پشت میزش نشسته بود و بدون توجه به من غذایش را می خورد. انگار نه انگار چند لحظه پیش چه اتفاقی افتاده است. از این که نتوانسته بودم آن طور که باید جوابش را بدهم حرص می خوردم. باید به او نشان می دادم آن قدر ها هم بی عرضه نیستم که در برابر حرف هایش سکوت کنم. از جا بلند شدم و به طرف او رفتم. داشتم از عصبانیت منفجر می شدم. فریاد کشیدم :
" هوی ، تو فکر کردی کی هستی که هر چی دلت بخواد بگی و بیای بشینی با خیال راحت غذاتو کوفت کنی؟ "
هیچ توجهی به من نمی کرد. بی تفاوت به حرف های من غذایش را می خورد و در کمال خونسردی کارش را انجام می داد. این بیشتر مرا عصبی می کرد. باید کاری می کردم تا او هم عصبانی شود. بی اختیار دستم را جلو بردم و بشقاب غذایش را از روی میز هول دادم. قبل از این که صدای شکستن بشقاب به گوش برسد ، دوباره فریاد زدم :
" هی ! دارم با تو حرف می زنم. مگه کری ؟ میگم کی بهت اجازه داده هر وقت خواستی اون دهن گشادتو باز کنی و زرت و پرت کنی؟ هان ؟ "
داشت دندان هایش را بهم می فشرد. کاملا مشخص بود عصبانی شده و من چقدر از این بابت خوشحال بودم. می خواستم عصبانی تر شود. این شد که ادامه دادم :
"من از اولم گفتم این جا ، جای آدمای دهاتی مثل تو نیست. آخه تو چی حالیته که بشینی پشت میز و ماه به ماه پول بگیری ؟ تو رو باید می ذاشتن زمینای این جا رو طی بکشی و آخر ماه یه چیزی مینداختن جلوت تا ببری تو اون سگ دونی...
نگذاشت حرفم را تمام کنم. از جا بلند شد و یک کشیده ی محکم خواباند زیر گوشم:
- خفه شو زنیکه ی نفهم. یه جوری می زنمت که صدای سگ بدی و به جای این حرفا فقط بتونی واق واق کنی.
خون به مغزم نمی رسید. در آن لحظه با اهمیت ترین موضوع این بود که کم نیاورم. دستم را انداختم و گیس هایش را گرفتم و کشاندمش این طرف میز:
"چه غلطی کردی ؟ دست رو من بلند می کنی؟ الآن نشونت می دم."
با یک دست موهایش را می کشیدم و با دست دیگرمچ دستش را می پیچاندم. پشت سر هم ناسزا می گفت و سعی می کرد موهایش را از چنگم درآورد. تقریبا همه ی کارمندان اداره جمع شده بودند و چند نفر هم تلاش کردند او را از دست من نجات دهند اما هر بار با مشت و لگد های من رو به رو شدند و پا پس کشیدند. آن قدر حرکات مان تند و سریع شده بود که چیز دقیقی یادم نیست. فقط یک جا که صورتم را چنگ انداخت دیگر چیزی نفهمیدم و او را هول دادم که بیش از این آسیب نبینم. دستم روی صورتم بود و چشمانم را بسته بودم. دیگر ناسزا نمی گفت. فقط صدای همهمه جمعیتی می آمد که تا آن لحظه ساکت بودند. ناگهان به خودم آمدم . پشت میزش نشسته بود و بدون توجه به من غذایش را می خورد.
نویسنده : الهه بهشتی
الهه بهشتی...ما را در سایت الهه بهشتی دنبال میکنید
برچسب: داستان کوتاه,داستان کوتاه عاشقانه,داستان کوتاه طنز,داستان کوتاه انگلیسی,داستان کوتاه خنده دار,داستان کوتاه جالب,داستان کوتاه کودکانه,داستان کوتاه زیبا,داستان کوتاه انگلیسی با ترجمه فارسی,داستان کوتاه غمگین, نویسنده: بازدید: 97