
اما موگه راضی نشد که همراه من بیاید، می گفت راه دیگری برای پول درآوردن بلد نیست و حاضر نیست ریسک کند. خیلی تلاش کردم اما افاقه نکرد و در نهایت مجبور شدم به تنهایی به آن خانه بروم. در آن خانه چیزی جز ک...
ادامه مطلب
شب اول، وقتی همه ی مهمان ها رفتند، مین هیو هم خانه را ترک کرد و من هم جرأت نکردم که چیزی از او بپرسم. مادرشوهرم اتاقمان را نشان داد و با مهربانی گفت: " نگران نباش، زود برمی گرده. حتما رفته خونه ی " کوآنگ هو ". از برادر به هم نزدیکترن. " تصمیم گرفتم تا قبل از این که برگردد، اتاق را کمی تزئین کنم. " هیوک "، برادر کوچکتر مین هیو را که هفت هشت سال بیشتر نداشت، فرستادم تا از تپه کمی برایم گل بچیند. وقتی گل ها را آورد، آن ها را پرپر کردم و روی تشک هایمان که از قبل آن جا پهنxa0 شده بود ریختم. چند شاخه ...
ادامه مطلب
نگاهم را به سمت اتوبان بر می گردانم. زنی را می بینم که چهره اش مشخص نیست اما اگر بخواهیم طبق عرف های جامعه حساب کنیم، لباس های جلف و رنگارنگش معرف شغلی است که به نظر می رسد انجام می دهد. همان لحظه اتومبیل قراضه و از مد افتاده ای جلوی پایش نگه می دارد و زن پس از اندکی درنگ، سوار آن می شود. دوباره صدای هاتف را می شنوم: -اینم یه مادرقحبه ی دیگه. با چهره ای که فکر می کنم کاملا خنثی است و پیام خاصی در بر ندارد، به او نگاه می کنم. مزخرفاتش تمامی ندارد: -حالا اگه ازشون بپرسی، میگن مجبوریم، راه دیگه ای ...
ادامه مطلب