راز درخت انگور - قسمت هشتم

خرید بک لینک

6

در این دنیا هیچ کسی وجود ندارد که بشود همه ی حرف ها را به او زد. یک حرف هایی را فقط به مادر می شود گفت، یک حرف هایی را فقط به همسر و من آن دسته از حرف هایی را که فقط به خواهر می توان گفت را، چون هرگز خواهری نداشتم، به شیوا می گفتم. شاید آن اوایل شیوا فقط یک همکار بود، اما خیلی نگذشت که جایش را به یک دوست صمیمی و بعد از آن به یک خواهر داد. حتی بچه ها و آرش هم او را دوست داشتند و از رفت و آمدهایش استقبال می کردند، البته به جز آیدین که این اواخر کمی بدقلقی می کرد.

سرم گرم زندگی و کارم بود که ناگهان متوجه شدم دیگر هیچ چیز مثل سابق نیست. آیدین عصبی و پرخاشگر شده بود، آرش کمتر در خانه پیدا می شد و توضیح قانع کننده ای هم برای غیبت هایش نمی داد و از همه عجیب تر، رفتارهای شیوا بود. او دیگر به هیچ وجه آن آدم سابق نبود! کمتر حرف می زد و اگر به قول آرش قبل از آن می شد از چشمهایش به غمِ وجودش پی برد، حالا دیگر در تک تک حرکات و رفتارش می شد این غم را دید. چند بار سعی کردم با او حرف بزنم اما چیزی بروز نمی داد تا این که یک شب، حرف های عجیبی زد. چون از آن دسته آدم های مغرور بود که هرگز به ضعف خود اعتراف نمی کنند، وقتی آن طور عاجزانه از تنهایی و اتفاقی که آن اواخر برایش افتاده بود صحبت کرد، خیلی متعجب شدم ولی چون قضیه را خیلی سربسته تعریف کرد کاری از دستم بر نمی آمد که برایش انجام بدهم. یک روز صبح خیلی زود، وقتی هنوز آرش و بچه ها خواب بودند، تلفنم زنگ خورد. گوشی را که برداشتم، صدای نگران و و نفس کم آورده ی مادر شیوا، خواب را از سرم پراند. چه شده بود؟ خودم هم آن لحظه درست نفهمیدم فقط یک جمله گفت: (( تو رو خدا زود بیا این جا، بیا باهاش حرف بزن. دیوونه شده)). حتی به آرش هم خبر ندادم و با عجله به راه افتادم. از خانه یشان صدای داد و بیداد می آمد. زنگ آیفون را که زدم، بدون این که کسی چیزی بپرسد، در باز شد. از پله ها بالا رفتم و قبل از این که پایم را روی آخرین پله بگذارم، در خانه باز شد و مادرش را دیدم که با عجله و در حالی که تمام صورتش از هیجان سرخ شده بود و اشک می ریخت، بسته ی کوچکی را به دستم داد و گفت: (( زود برو )). انگار در این جور موارد آدم گیج می شود و مغزش دیرتر از حالت عادی جملات را پردازش می کند. قبل از این که حرف مادرش را بفهمم، شیوا با حالتی پریشان، صورتی که نشانه های کتک خوردن از آن پیدا بود و موهایی که کشیده شده بودند، وحشیانه مادرش را کنار زد و به سمت من حمله کرد تا بسته را از دستم بگیرد. باز هم قبل از این که بفهمم چه اتفاقی در حال وقوع است و چه واکنشی باید انجام بدهم، این بار با حمله ی پدرش به سمت شیوا رو به رو شدم که محکم بازویش را کشید و با لگدی او را به داخل خانه پرت کرد. مادرش دوباره با نگرانی گفت: (( برو دیگه، برو! )). یک پله به سمت پایین رفتم اما دوباره برگشتم و پرسیدم:

-آخه چی شده؟

-می خواست خودشو بکشه، تو رو خدا اینو از این جا ببر.

