الهه بهشتی

متن مرتبط با «آخر» در سایت الهه بهشتی نوشته شده است

دریای شرق - قسمت آخر

  • نیلوبلاگ

    در این مدت از کارگاه جواهرسازی بیرون آمده و مشغول تدریس خصوصی زبان انگلیسی شده بودم. مادر یکی از شاگردهایم، در یک شرکت بین المللی واردات پوشاک کار می کرد و توانست کاری کند تا به عنوان مترجم در شرکتشان...

    ادامه مطلب
  • راز درخت انگور - قسمت آخر

  • نیلوبلاگ

    شبانه روز او را می پاییدم، پدر شیوا را می گویم. بهترین فرصت را شناسایی کردم: هر شب حدود ساعت یازده می آمد چرخی در کوچه می زد و سیگاری می کشید. قبل از تمام این ماجراها، درست روزی که شیوا را در مقابل مطب پدرم دیدم، رفته بودم تا از پدرم پول بگیرم برای شروع کاری با دوستانم اما او مخالفت کرد. شب که شد، در کمال تعجب گفت که پول را می دهد، حتما این هم یک جور رشوه بود. پول هایمان را جمع کردیم و یک وانت قراضه خریدیم، آن موقع نمی دانستم قرار است از آن به عنوان نعش کش استفاده کنم. آن شب از تاریک و خلوت بودن...

    ادامه مطلب
  • کندار - قسمت آخر

  • نیلوبلاگ

    ماندیگا مقداری از آن زهرهای سبزرنگی که وقتی گاوی بیمار می شد، به خوردش می دادند تا راحت تر و سریع تر بمیرد، در لیوانی ریخته بود و قصد داشت آن را به خورد باریتا که در خواب بود، بدهد. کندار بی درنگ از جا پرید و قبل از این که ماندیگا بتواند از خود دفاع کند، لیوان را از او گرفت و به سمت دیگری پرت کرد. با صدای شکستن لیوان، باریتا از خواب پرید و نفس زنان به کندار خیره شد: -بخواب عزیزم، چیزی نیست. حتما گربه رفته زیرزمین. الآن ما میریم ببینیم چی شده. سپس با سر به ماندیگا اشاره کرد که همراه او بیاید. خدم...

    ادامه مطلب