می خواهم جلوتر بروم اما جلوی خودم را می گیرم. نگاهی به هاتف می اندازم و می گویم:
-می تونم ردش کنم که بره.
انگار با حالت قهر می گوید:
-لازم نیست.
-منم زن دارم، یعنی داشتم. از این که هنوزم متاهلم یا نه، مطمئن نیستم. ولی اگه اون هنوز زنده باشه و یه جای این دنیا، مجبور باشه که این ساعت شب کنار اتوبان وایسه و هر کس و ناکسی براش بوق بزنه، مطمئنم دلم طاقت نمیاره. می رم ردش کنم بره خودمم برمی گردم همین جا.
بدون این که منتظر پاسخ او بمانم، به زیر پل می روم، دستم را توی جیبم می کنم و باقیمانده آخرین برداشت از حساب بانکی ام را بیرون می آورم. بیست هزار تومان. با لگد به زانویش می زنم و پانزده هزار تومان به سمتش می گیرم تا دیگر چانه نزند:
-پاشو برو واسه خودت دوا بخر.
با لگد دیگر من به خودش می آید و متأسفانه با دیدن پول دوباره نیشش را باز می کند. نگاهش را به پنج هزار تومان باقی مانده می دوزد و می گوید:
-داداش پول تاکسی چی پس؟ پیاده که نمی تونم برم.
-من به گور بابام خندیدم که داداش تو باشم. بیا بگیر اینو.
با خوشحالی تمام پول هایم را می گیرد و نگاهی به اتوبان می اندازد:
-قیافش که معلوم نیست ولی معلومه خوب چیزیه.
-گورت رو گم کن.
-اگه بخوای، می تونم انباری ممد تفی رو یه ساعت برات بگیرما.
-گفتی چرا بهش می گید ممد تفی؟
-چون وقتی حرف می زنه تفش می ریزه بیرون.
مثل الاغی که می خواهد از شیهه کشیدن اسبی تقلید کند، می خندد.
-نه پول ندارم. برو دیگه.
-باشه، ولی این جا از دو طرف دید داره ها.
با دست ضربه ای به سینه اش می زنم:
-اه گمشو دیگه.
بی آن که چیزی بگوید می رود و می بینم که منتظر تاکسی نمی ماند و پیاده حرکت می کند. زیر لب می گویم:
-لاشخور!
با دست اشاره می کنم که بیاید. خم می شوم و زغال های منقل را جا به جا می کنم. به این فکر می کنم که آیا تنها دلیلم برای رد پیشنهاد هاتف نداشتن پول بود؟ پس چرا این را گفتم؟ این که شاید آن قدر ها که فکر می کنم پایبند به عشقم نباشم، مرا از خودم ناامید می کند اما خوشبختانه در این لحظه او سر می رسد و مرا از کشمکش درونی ام نجات می دهد:
-اولش که دیدمتون، فکر نمی کردم یه همچین جایی زندگی کنید!
-نه زندگی نمی کنم.
کمی مکث می کنم و برای باور پذیرتر شدن حرفم ادامه می دهم:
-من بازیگر تئاترم. برای این که به نقش جدیدم نزدیک تر شم، چند وقتیه زیاد به این جور جاها سر می زنم.
برای این که بحث از این موضوع منحرف و به مقصود خودم نزدیک تر شود، می پرسم:
-کجای قم زندگی می کنید؟
-مثل این که اسمش جعفر آباده.
-مثل این که؟
-من حافظه ام رو از دست دادم. هر چی از خودم می دونم، از دیگران شنیدم.
با شنیدن نام جعفرآباد خون در تمام رگ هایم می دود و امیدی دوباره، به سمتم هجوم می آورد. ادامه می دهد:
-واسه همین یادم نمیاد برای چی نذر کرده بودم، فقط دیدم که توی دفترچه ی شخصیم، این طوری نوشتم.
می خواهم به قولی که داده بودم عمل کنم و از آن جا بیرون بروم که می گوید:
-همین جا بمونید. فکر می کردم با یه آدم بی بند و بار طرفم نه یه بازیگر!
ساده لوحی اش هم شبیه اوست. استرس عجیبی به من وارد شده و از طرفی بوی عطرش حس غریبی که شاید آخرین بار چند سال پیش تجربه کردم را به من یادآوری می کند. از خودم می ترسم، از رفتاری که ممکن است بروز دهم و از اتفاقی که ممکن است بیفتد.
-گفتید نمی دونید هنوز متاهلید یا نه. این یعنی چی؟
-یعنی یه روز بی هوا گذاشت و رفت. فکر کنم کار خانواده اش بود چون وقتی رفتم سراغشون، دیگه اون جا نبودن.
