داستان کوتاه - رویای مرگ

خرید بک لینک

برای لحظه ای، از تمام آن چه که تو را می آزرد رها می شوی . چشم هایت را می بندی، خودت را می بینی که بر سر کوره راهی پر پیچ و خم ایستاده و نظاره گر ترس های کودکی ات هستی که می دوند و از تو دور می شوند. صدای مادرت را می شنوی؛ در یک ظهر گرم تابستانی، تو را برای خوردن ناهار صدا می کند. سرت را بر می گردانی، خانه خالی و مادرت دیگر نیست! ناگهان، اندوه عمیقی سینه ات را می فشارد، حالا دیگر ترس هایت بزرگ شده اند، دست هایت را می گیرند و تو را به درون کوره راه می کشانند. خودت را در کودکی ات می بینی، در کوچه ای که تمام خاطراتت را آن جا دفن کرده ای؛ تمام حسرت هایت را. کوچه را مه گرفته، انگار پا درون باتلاقی عمیق گذاشته ای، هر لحظه بیشتر و بیشتر فرو می روی. ترس هایت می رقصند، می خندند، حالا دیگر بزرگ و بزرگتر می شوند، هر چه تو کوتاه می شوی، آن ها بلند تر می شوند. چیزی نمانده که به آسمان برسند، نفست بند آمده، تمام وجودت را لجن گرفته و بوی تعفن می دهی، می خواهی نام مادرت را فریاد بزنی که به یاد می آوری او دیگر نیست. چیزی به مردنت باقی نمانده، مرگت را باور می کنی، تا چند ثانیه ی دیگر تمام وجودت در باتلاق فرو خواهد رفت و دیگر هرگز، هیچ کس اثری از تو نخواهد دید و حتی یک نفر هم پیدا نخواهد شد که تو را برای لحظه ای به یاد بیاورد. آسمان را نگاه می کنی که حالا دیگر آفتابی ست؛ بعد از مرگ تو، همیشه آفتاب خواهد تابید. چشم هایت را می بندی، درون باتلاق فرو رفته ای، حالا دیگر نفس کشیدن ممکن نیست. ترس هایت برای همیشه تو را رها کرده اند، برای لحظه ای، از تمام آن چه که تو را می آزرد رها می شوی، از تمامشان، تمام آن ترس های لعنتی، تمام آن اندوه ها، تمام لبخندهایی که باید به تو می زدند و نزدند و حسرتشان تا ابد به دلت ماند، از تمامشان رها می شوی. اما درست در یک لحظه، لحظه ای میان مردن و رها شدن، همان لحظه ای که به خودت قول مردن را داده ای، همان جا که مرگِ تمام رنج هایت به تو لبخند می زند، ناگهان از خواب می پری!

نویسنده : الهه بهشتی

الهه بهشتی...

ما را در سایت الهه بهشتی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 180 تاريخ: سه شنبه 16 بهمن 1397 ساعت: 12:42

صفحه بندی