راز درخت انگور - قسمت ششم

خرید بک لینک

مردد بودم که جواب بدهم یا نه، آخر اگر می پرسید کجا هستم چه پاسخی باید می دادم؟ در همین افکار بودم که شیوا پرسید:

-پس چرا جواب نمی دید؟

پاسخ دادن به سوال های ترانه منطقی تر و راحت تر از پاسخ دادن به سوال شیوا بود پس دکمه ی سبز رنگ را لمس کردم:

-جانم عزیزم؟

صدای پرانرژی و شاد ترانه مجابم کرد که انتخاب درستی کرده ام:

-کجایی پس؟ بارون داره میادا، اولین بارون پاییزی.

-حواسم هست، الآن میام پیشت.

-زود باش تا آسمون قهر نکرده. منتظرما!

همان طور که فکر می کردم چطور باید این ملاقاتِ هنوز شروع نشده را تمام کنم، تلفن را قطع کردم. شیوا به کمکم آمد و گفت:

-پس باید برید؟

-اولین باری که به هم ابراز علاقه کردیم، پاییز بود ولی هر جفتمون تاریخش رو فراموش کردیم اما خوب یادمونه که اون روز اولین بارون پاییزی بارید. واسه همین، پاییز هر سال به محض باریدن اولین بارون، سالگرد اون روز رو جشن می گیریم. می دونید؟ از یه جهت هایی هم این طوری بهتره، مثلا این که هردوتامون سورپرایز می شیم و مثلا می فهمیم که اِ، امروز باید کنار هم جشن بگیریم. مثل همین الآن.

با لب و لوچه ی آویزان لبخندی زد و گفت:

-چقدر جالب، من چقدر بد شانسم پس!

-البته تا یه جایی می رسونمتون.

با حالتی که تلفیقی از تمسخر و شیطنت بود گفت:

-واقعا لطف می کنید!

***

تمام مدت که در ماشین بودیم، سرش را به شیشه چسبانده و باران را که رفته رفته تندتر می شد تماشا می کرد. پشت چراغ قرمز بودیم و درست چند ثانیه تا سبز شدن چراغ باقی مانده بود که ناگهان پیاده شد و شروع به دویدن کرد. قبل از این که بتوانم درک کنم که چه اتفاقی افتاده چراغ سبز شد و مجبور شدم حرکت کنم. کمی جلوتر پارک کردم و پیاده شدم. نگاهی به عقب انداختم و او را دیدم که سرش را پایین انداخته و همان طور می دود. به سمت او رفتم و سر راهش منتظر ایستادم اما اون انگار اصلا متوجه حضور من نبود یا شاید هم از عمد این کار را کرد و خودش را در آغوش من پرت کرد. از آن وضعیت در وسط پیاده رو یکه خوردم و بدون این که اطرافم را نگاه کنم احساس کردم که همه ی چشم ها به ما خیره شده اند. احساس شرم شدیدی به من دست داده و از انجام هر حرکتی ناتوان بودم. نمی دانم چقدر گذشت تا توانستم بدون این که به او توهینی کرده باشم به عقب هلش بدهم. وقتی به چهره اش نگاه کردم و متوجه شدم که تمام این مدت گریه می کرده و آغوش مرا منطقه امنی برای پنهان کردن اشک هایش یافته است، چیزی نگفتم و سکوت کردم ( البته در آن شرایط واقعا هم چیزی به ذهنم نمی رسید که بگویم ). به من نگاه نمی کرد و طوری که انگار خجالت کشیده باشد، به زمین خیره شده بود. ساق دستش را گرفتم و او را به سمت ماشین بردم. در را برایش باز کردم و او هم در سکوت کامل و بدون هیچ مقاومتی نشست. باز هم مسیر زیادی را در سکوت سپری کردیم تا این که خودش به حرف آمد:

-ببخشید، نتونستم خودم رو کنترل کنم.

-مشکل همینه، من اصلا خاطره ای ندارم که بخوام یادش بیفتم. آقا آرش، من به شما گفتم که نمی دونم از آخرین باری که با یه مرد قدم زدم چقدر می گذره، در حالی که هیچ وقت با هیچ مردی قدم نزدم! به نظر احمقانه میاد، دلیل مسخره ای برای شکستن یه آدم نظر می رسه مگه نه؟

-هر اتفاقی می تونه شکننده باشه، بستگی به آدمش داره. فعلا همین که قبول کردید شکستید کافیه.

-من دختر هَوَل و بی حیایی نیستم!

خواستم چیزی بگویم که خودش، طوری که انگار از دست خودش کلافه شده باشد گفت:

-اه، بد شروع کردم، خیلی بد شروع کردم. چند ماهه دارم فکر می کنم که چطور شروع کنم، چطور حرفم رو بزنم که دچار سوء تفاهم نشید ولی آخرشم گند زدم.

-همین طوریه دیگه. اگه قرار باشه کاری رو انجام بدیم، دنیا هی صبر می کنه، هی صبر می کنه تا خودمون شروعش کنیم. اون وقت اگه دیر شروع کنیم و یا اصلا شروعش نکنیم، مجبور می شه پرتمون کنه وسط معرکه. حالا تو هم وسط معرکه ای شیوا، پس ادامه بده و مطمئن باش من بیرون از این معرکه نیستم.

از روی عمد با او این طور صحبت کردم که با من احساس راحتی کند، چه می دانستم نتیجه طور دیگری می شود؟

(ادامه دارد...)

نویسنده : الهه بهشتی

الهه بهشتی...

ما را در سایت الهه بهشتی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 94 تاريخ: شنبه 2 دی 1396 ساعت: 14:53

صفحه بندی