-چرا باید زندگی دخترشون رو خراب کنن؟
-مائده بیشتر از این که دخترشون باشه، نیروی کاری شون بود. از اولم با ازدواج مائده و این که بیاد تهران مخالف بودن چون مائده اندازه ی چند نفر کار می کرد.
-پس ازدواج پر ماجرایی داشتید.
سعی می کنم خودم را ناراحت و به فکر فرو رفته نشان بدهم و نزدیک او می نشینم. حالا می توانم عطرش را بهتر استشمام کنم. دوباره همان افکار بی منطق سراغم می آیند و حس می کنم این زن رازی در خود دارد. حس می کنم سال های انتظار به پایان رسیده و همان طور که همیشه رویابافی می کردم، کاملا ناگهانی، تمام کابوس هایم سرآمده. بی اختیار دستم به سمت او می رود و چانه اش را می گیرم و به سمت خودم می چرخانم. نمی دانم چه اتفاقی می افتد، همه چیز به خواب نامفهومی می ماند که پس از بیداری چیزی از آن در حافظه ات باقی نمی ماند. فقط سوزش کشیده ای را روی سمت چپ صورتم احساس می کنم و او را می بینم که دوان دوان به سمت اتوبان می رود. بی دلیل، من هم به دنبالش می دوم و عاجزانه از او می خواهم که مرا ببخشد اما او حتی لحظه ای هم مکث نمی کند. صدای گریه کردنش مرا از خودم متنفر می کند. در جای خودم میخکوب می شوم، سرم را در میان دستانم می گیرم و همان جا روی زمین می نشینم. این اولین باری نبود که چنین کاری کردم. هر بار زنی بیشتر از دیگران توجه مرا به خود جلب کرده بود، با این دلیل مزخرف که شاید او مائده باشد، قسمم را شکانده بودم و خودم را به دردسر انداخته بودم. حالا از خودم بیزارم هرچند می دانم که مشابه این اتفاق را فردا، فردای فردا و فردای فردای فردا هم تجربه خواهم کرد. هر بار دوباره تصمیم می گیرم و دوباره زیر آن می زنم و اگر نبودن مائده مرا نکشد، این وضعیت نکبت بار حتما مرا می کشد.
از جا بلند می شوم و بی هدف در خیابان ها پرسه می زنم. نزدیک صبح شده و هوا گرگ و میش است. در یکی از خیابان هایی که حتی نمی دانم نامش چیست، اتومبیل آشنایی می بینم که در چند قدمی من به طرز وحشیانه ای ترمز می کند و زنی از آن به بیرون پرت می شود. مغزم خسته و ناتوان و از تشخیص عاجز است! زن با صدایی که از عصبانیت دورگه شده فریاد می زند:
-لاشی...
مردی سرش را از ماشین بیرون می آورد و می گوید:
-خفه می شی هرزه ی دوزاری یا بیام خفت کنم؟
-پولم رو بده آشغال!
-اون پیتزایی که خوردی، اندازه ی کل هیکلت می ارزید میمون!
این را می گوید، گازش را می گیرد و می رود.
پس از چند لحظه، زن به سختی از جا بلند می شود و تلوتلو خوران شروع به حرکت می کند. تنها چند قدم دورتر شده بود که دوباره به زمین می افتد. از روی جدولی که روی آن نشسته بودم بلند می شوم و به سمتش می روم. دستش را می گیرم که بلندش کنم و در این حین، مغزم ناگهان واقعیت تلخی را تشخیص می دهد. همان زنی است که سر اتوبان ایستاده بود، اتومبیل هم همان بود اما واقعیت تلخ این نیست. بدون کوچترین تعجبی می گوید:
-تو چرا همه جا هستی؟ چرا تظاهر می کنی که من رو نمی بینی ولی همه جا دنبالمی؟
همچنان بهت زده نگاهش می کنم اما قدرت حرف زدنم را به کلی از دست داده ام. خنده ی مسخره ای می کند که بیشتر شبیه یک بازدم عمیق است:
-به هاتف بگو بیاد حسابش رو تسویه کنه، این روزا دست و بالم بدجور خالیه.
این را می گوید و بی هیچ حرفی می رود. خودم هم انگار دیگر اشتیاقی به ماندنش ندارم و با همان حالت بهت زده به سمت پل می روم؛ بعضی حقایق را کاش تا آخر عمر می شد نفهمید.
وقتی می رسم، آتش خاموش شده و خبری هم از هاتف و بند و بساطش نیست. حتما کار مأموران است. یک گوشه می نشینم و کاغذ مچاله شده ای را از میان آت و آشغال های داخل جیبم پیدا می کنم که شماره ی کارگردانی روی آن نوشته شده. عمیقا به فکر فرو می روم اما در واقع به چیزی فکر نمی کنم. هوا خیلی سرد است اما متأسفانه نه آن قدر که آدم یخ بزند.
پایان
نویسنده : الهه بهشتی
الهه بهشتی...