ثریا خانم به گوجه سبز می گفت : " سبزهای کوچکِ ترش مزه" !
انگار با میوه های بهاری سر لج داشت. تا می توانست سیب و خیار و پرتقال های خشک و بی آب زمستان را می خورد. می گفت دلم برایشان می سوزد، می مانند ته یخچال می پوسند و قربانی این سبزهای کوچک ترش مزه می شوند. می گفت انسان فقط در پی هوس خودش می رود و هیچ حواسش نیست که این وسط دل کسی را بشکند یا نه. آن وقت انگار که بخواهد بغضش را قایم کند سرش را می انداخت پایین و پرتقال های بی مزه را با ولع می خورد. هیچ وقت دلیل این همه احساسش را به یک مشت میوه ی بی جان نفهمیدم و روراست بگویم، همیشه در دلم به حماقتش می خندیدم. سال های زیادی گذشتند و من هم کم کم به جمع بزرگتر ها راه پیدا کردم. البته این مادرم بود که مدام اصرار داشت در جمع ها حضور پیدا کنم و من هم منظورش را از این کار می دانستم و راستش را بخواهید، بدم هم نمی آمد. یک روز که مشغول سبزی خورد کردن با خانم های همسایه بودیم و من هم حسابی مشغول خودنمایی بودم تا چابکی و کاربلدی خودم را به نمایش بگذارم، یکی از زن ها گفت:
" راستی خبر دارید که چند روز پیش، شوهر ثریا خانم رو با یه زن جوون گرفتن؟ هیچی هم نداشتن؛ نه عقدنامه، نه صیغه نامه! هیچی! بیچاره ثریا، مثل این که چند ساله خبر داشته و به خاطر بچه هاش دم نمی زده! دلم براش کباب شد. به این مردا واقعا نمی شه اعتماد کرد. حالا خوبه آقا سعید از اون مردا نیست. والا آدم چی بگه آخه! "
این را که گفت، بی اختیار زدم زیر گریه و سریع آن جا را ترک کردم. ثریا خانم پانزده روز قبل مرده بود و حالا می فهمیدم که چرا دلش برای خیارهای پلاسیده می سوخت و پرتقال های بی مزه را با ولع می خورد.
نویسنده : الهه بهشتی
الهه بهشتی...ما را در سایت الهه بهشتی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 90