8
نمی شود کار بدی کنی و با خیال راحت منتظر مجازات نباشی. بالأخره آدم باید بداند بخشیده شده یا نه، این طور بلاتکلیفی آدم را از پا در می آورد و اگر دچارش شدید، مطمئن باشید که در حال مجازات شدنید چون بلاتکلیفی بدترین نوع مجازات است، حداقل از نظر من. باور نمی کنید؟ تصور کنید محکوم به مرگ هستید اما تاریخ اعدام خود را نمی دانید، آن وقت هر روز که از خواب بلند می شوید ممکن است آخرین روز زندگی شما باشد، خدای من، چقدر شبیه به زندگی واقعی!
روزهای زیادی از ناپدید شدن مامان می گذشت و هنوز هیچ کس مرا مؤاخذه نکرده بود. یعنی نفهمیده بودند؟ چه بلایی سر جنازه ی شیوا آمده بود؟ چرا کسی چیزی نمی گفت؟ این طور نمی شد، باید ته و توی ماجرا را در می آوردم. بعد از این که از خانه ی مادربزرگ برگشتیم، حرکات پدر را زیر نظر گرفتم و بدترین انواع تجسس را انجام دادم: گشتن کیف، چک کردن پیام های تلفن همراه، زیر نظر داشتن رفت و آمدها، همه چیز. بالأخره لو رفت: مکاتبات با وکیل و احضارنامه دادگاه. این طوری می خواستم زندگی مادرم را نجات بدهم؟ توی زندان؟ حالم از خودم بهم خورد. باید سریع می رفتم ملاقاتش و همه چیز را به او می گفتم. اما پدر، پدر نباید می فهمید. از او کینه به دل داشتم، از نظر من مقصر همه ی این اتفاقات او بود. اما تمام این ها بهانه است، در واقع از پدر می ترسیدم، از واکنشی که ممکن بود نشان بدهد. آدم خوشش نمی آید در مقابل کسی که ازش کینه به دل دارد به گناهش اعتراف کند. رفتم به زندانی که مادرم در آن بود، فهمیدم دوشنبه ها روز ملاقات است اما وقتی دوشنبه شد و به آن جا رفتم، پدرم را دیدم و قبل از این که او هم مرا ببیند از آن جا بیرون زدم. خب، این را پیشبینی نکرده بودم، معلوم است که دوشنبه ها پدرم هم می آید، باید فکر دیگری می کردم. فردایش به زندان رفتم و طوری وانمود کردم که مثلا نمی دانستم روز ملاقات، دوشنبه است. خلاصه آن قدر اصرار کردم و اشک ریختم که مرا پیش رئیس زندان بردند. آدم های خوب همه جا پیدا می شوند و رئیس زندان هم آدم خوبی بود، از آن هایی که علی رغم تمام قوانین خشک و بی احساس، شرایط یک نوجوان سیزده ساله که نمی تواند تا هفته ی دیگر ندیدن مادرش را تحمل کند را درک می کنند. گذاشت ببینمش، البته خیلی کوتاه. دست و پایم می لرزید، احساس عجیبی داشتم. بالأخره مادر آمد، او هم از این ملاقات خارج از نوبت شگفت زده شده بود و با دیدن من، شگفت زدگی اش بیشتر شد:
-تو این جا چیکار می کنی؟
-اگه می دونستم این جایی، زودتر میومدم.
-به بابات گفته بودم دلم نمی خواد هیچ کدومتون بیاید این جا.
-بابا نمی دونه من این جام.
متفکرانه یک ابرویش را بالا داد و منتظر توضیحات بیشتر شد.
-مامان، من باید یه چیزایی رو بهت بگم.
-راجع به اون روزی که نرفتی مدرسه؟
-راجع به اون روزی که شیوا اومد.
-پس درست حدس زدم؟ کار تو بود؟
-داشت زندگیمون رو خراب می کرد.
-کفشاتو جلوی در دیدم. وقتی برگشتم بسته ی قرص هم سر جاش نبود.
-پس چرا به روم نیاوردی؟
طوری نگاهم کرد که انگار سوال احمقانه ای پرسیده ام.
-مامان، من می خوام تقاص اشتباهم رو پس بدم.
-پس می دی، همین که من این جام تقاص اشتباهته.
-من باید جای تو این جا باشم، حالا هر چی که می خواد بشه، بشه.
-دیگه اینو نگو. اگه من این طوری می خواستم، تا الآن قضیه رو حداقل به بابات گفته بودم، ولی این یه راز مادر پسریه.
-می دونم رضایت نمی دن!
