرم کافی نبود، باید همه شان می مردند تا خیالم راحت شود. سرنوشتشان هم مشخص بود: به هر بهانه ای ربوده می شدند و در نقطه ای خلوت مجبور به نوشیدن یک بطری آب شده، بعد می مردند. خاکستر جسد سوزانده شده شان هم در باغچه چال می شد تا همه ی آن عوضی ها کنار هم باشند و بتوانند در آن دنیا حسابی با هم خوش و بش کنند.
دیگر خسته شدم، نه از این که از کشتن آن موجودات پست و بی رحم احساس پشیمانی یا گناه کرده باشم اما نمی دانم چرا چیزی از خشمم کم نمی شد تا این که دست آخر فهمیدم کسی که باید بمیرد منم! درست بود، خودم باید می مردم تا احساس گناهم هم با من بمیرد. فقط چند روز تا تولد هجده سالگی ام باقی مانده بود، با خودم فکر کردم اگر قتل شیوا را به گردن می گرفتم، دیگر وقت مردنم فرا رسیده بود. صبر کردم تا روز تولدم سر رسید، ظهر بود اما نمی دانم چرا پدرم به جای رفتن به مغازه، در خانه مانده بود. یکی از آن قرص های لعنتی را خوردم و یک لیوان آب هم رویش. می دانستم حدود سه دقیقه تا مردن وقت دارم. با عجله سراغ پدرم رفتم و گفتم:
-بابا، باید با هم حرف بزنیم.
تعجب کرد چون از آخرین باری که با هم حرف زده بودیم خیلی می گذشت، آخرین بار سعی کرده بود نظرم را نسبت به نرفتن به مدرسه عوض کند. قبل از این که چیزی بگوید خودم ادامه دادم:
-مامان هیچ وقت کسی رو نکشت، من کشتم.
باز هم تعجب و دهانی که به نشانه ی تعجب بیشتر، کمی باز شد. چون وقت نداشتم منتظر واکنشش نماندم و تند تند حرف هایم را گفتم:
-من کشتمش، چون دیدم داره تو رو از ما می گیره، انکار نکن بابا، خودم با هم دیدمتون.
به نظرم گفتن جملات بیشتر فقط اضافه کاری بود. خواستم برگردم به اتاقم که صدای ضعیفش که انگار از ته چاه می آمد گفت:
-وقتی ترانه بهم گفت کسی رو نکشته، من باور نکردم ولی تو باور کن آیدین، من هیچوقت به اون زن حتی فکر هم نکردم. من هر کاری کردم فقط به خاطر این بوده که بهش کمک کنم، کمک کنم که خودشو پیدا کنه، حتی یه کلمه ی عاشقانه هم بهش نگفتم که بتونه منو متهم کنه. تنها اشتباهم این بود که باهاش مثل یه بیمار رفتار نکردم، اینم فقط به خاطر این که خودش خواسته بود.
سرم را برگردانم و به نشانه ی باور کردن، چشم هایم را بستم و لب هایم را به هم فشار دادم اما بیشتر منظورم این بود که فاجعه ای در حال رخ دادن است. به هر حال ترجیح می دادم با این تصور بمیرم که پدرم به مادرم خیانت نکرده اما بعد از مرگ، تصورات آدم به چه دردی می خورند؟ احساس کردم سرم گیج می رود، با عجله به اتاقم رفتم و دراز کشیدم، باور کنید انتظار برای مرگ از خود مرگ سخت تر است. سرگیجه شدیدتر شد و پس از چند لحظه جایش را به دل درد داد؛ ذره ذره ی وجودم در مقابل چشمانم می مردند، انگار مرگ تک تک سلول هایم را می دیدم. طولی نکشید که اتاقم تبدیل به ترکیب رنگ هایی شد که بالای سرم می چرخیدند، حالت تهوع داشتم، انگار می خواستم چیزی را بالا بیاورم؛ شاید خشم درونی ام را. ناگهان همه چیز در مه غلیظی فرو رفت و همه ی خاطرات از بدو تولدم تا به آن لحظه، از مقابل چشمانم گذشت: کودکی وهم آلود و نوجوانی دردآور، به دنیا آمدن آیلار و بعد آرین، دعواهایم با آیلار، آن لگدی که وقتی آرین هنوز نمی توانست حرف بزند به او زدم و باعث شد بیست دقیقه ی تمام گریه کند، اردوهای مزخرف مدرسه، مهمانی های خانوادگی، شیوا را دیدم که به مطب پدرم می رفت، خودم را دیدم که خشمگین بودم، صدای مادرم را شنیدم که تهدید به خودکشی می کرد و من که پشت در ایستاده و از شنیدن حرف هایش وحشت کرده بودم، بعد برگشتم و سرجایم خوابیدم. به این جا که رسید، همه چیز از حرکت ایستاد، روشنایی روز جایش را به تاریکی شب داد و مثل کارتون های والت دیزنی ناگهان همه چیز محو شد. سرگیجه و دل درد از بین رفته بود و قلبم تند تند می زد. احساس کردم تمام بدنم در آتش می سوزد و تمام وجودم خیس عرق است. چشم باز کردم و پدرم را دیدم که کنارم نشسته و با نگرانی به من زل زده است. سرم را چرخاندم و آیلار را دیدم که آرین را در آغوش گرفته و از چشمان هردوشان ترس می ریزد. خدایا من کجام؟ ساعت چند است؟ این ها دور و بر من چه می کنند؟ ناگهان مادرم را دیدم که با عجله و درحالی که یک لیوان آب در دست دارد به سمتم آمد و در کنارم نشست. مرا بلند کرد و گفت:
-بیا پسرم، بیا یه لیوان آب بخور.
گرمای دست هایش واقعی بودند، مادرم واقعا حضور داشت. یاد خوابی که دیده بودم افتادم و توانستم به یاد بیاورم که چه اتفاقی افتاده است: تشنه ام بود، وقتی برای آب خوردن بیدار و از مقابل اتاق پدر و مادرم رد شدم، شنیدم که مادرم تهدید به خودکشی کرد. برگشتم سر جایم که بخوابم و احتمالا خوابم برده بود. اما نه، اگر تمام آن کابوس ها واقعیت داشتند و الآن در رویا به سر می بردم چه؟ به گریه افتادم، از این که بیدار شوم و دوباره خودم را در آن کابوس لعنتی که درست کرده بودم ببینم به گریه افتادم. مادرم مرا در آغوش گرفت و گفت:
-نگران نباش، هرچی بوده خواب بوده.
آغوشش واقعی بود، نمی توانست رویا باشد و حتی اگر هم رویا بود، وظیفه ی من این بود که از آن لذت ببرم، مگر زندگی چیست جز چشیدن لذت یک رویا تا زمانی که کسی بیدارت کند؟
پایان
1396/9/6
نویسنده : الهه بهشتی
الهه بهشتی...ما را در سایت الهه بهشتی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 130