عجله داشتم. دوست داشتم امسال من زودتر هدیه ام را به او بدهم. هدیه سالگرد ازدواج مان را. می خواستم با این کار از او تشکر کنم که با تمامی مرد ها فرق دارد. واقعا هم فرق داشت. هیچ گاه نگذاشت حتی یک لحظه به او شک کنم. مجبور نبودم مثل خیلی از زن ها، برای این که نکند یک نفر قاپ شوهرم را بدزدد ، مدام حواسم به او باشد. به خصوص این اواخر که سر و کله ی یک همسایه جدید پیدا شده بود و از ترس او همه زن ها چهار چشمی مراقب مرد هایشان بودند. واقعا هم ترس داشت. سمیرا ، دختر جوان و تنهایی بود که چیزی از زیبایی کم نداشت. اما نگرانی آن ها کاملا بیجا و بیهوده بود. او که کاری به کار مرد های بی ریخت و بی پول همسایه نداشت. سر و کار او با پسر های خوش تیپ و بِنز سوار بود. حالا بنز هم نشد، حداقل چیزی که به آن همه ناز کردن و تحمل بوی گند تَن شان بیارزد. نمی خواهم بگویم فقط شرایط زندگی او را به آن سمت کشیده بود چون او کارش را دوست داشت. لذت می برد از این که برای ساعتی هم شده ، مورد تمجید قرار می گرفت. این ها را خودش به من می گفت. می دانید چرا؟ چون مرا دوست خودش می دانست. اما من در دلم او را تحقیر می کردم. به خودم افتخار می کردم که به جز زیبایی ظاهری ،چیز های دیگری دارم که به آن ها افتخار کنم و خدا را شکر می کردم. دقیقا به چه دلیل خدا را شکر می کردم؟ به این دلیل که زندگی بهتری دارم یا بهتر بگویم به این دلیل که زندگی او از من بدتر است؟ به واقع من بسیار نفرت انگیز تر از او بودم و خودم این را نمی دانستم. اما معتقدم اگر چیزی را ندانید که باید بدانید، دنیا تمامی تلاشش را می کند تا بدانید.
حوصله نداشتم برای آسانسور صبر کنم ، تمامی پله ها را دویدم. جلوی در که رسیدم نفسم بالا نمی آمد. حالم اصلا خوب نبود. کمی مکث کردم تا ضربان قلبم آرام تر شود. خواستم کفش هایم را در بیاورم که ناگهان چشمم خورد به یک جفت کفش زنانه. خشکم زد ! فقط سمیرا بود که از آن مدل کفش ها به پا می کرد. بوی عطرش هم در راه پله پیچیده بود. عطر خودش بود. خیلی خوب رایحه آن را می شناختم. ناخداگاه اشک هایم سرازیر شد. تمام اعتماد وعلاقه ای که چند سال با آن ها زندگی کرده بودم در یک لحظه فروریخت. نمی دانستم چه باید بکنم. ناراحتی همراه با خشم. اصلا این زن فاحشه در محله ما چه می کرد؟ چرا گورش را گم نمی کند و از این جا نمی رود؟ اصلا خودم بیرونش می کنم تا دیگر از این غلط ها نکند و شوهر کسی را گول نزند. خنده دار بود. تا آن لحظه همیشه شعار می دادم و می گفتم هیچ کس گول نمی خورد. هر کس فقط افکارش را دنبال می کند و اگر هم به کسی اجازه ی دخالت بدهد فقط به این دلیل است که افکارشان نزدیک به هم است. هدیه را همان جا رها کردم و با آخرین توان به سمت کلانتری محل دویدم. وقتی رسیدم ، سرم گیج می رفت. عرق سرد کرده بودم و چشمانم سیاهی می رفت. به سختی خودم را به نمازخانه کلانتری رساندم و آن جا دراز کشیدم. همیشه در جیبم شکلات پیدا می شد. شکلاتی در آوردم و آن را خوردم. چشم هایم را بستم.چند دقیقه که گذشت حالم بهتر شد. بوی عطرش تا این جا هم می آمد. تمام مدت آن را استشمام می کردم. ناگهان کسی در نمازخانه را باز کرد.چشم هایم را باز کردم ببینم کیست که ناگهان چشمم به کفش هایم افتاد. خشکم زد. چقدر شبیه کفش هایی بود که جلوی در خانه مان دیدم. اصلا از کجا معلوم آن ها هم کفش های خودم نبودند؟ آن لحظه آن قدر حالم بد بود که ممکن بود اشتباه کنم. شاید اشتباه کرده بودم. شاید هم نه ! اما چیزی که بیشتر مرا آزار می داد این بود که بی آن که بخواهم شبیه سمیرا شده بودم. کسی که خیالم راحت بود هیچ وقت شبیه او نمی شوم.
نویسنده : الهه بهشتی
الهه بهشتی...ما را در سایت الهه بهشتی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 103