راز درخت انگور - قسمت دهم

خرید بک لینک

این فکر که شاید به بیمارستان رفته باشد، قبل از این که به ذهنم برسد مردود شد، پس کجا می توانست رفته باشد؟ ناگهان فکر وحشتناکی به سرم زد، با سرعت خودم را به کلانتری محل رساندم؛ وقت هایی که انسان فکر بدی را در سر می گذراند، جزو معدود دفعاتی است که آرزو می کند کاش فکرش اشتباه باشد اما متاسفانه این هم مثل خیلی از آرزوهای دیگرم برآورده نشد و ترانه را در کلانتری پیدا کردم آن هم وقتی که دیگر خیلی دیر شده بود؛ همه چیز را گفته بود.

-آرش، نذار بچه ها چیزی بفهمن.

با نگاهم سرزنشش کردم، اما آیا او واقعا شایسته ی سرزنش بود؟ اگر کسی را سرزنش کردی، به گناهکار بودن خودت شک کن! اما ترانه نه تنها گناهکار بودنم را به رویم نیاورد، بلکه حرفی هم از همدست بودن من نزده و همه چیز را خودش به گردن گرفته بود. دیگر کاری نبود که از دست من بربیاید جز این که بچه ها را از خانه دور کنم تا هنگام بازرسی خانه و پیدا کردن جسد، در خانه نباشند. البته بعدها چند بار مورد بازجویی قرار گرفتند اما تدابیری اندیشیدم که بویی از قضیه نبرند و چون ترانه خواسته بود، حتی نگذاشتم بفهمند که مادرشان کجاست.

روزها می گذشتند و زندگی هر روز بیشتر چهره ی خشن و بی رحم خود را نشان می داد. شیوا مرده و دادگاه ترانه را به قتل عمد متهم کرده بود اما ترانه زیر بار نمی رفت و هنوز همان حرفی را که به من زده بود تکرار می کرد. به صداقتش ایمان داشتم یا حداقل می دانستم که به من دروغ نمی گوید اما او هم انسان بود و از تمام این ها گذشته، منطقم اجازه نمی داد حرفش را باور کنم. شیوا به زور وارد خانه نشده بود، شیوا از محلی که ترانه قرص ها را پنهان کرده بود خبر نداشت و از همه مهم تر، شیوا برای خودکشی نیازی به حل کردن قرص ها در شربت پرتقال نداشت! قضیه خیلی واضح بود: قتل عمد! هیچ کس هم به اندازه ی ترانه نمی توانست متهم باشد. اوضاع زندگی غیر قابل تحمل شده بود: اتهام ترانه و نبودنش، بی قراری بچه ها و از همه خورنده تر، شک! معتقدم هیچ چیز به اندازه ی شکستن باورها نمی تواند انسان را از پا بیندازد و باورهای من در حال فروریختن بود، باورهایم به ترانه، تنها بانوی زندگی ام. یک شب که از همه جا بریده بودم، دلم خواست دعا کنم و جانمازم را پهن کردم اما قبل از شروع جمعش کردم. خجالت کشیدم، از آخرین باری که نماز خوانده بودم خیلی می گذشت، فکر کنم ماه رمضان بود. همیشه از این که فقط در مواقع نیاز سراغ کسی بروم نفرت داشتم. زدم زیر گریه، در این بن بست ناامیدی، حتی کورسویی هم پیدا نمی شد که نجاتم بدهد و حالا حتی به دعا و راز و نیاز هم نمی توانستم متوسل بشوم. در حال غرق شدن در گرداب ناامیدی بودم که چیزی از ذهنم گذشت:

(( و مسلماً شما را به چیزی از ترس و گرسنگی و زیان مالی و جانی و کاهش محصولات می آزماییم، و صابران را نوید ده، آن ها که هرگاه مصیبتی به آن ها رسد {صبوری کنند} و گویند ما از آن خداییم و به سوی او باز می گردیم. آنانند که درودها و رحمتی از پروردگارشان بر آن هاست و همین ها هدایت یافتگانند. بقره 157 -155 ))