با تعجب به بسته ای که در دستم بود نگاه کردم و نمی دانم چه شد که با آن سرعت از پله ها پایین رفتم. همین طور که با عجله از پله ها پایین می رفتم، همسایه ها را دیدم که از خانه های خود بیرون آمده و نگاه متعجب خود را به من دوخته اند. توجهی نکردم و با عجله خودم را به خانه رساندم. وقتی به خانه رسیدم، آرش و بچه ها رفته بودند. دیگر حتی یک قدم هم نمی توانستم بردارم، روی زمین ولو شدم و تازه توانستم اتفاقاتی که افتاده بود را مرور و درک کنم. چه چیزی دوست عزیزم را تا این حد شکسته و خرد کرده که به فکر تمام کردن خودش افتاده بود؟ تا به حال مرگ را هرگز این قدر نزدیک ندیده بودم، آن هم کریه ترین و وحشتناک ترین صورت آن را. از فکر این که نزدیک بود شیوا بمیرد اندوه شدیدی تمام وجودم را فراگرفت و شروع کردم به گریه کردن. نمی دانم چقدر گذشت که ناگهان با صدای زنگ تلفن همراهم، یادم افتاد که باید به بیمارستان بروم و خیلی دیر کرده ام. با عجله بسته ی قرص را درون کابینت گذاشتم و بدون پاسخ دادن به تلفن، از خانه خارج شدم. این که چرا آن بسته را نابود نکردم و یا قرص ها را درون فاضلاب نریختم، دلیلش را خودم هم نمی دانم. می شود گفت این هم از آن تصمیمات ناگهانی و اشتباهی است که انسان در حالت ناراحتی و عجله و از روی حواس پرتی می گیرد. شاید هم یک چیزی مانع نابود کردن آن شد اما محتمل ترین دلیل این است که اصلا چنین راه حلی به ذهنم نرسید، همان طور که ممکن است به ذهن مادر شیوا نرسیده باشد. به هر حال در لحظاتی که هیجان شدیدی به انسان وارد و مجبور به تصمیم گیری سریع، حتی قبل از تحلیل موضوع می شود، به یادآوردن مراحل تصمیم و نتیجه گیری تقریبا کاری غیر ممکن است. به همین دلیل، من هم نمی توانم بگویم که به چه دلیل آن قرص های لعنتی را به جای نابود کردن درون کابینت گذاشتم.

وقتی داشتم با عجله از خانه بیرون می آمدم، احساس کردم که یک جفت کفش آشنا جلوی در دیدم. سرم را برگرداندم و کفش های آیدین را شناختم. چرا در این ساعت از صبح به جای مدرسه در خانه بود و اگر در خانه بود چرا هیچ واکنشی نشان نداد ؟ خودم را متقاعد کردم که حتما با کفش های ورزشی به مدرسه رفته اما برای پرت شدن آشفته ی کفش ها جلوی در به جای آن که به طور مرتب در جاکفشی باشند، دلیل قانع کننده ای نیافتم. به هر حال موضوع آن قدر مهم نبود که بخواهم به خانه برگردم و تصمیم گرفتم این سوال را بعد از ظهر از خود او بپرسم حال آن که اگر آیدین در خانه بود، حتما متوجه حضور من می شد و خودش را نشان می داد.

***

تازه به محل کارم رسیده بودم و ذهنم درگیر مسائل مختلف بود که تلفنم زنگ خورد و چون مادر شیوا بود پاسخ دادم. می خواست ببیند که آیا شیوا به بیمارستان آمده یا نه که البته سوال بیخودی بود و پاسخش مشخص. در مورد اتفاق صبح از او پرسیدم که گفت:

-هیچی صبح بیدار شده بودم که دیدم یه صداهایی از اتاقش میاد. گوشامو تیز کردم دیدم داره گریه می کنه، مادره دیگه، طاقت گریه ی بچه شو نداره. صداش کردم جواب نداد، در رو که باز کردم، سریع یه چیزی رو پشت سرش قایم کرد. گفتم چی بود؟ گفت به تو ربطی نداره. گفتم یعنی چی به من ربطی نداره اول صبحی چته خونه رو گذاشتی روی سرت؟ گفت نترس دیگه هیچ صدایی از من نمی شنوی. گفتم باز دیوونه شدی از این حرفا زدی؟ پاشو، پاشو بگیر بخواب راست می گن بی خوابی آدم رو دیوونه می کنه. گفت دیوونه تویی که منو دیوونه کردی، می خوای بدونی اینی که پشتم قایم کردم چیه؟ بیا نگاه کن، قرصه می خوام از دستت راحت شم، از دست خودت و سرکوفتات.

وقتی فهمیدم چه فکری توی سرشه، پریدم سمتش و باهاش درگیر شدم. بعدش باباش بیدار شد و گرفتش به باد کتک. به تو زنگ زدم که بیای ولی تا برسی دعواشون بالاگرفت. این وسط قرصا از دستش افتاد که من سریع برش داشتم و تا خواستم فکر کنم ببینم چیکار کنم تو زنگ زدی و بقیه اش رو هم که خودت می دونی.

-آخه چرا؟

-بخدا منم مثل تو، الآنم نگرانشم نمی دونم کجا رفته. نکنه دوباره کار احمقانه ای کنه؟

-نه شما نگران نباشید احتمالا چون صبح منو دید میاد خونه ما. بیمارستان که مطمئنم نمیاد چون نمی خواد کسی با اون سر و وضع ببینتش. منم الآن میرم خونه که اگه اومد، خونه باشم.

تلفن را قطع کردم و بدون معطلی به سمت خانه به راه افتادم. اما وقتی رسیدم، خیلی دیر شده بود.

(ادامه دارد...)

نویسنده : الهه بهشتی

پی نوشت : به خاطر غیبت شنبه شب و عدم اطلاع رسانی عذر می خوام، جمعه شب حتما جبران می شه.

الهه بهشتی...

ما را در سایت الهه بهشتی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 94 تاريخ: شنبه 2 دی 1396 ساعت: 14:53

صفحه بندی