نگاهم را به سمت اتوبان بر می گردانم. زنی را می بینم که چهره اش مشخص نیست اما اگر بخواهیم طبق عرف های جامعه حساب کنیم، لباس های جلف و رنگارنگش معرف شغلی است که به نظر می رسد انجام می دهد. همان لحظه اتومبیل قراضه و از مد افتاده ای جلوی پایش نگه می دارد و زن پس از اندکی درنگ، سوار آن می شود. دوباره صدای هاتف را می شنوم:
-اینم یه مادرقحبه ی دیگه.
با چهره ای که فکر می کنم کاملا خنثی است و پیام خاصی در بر ندارد، به او نگاه می کنم. مزخرفاتش تمامی ندارد:
-حالا اگه ازشون بپرسی، میگن مجبوریم، راه دیگه ای برای پول درآوردن نداریم. والا کاش یکی هم بود که ما رو ...
بی اختیار و با همان حالت خنثی گفتم:
-ببندش.
نیشش را باز و شروع به خندیدن می کند. کاش هیچ وقت نمی خندید! دندان های یکی در میانش که همان ها هم زرد و جرم گرفته و کثیف اند، زشتی صورتش را چند برابر و گاهی آن را غیر قابل تحمل می کنند. سرم را به سمت دیگری برمی گردانم و دوباره در افکار خودم غرق می شوم. درست یادم نیست که مهر بود یا شهریور اما خوب یادم است که غوزه ها باز شده بودند و زمان برداشت پنبه بود. با یک جمع روشن فکرنما به یکی از روستاهای قم رفته بودیم تا برداشت پنبه را از نزدیک ببینیم. دقیقا شیش سال پیش بود و شیش ماه هم بیشتر دوام نیاورد. نمی دانم چه شد و اشتباه من چه بود اما مطمئنم که ابدا بی اشتباه نبودم. صدای این سگ پیر دوباره آرامشم را بر هم می زند:
-به چی داری فکر می کنی رفیق؟
منزجر کننده تر از این که او مرا رفیق صدا کند چه بود؟ سوالش را بی جواب می گذارم اما از رو نمی رود:
-نکنه باز داری به همون مهملات همیشگی فکر می کنی؟
تحقیرآمیزتر از این که موجود حقیری چون او، به گذشته ی من بگوید مهمل؟
-نه، دارم به این فکر می کنم که چرا دهنت رو نمی بندی؟
-باشه می بندمش، ولی تو رو ناموست دست از این مسخره بازیا بردار و برو سر کارت. هم اوضاع خودتو درست کن هم یکم دوا واسه من بخر.
-من قسمم رو بشکنم که پولش رو بدم به تو دود کنی بره هوا؟
-ای ریدم تو اون قسمت که تو رو به گوه خوری کشیده ما رو به گوه.
-نشد یه بار اون گاله رو باز کنی، عن و گوه ازش نزنه بیرون.
-د آخه راست می گم دیگه. یعنی تو این شهر لعنتی هیچ نقشی نیست که توش مجبور نباشی زل بزنی به یه زن؟
با عصبانیت و تندی گفتم:
-نه نیست. تو این خراب شده برای بازیگر دست چندمی مثل من، نقشی جز عاشقانه های زپرتی نیست!
-اگه اختیار دم و دستگاه زیر شکمت رو داشتی، مجبور نبودی برای این که عاشق نشی خودت رو به این خفت بندازی. آخه اون پتیاره ارزش این حرفا رو داره مگه؟ الآنم معلوم نیست کدوم قبرستونیه.
-دیگه داری بیشتر از بلیطت زر زر می کنیا پیری! یه کار نکن بیام همون چهار تا دندونتم بریزم تو دهنت.
-خوب بابا! جوش نیار حالا!
-پس بتمرگ سر جات.
باز هم لحظاتی در سکوت و تفکر می گذرد که صدای این نره خر همه چیز را به هم می ریزد:
-ولی خداییش به این دیگه نمیاد.
نگاهش را دنبال می کنم و دوباره سرم را به سمت اتوبان بر می گردانم. فکر کنم همان زنی باشد که از من سوال پرسید. البته چهره اش را که ندیدم اما قد و قواره و شمایل کلی اش که زیر چشمی دیده بودم شبیه او است. صدای بوق می آید و چند دقیقه یک بار اتومبیلی جلوی پایش نگه می دارد اما از حرکاتش مشخص است که این کاره نیست. نمی دانم چرا اما از جا بلند می شوم و به سمت او می روم. شاید به این دلیل است که او هم از قم آمده و شاید حس می کنم ارتباطی بین او و مائده باشد. نمی دانم اما به هر ترتیب به سمت او می روم. سرم را پایین می اندازم و می پرسم:
-احتیاج به کمک دارید؟
-ای وای ترسیدم! گفتم این دیگه کیه که داره میاد. شما هنوز این جایید؟
-مگه نگفتم تو همون امامزاده بمونید؟
-گذاشت مگه؟ گفت من نمی تونم به خاطر تو بمونم باید زودتر برگردم خونه.
-حالا بچه اش رو گاز بود مگه؟
-نمی دونم والا، زنیکه نفهم.
-خوب حالا چیکار می خواید بکنید؟ من وسیله ندارم وگرنه می رسوندمتون.
-زنگ زدم بیان دنبالم.
-من یادم نبود ولی خودتون چرا به فکرتون نرسید که به آژانس زنگ بزنید؟ این طوری مجبور نبودید انقدر این جا الاف شید.
-شماره نداشتم.
-منم ندارم ولی اون نگهبان حتما داشت.
سکوت می کند.
-حالا همین طور می خواید این جا وایسید؟
-چیکار کنم پس؟
-هوا سرده، بیاید اون جا حداقل کنار آتیش.
سرش را به سمت جایی که به آن اشاره می کنم می چرخاند و ناگهان فاصله اش را از من بیشتر می کند. حتما به خاطر هاتف است. می گویم:
-منم ازش خوشم نمیاد.
و فاصله ی ایجاد شده بین مان را از بین می برم. هم چنان سکوت کرده و به سمت دیگری نگاه می کند. حالا این منم که به اون نگاه می کنم اما او خودش را می دزدد. ناگهان فکری هیجانی به مغزم هجوم می آورد و تمام عقل و منطقم را کنار می زند.
(ادامه دارد...)
نویسنده : الهه بهشتی
الهه بهشتی...