
از جا برخاستم زندان بان نبود! در، نیمه باز و کلید، در دستان من بود. سرم را که برگرداندم، زندان بان را دیدم روی زمین لمیده، چند تار مو از من در کف دستش و دکمه ی پیراهنش افتاده بود. *** در، نیمه باز اما من فرار نمی کردم بیرون از این در، زندانی بود هولناک تر زندانی به اندازه یک جهان! جایی که غل و زنجیری در کار نیست اما هر چقدر بدوی راه خروجی نمی یابی در چنین زندانی، من ترسیده بودم که تو آمدی مرا از بند آزاد، باز در بند کردی و چه بی رحمانه رفتی *** حالا صبح شده اما من چیزی جز تاریکی نمی بینم و هیچ ک...
ادامه مطلب
مشکلات تبدیل به کودکان سرکش و متمردی شده بودند که گوش به هر کدام می دادم ، دیگری سرم فریاد می زد. آن قدر در مقابله با آن ها ناتوان شده بودم که ترجیح می دادم فقط بخوابم. اما فایده ای نداشت. این کودکان ناخلف در خواب هم دست از گریبانم نمی کشیدند و من هر روز ، ناتوان تر از دیروز از خواب بر می خواستم و با این حقیقت رو به رو می شدم که هیچ چیز عوض نشده. شاید برای شما هم اتفاق افتاده باشد که درست در آن لحظه ای که فکر می کنید بدتر از این نمی شود ، زندگی تمام عزمش را جزم می کند تا به شما ثابت کند که در زن...
ادامه مطلب
تو! توی عجیب،توی مرموز! به راستی که به یک راز می مانی رازی شگرف اما با شکوه تو! توی جذاب،و باز تکرار می کنم توی عجیب! وَ چه عجیبِ جذابی هستی تو! آن قدر جذاب که دلم می خواهد در تو حل شوم و منی دیگر زاده شودxa0 منی که همه "تو"ست......
ادامه مطلب
پرسید: دوست داشتی جای کی باشی؟ و من بی درنگ پاسخ دادم: فقط خودم! و او فکر کرد گیرِ عجب آدم از خود راضی و به درد نخوری افتاده.اما من نه از خودراضی بودم و نه خودشیفته.فقط دلم می خواست برای یک بار هم که شده جای خودم باشم.کسی که همیشه از او فرار کردم.بیایید با خودمان روراست باشیم.همه ی ما به نحوی از خودمان فراری هستیم،کسی از چهره اش ناراضی ست،کسی از حماقتش بیزار است و دیگری از فقرِ خود می نالد. همه ی ما به دنبال سایه هایی می رویم که کاملا بی نقص به نظر می رسند اما نزدیک تر که می شویم،درست زیر نور آف...
ادامه مطلب
به من آموختند با دیگران رقابت کنم و گاه برای این که بیشتر تشویق شوم ، وعده ی پاداش دادند. هر بار هم سر باز زدم ، مرا از مجازات ترساندند. وَ کار من شد دویدن با تمام توان و جلو زدن. به دلیلی که خودم هم نمی دانستم. تا مقصدی که خودم هم نمی شناختم. تا این که یک روز خسته از رسیدن ، پشت سرم را نگاه کردم و میان همه ی کسانی که از آن ها رد شده بودم ، ناگهان خودم را دیدم! رنگ پریده و ناتوان ، همچنان با تمام وجود سعی می کرد خودش را به من برساند اما من ، من او را جا گذاشتم. می فهمید؟ من خودم را جا گذاشتم. به...
ادامه مطلب