
به نام آفریدگار کلمه در دنیایی که ما زندگی می کنیم، رسومات و سنت های عجیب و غریب در تمامی اعصار بر زندگی مردم سایه افکنده و بشر همیشه زیر بار قوانینی که خودش وضع کرده، کمر خم کرده است. در داستان جدیدم که البته داستانی کوتاه است، به سراغ یکی از این سنت های قدیمی که در شرق رایج بوده رفته ام، یکی از سنت های کنفوسیوسی (مشهورترین فیلسوف، نظریه پرداز سیاسی و معلم چینی) که طبق آن، زنی که شوهرش بمیرد یا از او جدا شود، همچنان باید با خانواده ی شوهر خود زندگی کند و اگر بخواهد نزد خانواده ی خود برگردد، در ...
ادامه مطلب
من تصمیم گرفته بودم که دیگر به چهره ی هیچ زنی نگاه نکنم و یا حداقل به آن خیره نشوم. این است که کار و کاسبی ام بدجور کساد شده و طرفدارانم را از دست داده ام. به راستی اصلا برای آن ها چه فرقی می کند که طرفدار چه کسی باشند؟ آن ها فقط یکی را می خواهند که آن بالا باشد و دست شان به اش نرسد. پس من یا هر کس دیگر، چندان مهم نبود. برای خودم هم مهم نبود، به هر حال سودای شهرت گریبان هر انسانی را می گیرد و بسته به نوع آدمش، پس از مدتی رهایش می کند. حالا من هم مدت هاست که رها شده ام اما نه فقط از سودای شهرت بل...
ادامه مطلب
پرسید: دوست داشتی جای کی باشی؟ و من بی درنگ پاسخ دادم: فقط خودم! و او فکر کرد گیرِ عجب آدم از خود راضی و به درد نخوری افتاده.اما من نه از خودراضی بودم و نه خودشیفته.فقط دلم می خواست برای یک بار هم که شده جای خودم باشم.کسی که همیشه از او فرار کردم.بیایید با خودمان روراست باشیم.همه ی ما به نحوی از خودمان فراری هستیم،کسی از چهره اش ناراضی ست،کسی از حماقتش بیزار است و دیگری از فقرِ خود می نالد. همه ی ما به دنبال سایه هایی می رویم که کاملا بی نقص به نظر می رسند اما نزدیک تر که می شویم،درست زیر نور آف...
ادامه مطلب