تسلی خاطر بود، به راستی چه کاری به جز صبر کردن می توانستم انجام دهم؟ پس صبر کردم اما انگار آزمون سخت تر از این حرف ها بود چون دقیقا چند روز بعد ترانه طی یک اقدام ناگهانی به قتل شیوا اعتراف کرد و بدتر از آن این که مادر شیوا بعد از شنیدن این خبر سکته کرد و پس از چند روز بستری بودن مرد. کار سخت تر شده بود چون حالا یک طرف قضیه همسر نازنینم بود و طرف دیگر تخته سنگ غیر قابل نفوذی همچون پدر شیوا! حالا این ها به کنار، فکر می کنید ترانه علت این کار را چه بیان کردن؟ مسخره است! یعنی او تمام این مدت می دانسته و دم نمی زده؟ گفت به علت دلایل زنانه این کار را کرده، شیوا قصد خراب کردن زندگی اش را داشته. گفت چند روز قبل از این اتفاق خودش اعتراف کرده. بعد از آن دیگر ترانه نخواست مرا ببیند تا این که زمان اجرای حکم فرا رسید؛ آخرین ملاقاتمان. این قرار در یکی از اتاق های ملاقات شرعی و چند روز قبل از تاریخ اجرای حکم تدارک دیده شده بود. به محض این که تنها شدیم گفتم:

-ما با هم هیچ رابطه ای نداشتیم. یعنی، یعنی هیچ احساسی توش نبود. من فقط می خواستم کمکش کنم.

چشمانش بیشتر از حد معمول باز شدند اما لب هایش همان طور بسته ماندند. دوباره پرسیدم:

-چی بهت گفت؟ چی بهت گفت که باعث شد این کار رو باهاش بکنی؟

طوری که انگار مچم را گرفته باشد گفت:

-گفت این اواخر حتی بیشتر از قبل احساس بدبختی می کنه با این که نوع احساسش فرق کرده، من از حرفاش سر درنیاوردم. نمی دونم چرا برای اولین بار اصرار داشت که رازشو بهم بگه. گفت از خودش متنفره. گفت عاشق مردی شده که زن داره واسه همین از خودش متنفره. با این که حاضره جونشو برای اون مرد بده، ولی از این که به همجنس خودش خیانت کنه متنفره.

نگاهش را از من گرفت، رو به پنجره کرد و با درماندگی ادامه داد:

-آرش، من اون موقع نمی دونستم منظورش از اون مرد تویی. حالا می فهمم چرا انقدر براش مهم بوده که به اون زن خیانت نکنه!

زد زیر گریه. اما من، خشکم زده بود. قسم می خورم که هرگز حتی فکر خیانت کردن به ترانه را هم نداشتم و از احساس شیوا هم کاملا بی خبر بودم. اما حالا دو زن به خاطر نادانی من نابود شده اند، یکی از آن ها مرده و دیگری انتظار مرگ را می کشد.

-پس چرا اون حرفا رو تو دادگاه زدی؟

جوابی نگرفتم. عاجزانه گفتم:

-دیگه کاری نیست که بتونم انجام بدم.

ناگهان به سمت من برگشت و ملتمسانه گفت:

-هیچ وقت از من یه قاتل تو ذهنت نساز آرش، چون من واقعا شیوا رو نکشتم!

آب دهانم را قورت دادم و با ناراحتی گفتم:

-معلومه که تو نکشتیش!

می دانست باور نکردم. گفت:

-بچه ها هم هیچی نفهمن، خب؟

-یعنی واقعا داره اینجوری تموم میشه؟

-قرار بود هیچ وقت نذاریم زندگی با ما اون کاری رو کنه که خودش دوست داره. بیا اون آهنگی که دوست داریمو بخونیم تا اون طور که دوست داریم تموم بشه.

بغض کرده بودم. گفتم:

-من نمی تونم، خودت بخون.

معلوم بود او هم بغض کرده چون خیلی طول کشید تا خودش را جمع و جور کند و شروع کند:

-Remember, I'll never leave you
If you will only
Remember me

(به یاد داشته باش، هرگز تو را ترک نخواهم کرد

تنها اگر، مرا به خاطر داشته باشی.)

Remember me
Remember, I will still be here
As long as you hold me
In your memory

(مرا به یاد داشته باش،

به یاد داشته باش، تا زمانی که مرا در حافظه ات حفظ کنی، اینجا خواهم بود.)

وقتی اوج می گرفت، بغضش ترکید، بغض من هم همین طور. دیگر ادامه نداد. همین!

(ادامه دارد...)

نویسنده : الهه بهشتی

آهنگی که در داستان آمده: Remember me - Josh Groban

الهه بهشتی...

ما را در سایت الهه بهشتی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 100 تاريخ: شنبه 2 دی 1396 ساعت: 14:53

صفحه بندی