
توسط: الهه بهشتی در تاریخ: یکشنبه ۱۴۰۲/۰۲/۲۴، 0:30 من محکوم شدهام که تا آخر عمر با درد غیرقابل تحملی در سمت چپ قفسه سینهام زندگی کنم. نمیدانم از کجا، اما میدانم تنها راه نجاتم این است که در را باز کنم اما چیزی مانعم میشود؛ چیزی شبیه به وحشت. یادم میآید که من از درهای بسته میترسم چون هیچکس نمیداند پشت یک در بسته چهچیزی انتظارش را میکشد.باد میوزد، آنقدر شدید است که میتواند مرا با خود ببر...
ادامه مطلب
وقتی بیدار شدم، اولین چیزی که یادم آمد این بود که تو هنوز نیستی. غصهام گرفت، اما از این بیشتر غصهام گرفت که تو را زودتر از خودم به یاد آوردم. ترسیدم، فکر کردم نکند روزی برسد که در من چیزی جز تو نباشد و بعد خود تو هم نباشی؟ بیشتر ترسیدم و سریع از جا بلند شدم. ساعت را نگاه کردم؛ باز دیرم شده بود. پس عجله کردم تا شاید در این گیر و دار، بتوانم تو را فراموش کنم.توی تاکسی راننده خیلی حرف میزد، معلوم بود حوصلهاش سر رفته. خدا خدا میکردم زودتر برسم. وقتی رسیدم، کمی با همکارم گپ زدیم و بعد رفتم سراغ کار. ...
ادامه مطلب
ماجرای جدایی آنها کوتاه بود و حتی اندک ظرافتی هم نداشت که بتوان از آن یک داستان عاشقانه نوشت. مثل تمام جداییها: تلخ، منزجر کننده و دردآور. البته تمام آدمهای اطراف فقط یک چیز میگفتند: "زمان همه چی...
ادامه مطلب
هوا تاریک و تا طلوع آفتاب، خیلی مانده بود. مردی که چند دفتر یادداشت بزرگ در دست داشت، درحالی که کت و شلوار از مدافتاده و گشادی پوشیده بود، از خانه بیرون آمد. قدمهایش مثل همیشه تند بود و با عجله راه م...
ادامه مطلب
خواب دیدم، آری فقط خواب دیدم. آن قدر تکرار میکنم تا خودم هم باور کنم که فقط خواب دیدهام. خواب دیدم که وارد ایستگاه قطاری میشوم. از جلوی افرادی که روی صندلیهای انتظار نشستهاند رد میشوم، کسانی که ...
ادامه مطلب
برای لحظه ای، از تمام آن چه که تو را می آزرد رها می شوی . چشم هایت را می بندی، خودت را می بینی که بر سر کوره راهی پر پیچ و خم ایستاده و نظاره گر ترس های کودکی ات هستی که می دوند و از تو دور می شوند. ص...
ادامه مطلب
ما مردها خوب می دانیم که از جان یک زن چه می خواهیم! قطعا چیزی که یک مرد، پیش از آن که هورمون هایش بر او غلبه کنند می خواهد، نه آغوش است، نه بوسه و نه هیچ چیز دیگر! او یک جزیره ی رمزآلود می خواهد که در آن قدم بزند و ذره ذره کشفش کند و شاید تنها زمانی بشود روی عشق یک مرد حساب کرد که این جزیره در نظر ا...
ادامه مطلب
ثریا خانم به گوجه سبز می گفت : " سبزهای کوچکِ ترش مزه" ! انگار با میوه های بهاری سر لج داشت. تا می توانست سیب و خیار و پرتقال های خشک و بی آب زمستان را می خورد. می گفت دلم برایشان می سوزد، می مانند ته یخچال می پوسند و قربانی این سبزهای کوچک ترش مزه می شوند. می گفت انسان فقط در پی هوس خودش می رود و ه...
