من فوق العاده - قسمت چهارم

خرید بک لینک

مشکلات تبدیل به کودکان سرکش و متمردی شده بودند که گوش به هر کدام می دادم ، دیگری سرم فریاد می زد. آن قدر در مقابله با آن ها ناتوان شده بودم که ترجیح می دادم فقط بخوابم. اما فایده ای نداشت. این کودکان ناخلف در خواب هم دست از گریبانم نمی کشیدند و من هر روز ، ناتوان تر از دیروز از خواب بر می خواستم و با این حقیقت رو به رو می شدم که هیچ چیز عوض نشده. شاید برای شما هم اتفاق افتاده باشد که درست در آن لحظه ای که فکر می کنید بدتر از این نمی شود ، زندگی تمام عزمش را جزم می کند تا به شما ثابت کند که در زندگی صفر مطلق وجود ندارد و سیاهی ها تا منفی بی نهایت هم ادامه پیدا می کنند. آن روز های من هم همین طور بود. حالم اصلا خوب نبود. همه چیز یک طرف ، مشکل اصلی سوالی بود که مدام در ذهنم می پیچید و با آن کلنجار می رفتم : "خدایا میان این همه بدبختی ، چه چیز امیدوار کننده ای به من دادی که به آن دلخوش کنم ؟ " پاسخی پیدا نمی کردم. عدالت خدا زیر سوال رفته بود و این مرا از درون متلاشی می کرد.

یک شب آن قدر فکر کردم که دیگر عقلم به جایی نمی رسید. انسان در مقابله با مشکلات ، اگر ناتوان باشد ، بالاخره به جایی می رسد که می گوید بی خیال همه چیز و خودش را با چیز های دیگری سرگرم می کند . اوایل خرداد بود. هنوز هوا آن قدر گرم نشده بود و شب ها نسیم خنکی می وزید . از پنجره نگاهی به بیرون انداختم : ماه از میان شاخ و برگ های بلند درختان چنان دلبری می کرد که هر کسی را سر شوق می آورد. پنجره را باز کردم و بی اراده زیر لب شعری را زمزمه کردم. چقدر شهر آرام به نظر می رسید. چقدر خوب که هنوز ماه در آسمان بود و نسیم می وزید و چقدر خوب که من هنوز می توانستم شعر بخوانم. صدایی در گوشم پیچید : " به تو لذت بردن از چیز های کوچک را آموختم تا برای خوشحال بودن منت هیچ چیز را نکشی. "

نویسنده : الهه بهشتی

الهه بهشتی...

ما را در سایت الهه بهشتی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 88 تاريخ: يکشنبه 2 آبان 1395 ساعت: 11:16

صفحه بندی