الهه بهشتی

متن مرتبط با «نذری» در سایت الهه بهشتی نوشته شده است

نذری - قسمت اول

  • نیلوبلاگ

    من تصمیم گرفته بودم که دیگر به چهره ی هیچ زنی نگاه نکنم و یا حداقل به آن خیره نشوم. این است که کار و کاسبی ام بدجور کساد شده و طرفدارانم را از دست داده ام. به راستی اصلا برای آن ها چه فرقی می کند که طرفدار چه کسی باشند؟ آن ها فقط یکی را می خواهند که آن بالا باشد و دست شان به اش نرسد. پس من یا هر کس دیگر، چندان مهم نبود. برای خودم هم مهم نبود، به هر حال سودای شهرت گریبان هر انسانی را می گیرد و بسته به نوع آدمش، پس از مدتی رهایش می کند. حالا من هم مدت هاست که رها شده ام اما نه فقط از سودای شهرت بل...

    ادامه مطلب
  • نذری - قسمت دوم

  • نیلوبلاگ

    نگاهم را به سمت اتوبان بر می گردانم. زنی را می بینم که چهره اش مشخص نیست اما اگر بخواهیم طبق عرف های جامعه حساب کنیم، لباس های جلف و رنگارنگش معرف شغلی است که به نظر می رسد انجام می دهد. همان لحظه اتومبیل قراضه و از مد افتاده ای جلوی پایش نگه می دارد و زن پس از اندکی درنگ، سوار آن می شود. دوباره صدای هاتف را می شنوم: -اینم یه مادرقحبه ی دیگه. با چهره ای که فکر می کنم کاملا خنثی است و پیام خاصی در بر ندارد، به او نگاه می کنم. مزخرفاتش تمامی ندارد: -حالا اگه ازشون بپرسی، میگن مجبوریم، راه دیگه ای ...

    ادامه مطلب
  • نذری - قسمت پایانی

  • نیلوبلاگ

    می خواهم جلوتر بروم اما جلوی خودم را می گیرم. نگاهی به هاتف می اندازم و می گویم: -می تونم ردش کنم که بره. انگار با حالت قهر می گوید: -لازم نیست. -منم زن دارم، یعنی داشتم. از این که هنوزم متاهلم یا نه، مطمئن نیستم. ولی اگه اون هنوز زنده باشه و یه جای این دنیا، مجبور باشه که این ساعت شب کنار اتوبان وایسه و هر کس و ناکسی براش بوق بزنه، مطمئنم دلم طاقت نمیاره. می رم ردش کنم بره خودمم برمی گردم همین جا. بدون این که منتظر پاسخ او بمانم، به زیر پل می روم، دستم را توی جیبم می کنم و باقیمانده آخرین برداش...

    ادامه مطلب