ادامه مطلب
در این پادگان تنها یک شخص قابل ترحم وجود دارد و آن هم سربازی است قوی هیکل، با چهره ای زمخت و مردانه. نه خانواده ای دارد که منتظرش باشند و نه معشوقه ای که در خفا برایش نامه بنویسد. اغلب بدخلق و عبوس است و بیشتر اوقات گوشه ای کز می کند و به نقطه ای خیره می شود. آن قدر حضورش کم رنگ و نامحسوس است که معم...
ادامه مطلب
سپیندرا عاشق صدای موج های آرام بود؛ آن قدر که دلش می خواست می توانست به مرغابی ها بفهماند که دهانشان را ببندند و مزاحم آرامش او نشوند. اما چه کسی می تواند به پرنده ها چیزی را بفهماند؟ آن ها زاده ی آزادی هستند و چیزی جز آسمان را نمی فهمند. انصاف هم بدهیم ، هیچ کس به اندازه آن ها آسمان را نمی فهمد. سپ...
ادامه مطلب
آسمان رنگ گرد و غبار به خود گرفته و انگار که باد شدیدی بوزد، همه چیز تکان می خورد و چند درخت شکسته روی زمین افتاده اند. سال هاست باران نباریده اما زمین خیس است و با هر قدم که بر می دارم، تا مچ پا در گِل فرو می روم. هر چه جلوتر می روم، پشت سرم محو می شود. می دانم راه بازگشتی ندارم اما باید بروم چرا ک...
ادامه مطلب
می دانست داستان کوتاه دوست دارم، خیلی زود رفت... نویسنده : الهه بهشتی xa0...
ادامه مطلب
پشت میزش نشسته بود و بدون توجه به من غذایش را می خورد. انگار نه انگار چند لحظه پیش چه اتفاقی افتاده است. از این که نتوانسته بودم آن طور که باید جوابش را بدهم حرص می خوردم. باید به او نشان می دادم آن قدر ها هم بی عرضه نیستم که در برابر حرف هایش سکوت کنم. از جا بلند شدم و به طرف او رفتم. داشتم از عصبانیت منفجر می شدم. فریاد کشیدم : " هوی ، تو فکر کردی کی هستی که هر چی دلت بخواد بگی و بیای بشینی با خیال راحت غذاتو کوفت کنی؟ " هیچ توجهی به من نمی کرد. بی تفاوت به حرف های من غذایش را می خورد و در کما...
ادامه مطلب
چرا کسی از من تقدیر نمی کند؟ گاهی اوقات این سوال برایم پیش می آید که چرا هیچ کس آن طور که باید از من قدردانی نمی کند؟ اولین باری که این سوال فکرم را به خود مشغول کرد ، 10 سالم بود. مرد سبیل کلفت همسایه ، گربه ای را زیر گرفت و من این را دیدم. حتی هنوز هم بعضی شب ها که خیلی می ترسم صدای جیغ آن گربه را می شنوم. وحشتناک ترین جای قضیه آن جاست که فهمیدم سبیل کلفت حتی ترمز هم نگرفت. پدرم یک بار کشیده ی آبداری به من زد و گفت که باید او را مودبانه صدا کنم اما من هنوز هم وقتی به او فکر می کنم ، یواشکی او ...
ادامه مطلب
عجله داشتم. دوست داشتم امسال من زودتر هدیه ام را به او بدهم. هدیه سالگرد ازدواج مان را. می خواستم با این کار از او تشکر کنم که با تمامی مرد ها فرق دارد. واقعا هم فرق داشت. هیچ گاه نگذاشت حتی یک لحظه به او شک کنم. مجبور نبودم مثل خیلی از زن ها، برای این که نکند یک نفر قاپ شوهرم را بدزدد ، مدام حواسم به او باشد. به خصوص این اواخر که سر و کله ی یک همسایه جدید پیدا شده بود و از ترس او همه زن ها چهار چشمی مراقب مرد هایشان بودند. واقعا هم ترس داشت. سمیرا ، دختر جوان و تنهایی بود که چیزی از زیبایی کم ن...
ادامه مطلب