من تصمیم گرفته بودم که دیگر به چهره ی هیچ زنی نگاه نکنم و یا حداقل به آن خیره نشوم. این است که کار و کاسبی ام بدجور کساد شده و طرفدارانم را از دست داده ام. به راستی اصلا برای آن ها چه فرقی می کند که طرفدار چه کسی باشند؟ آن ها فقط یکی را می خواهند که آن بالا باشد و دست شان به اش نرسد. پس من یا هر کس دیگر، چندان مهم نبود. برای خودم هم مهم نبود، به هر حال سودای شهرت گریبان هر انسانی را می گیرد و بسته به نوع آدمش، پس از مدتی رهایش می کند. حالا من هم مدت هاست که رها شده ام اما نه فقط از سودای شهرت بلکه از همه چیز و حتی شاید هم زندگی؛ با این که به نظر می رسد هنوز خیلی جوانم.
صدای یک نفر مرا به خود می آورد:
-آقا؟ بفرمایید.
نگاهی به سینی پر از لقمه ای که در دست دارد می کنم و یکی از آن ها را برمی دارم. بدون این که متوجه محتویات درون آن شوم، گاز محکمی زده و شروع به جویدن می کنم. اه لعنتی! از ترکیب نان و حلوا متنفرم. اما چاره ای نیست و ممکن است چیز دهن پر کن دیگری نصیبم نشود. به هر حال از یک امام زاده چه انتظار دیگری می شود داشت جز حلوا و خرما و لقمه؟ البته گاهی هم در مناسبت های خاص بخت یارم می شود و با آش و شعله زردهای نذری، دلی از عزا در می آورم. در حالت معمولی پنجشنبه شب ها اوضاع بهتر است اما در روزهای معمولی گاهی حتی پیش می آید که یک دانه خرما هم نصیبم نمی شود. نمی دانم برای تمام صلوات هایی که نکشیدم و فاتحه هایی که نخواندم باید تقاص بدهم یا نه اما به هر حال اگر خدا با همان ویژگی هایی که از او می گویند وجود داشته باشد، خودش به حساب و کتاب این بنده هایی که نذری می دهند رسیدگی می کند و نیازی نیست که من لاابالی خودم را بیخودی خسته کنم.
چند ساعت دیگر می نشینم اما چیزی جز چند عدد خرما و یک لقمه ی پنیر و سبزی نصیبم نمی شود. می خواهم از جا بلند شوم که زنی به سمتم می آید. با دیدن او سریع رویم را برمی گردانم اما از گوشه ی چشم می بینم که هنوز به من نزدیک می شود. به محض رسیدن می پرسد:
-آقا، از این جا چطور می تونم قم؟
قلبم تیر کشید اما به روی خود نیاوردم:
-الآن دیگه ماشین گیرتون نمیاد. باید زودتر می رفتید.
-می خواستم شب رو این جا بمونم، نمی دونستم درش رو می بندن.
-مگه جا ندارید که شب رو می خواستید این جا بمونید؟
-چرا، ولی نذر داشتم.
-مگه قم کم جا داشت واسه نذر کردن؟
-لابد یه دلیلی داشتم دیگه!
-حالا تکلیف نذرتون چی می شه؟
-شرایط ادای نذر برقرار نبود دیگه!
-چه توجیه خوبی!
-چطور باید برگردم قم؟
-زنگ بزنید بیان دنبالتون، تا اون موقع هم همین جا بمونید. این ساعت اون بیرون امنیت نداره، دیدم که میگم. دو نفر براتون بوق بزنن واسه خودتون بد می شه.
-از قم تا تهران خیلی طول می کشه! این همه ساعت این جا بمونم یعنی؟ اون خانومه نمی ذاره که.
-براش توضیح بدید، حتما می ذاره.
این را می گویم و از امام زاده بیرون می روم. تا سر اتوبان راهی نیست و قدم زنان پیش می روم. از دور نور آتش را می بینم و هاتف را که طبق معمول و به همان حالتی که در توالت های ایرانی می نشینند، نشسته و نشئه کرده است. حالم از این موجود متعفن به هم می خورد اما در حال حاضر او تنها کسی است که حاضر به پناه دادنم شده. متوجه حضور من نمی شود. یک گوشه می نشینم و سرم را به دیوار تکیه می دهم.
-مادرقحبه رو ببین تو رو خدا!
می فهمم که متوجه حضورم شده و با عصبانیت به او خیره می شوم که به اتوبان اشاره می کند:
-اونو می گم.
(ادامه دارد...)
نویسنده : الهه بهشتی
توضیح: این داستان قسمت دار نیست فقط به علت حجم زیاد تصمیم گرفتم که در دو یا سه قسمت براتون بذارمش.
الهه بهشتی...