با یادآوری این موضوع چهره اش غمگین شد. پس از چند لحظه با ناامیدی گفت:
-بالأخره یه چیزی می شه دیگه، فقط تو دخالت نکن، خب؟ دیگه هم این جا نیا.
-مجبور نیستم حرفت رو گوش کنم، من این طوری نمی تونم!
با عصبانیت فریاد کشید:
-به خاطر گندی که زدی باید بتونی.
دوباره صدایش را پایین آورد:
-ببین آیدین، برای من، این که این جا منتظر بمونم خیلی راحت تر از اینه که تو این تو باشی و من اون بیرون انتظار بکشم.
-آخه اگه اعدامت کنن چی؟ من شنیدم که بابا پشت تلفن می گفت به هیچ وجه رضایت نمی دن!
با اطمینان لب هایش را به هم فشرد و دستان مرا گرفت:
-مطمئن باش هیچ اتفاقی نمیفته، عصبانیتشون که بخوابه همه چیز درست می شه.
وقت ملاقات تمام شد. می دانستم این آخرین ملاقاتمان است چون دیگر نمی توانستم به این روش او را ببینم. باید کاری می کردم، روراست بگویم، جربزه اش را نداشتم که بروم خودم را معرفی کنم اما بیکار هم نمی توانستم بنشینم. نتیجه چه شد؟ حدود یک هفته بعد رفتم سراغ پدر و مادر شیوا، جلوی در پر از پارچه های مشکی بود، رویشان را خواندم؛ مادر شیوا فوت کرده بود. از رفتن منصرف شدم چون حدس زدم وقت مناسبی برای حرف هایی که می خواستم بزنم نبود. حدود دو ماه دیگر دوباره رفتم آن جا. وقتی پدرش در را باز کرد و وارد شدم، بی مقدمه گفت:
-اون بابای حقه بازت که می گفت بچه هام هیچی نمی دونن، پس تو این جا چه غلطی می کنی هان؟ خانوادگی دروغ گویید دیگه، تعجبی نداره، اون از بابات، اون از ننت. حالا تو چی می خوای این وسط؟
سعی کردم غیرت و تعصبم را کنترل کنم و با آرامش حرف هایم را بزنم اما واقعا چه می خواستم بگویم؟ نوجوانی را تصور کنید که مهم ترین موقعیتی که در آن مجبور به حرف زدن شده، وقتی بوده که معلم اش او را به خاطر حل نکردن تمرین های ریاضی مؤاخذه کرده است. حالا در این شرایط چه می تواند بگوید؟ مِن مِن کنان گفتم: (( ببخشید )). آه چقدر ناشیانه و کلیشه ای. اون هم این را فهمید و با دهان بسته شروع به خندیدن کرد؛ خنده ای که صدای گوزیدن می داد. حرصم گرفت اما باز هم خودم را کنترل کردم و گفتم:
-مامان من دختر شما رو نکشته.
با تمسخر گفت:
-راست می گی؟ پس واسه چی اعتراف کرده؟
اعتراف کرده بود؟ جا خوردم و با تعجب نگاهش کردم. ادامه داد:
-تازه یادت باشه بچه جون، ننت فقط دخترمو نکشته، زنمم کشه. حالا هِری، بزن به چاک.
رفتم بیرون. دلم می خواست به پایش بیفتم، التماس کنم و از این جور کارها اما متاسفانه نشد، یعنی نتوانستم و به جز غرور دلیل دیگری برای نتوانستنم به ذهنم نمی رسد. وقتی از آن جا بیرون آمدم تازه کله ام به کار افتاد، از دست خودم عصبانی شدم که چرا چنین موقعیتی را از دست داده بودم. از آن به بعد بارها و بارها سعی کردم بروم و با او حرف بزنم اما همه اش به چنبره زدن در ورودی آپارتمانشان ختم می شد و وقتی از آن جا رد می شد، به جای هر حرفی، فقط می توانستم مثل بز نگاهش کنم. یک بار از دست این کارهای من شاکی شد و سیلی محکمی به صورتم زد، این بار آخری بود که به آن جا رفتم. فقط شانس آوردم که پدرم چیزی از رفت و آمدهایم نفهمید و البته شاید هم فهمید و به رویش نیاورد، نمی دانم، به هر حال خیلی هم مهم نیست. چندین ماه بعد، وقتی خبر مرگ مادرم را شنیدم، تصمیم قطعی شد.
(ادامه دارد...)
نویسنده : الهه بهشتی
الهه بهشتی...ما را در سایت الهه بهشتی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 96