یکی از نگهبانان رو به ماندیگا گفت:
-مهمون شماست؟
-بله، من دعوتش کردم.
-مگه نمی دونید طبق قانون جدید هیچ غریبه ای بدون هماهنگی قبلی حق ورود به روستا رو نداره؟
ماندیگا سکه از زیر پیراهن خود درآورد و به نگهبان داد:
-عذر می خوام.
نگهبان سکه را گرفت و بدون هیچ حرف دیگری از آن جا رفتند.
پس از رفتن او، ماندیگا در مقابل کندار نشست و گفت:
-فکرش رو نمی کردم بعد از این همه بلایی که سرمون اومد، آخر سر توی روستای مادری من هم دیگه رو ملاقات کنیم.
کندار بهت زده و پیدا کردن کلمات در آن لحظه، سخت ترین کار ممکن برایش شده بود:
-خودتی ماندیگا؟
ماندیگا نفسی کشید، سرش را پایین انداخت و نگاه خود را به باریتا که بیهوش در آغوش کندار افتاده بود، دوخت:
-این کیه؟ اگه همه چیز خوب پیش می رفت...
کندار نگذاشت حرفش را تمام کند:
-همسرمه.
ماندیگا طوری که انگار حرف کندار را باور نداشته باشد، نگاهی به او انداخت و سپس دوباره به باریتا خیره شد که کندار ادامه داد:
-کمکش کن ماندیگا، به خاطر خدا کمکش کن!
ناگهان ماندیگا نگاهی آغشته به خشم به او انداخت. کندار سرش را به علامت فهمیدن تکان داد و گفت:
-به خاطر تمام عشقی که به هم داشتیم کمکش کن.
ماندیگا با همان نگاه که حالا با حلقه های اشک در چشم هایش هم همراه شده بود، لب هایش را به هم فشرد و گفت:
-دنبالم بیا.
***
خانه ی ماندیگا، کوچک بود و تاریک و تنها چند شمع، نور اندکی به آن بخشیده بودند. به محض رسیدن، دخترک نوجوانی که خدمتکارش بود را صدا زد و از او خواست که به دنبال طبیب برود. سپس تخت خواب خود را برای باریتا آماده کرد و به کمک کندار، باریتا را روی آن خواباندند و تا از راه رسیدن طبیب و بدون آن که حرفی میان آن دو رد و بدل شود، شروع به پاشویه کردن باریتا کردند.
کندار احساس می کرد در یک خلأ فرو رفته است. اگر در آن لحظه کسی از او می خواست احساسش را بیان کند، به کودکی می ماند که هنوز حرف زدن را درست نیاموخته است و صرفا کلمات بی ربط و بی سر و تهی را به هم می چسباند. نگرانی از وضع باریتا تمام توانش را گرفته بود و نمی دانست که دیدن ماندیگا دقیقا چه حسی را در او به وجود آورده است! اگر باریتایی وجود نداشت، قطعا دیدن ماندیگا برایش به سان معجزه ای می ماند اما به طور قطع هم نمی توانست بگوید که ملاقات ماندیگا او را خوشحال نکرده است چرا که بدون او و در این روستا کاری از دست کندار برای باریتا بر نمی آمد و گذشته از آن نمی توانست تصور کند که چه حسی داشت اگر قرار بود این دنیا را بدون دیدار دوباره ی ماندیگا ترک کند. شاید بدون آن که خودش بداند، همیشه امید به بازگشت ماندیگا داشت اما دردناک تر از تمام این ها برای او، اندوهی بود که در چهره ی ماندیگا می دید. در این میان، رفتار عاقلانه ی ماندیگا باعث آرامش قلب او می شد اما هیچ کس نمی داند که وقتی یک زن در اوج خشم و ناراحتی سکوت می کند، چه افکار خطرناکی را ممکن است در سر بپروراند.
طبیب سر رسید و شروع به مداوای باریتا کرد. باریتا از حالت بیهوشی درآمده بود و ناله های خفیفی می کرد. کندار عرق روی پیشانی اش را خشک و تمام تلاش خود را می کرد تا بدنش را که از تب می سوخت، خنک نگه دارد. ماندیگا جوشانده های گیاهی را آماده می کرد، طبیب سعی می کرد داروها را به خورد او بدهد و وقتی باریتا تمام آن ها را بالا می آورد، خدمتکار، اطراف او را تمیز می کرد. ساعتی به همین وضع گذشت تا این که باریتا تکان های شدیدی خورد و به طور ناگهانی در اغما فرو رفت. طبیب پس از معاینه ی مجدد او، رو به کندار که از نگرانی رنگش پریده بود کرد و گفت:
-من فکر می کردم فقط دریازده شده اما الآن فهمیدم که علت بی قراری های اون، مرگ بچه ی تو شکمشه.
کندار خشمگین شد و گلوی طبیب را در دستانش فشرد:
-این رو الآن می گی؟ تو چطور پزشکی هستی پس؟ اگه بلایی سر همسرم بیاد خودم می کشمت.
ماندیگا کندار را کنار زد و رو به طبیب گفت:
-ببخشش، حالش خوب نیست. حالا باید چیکار کنیم؟
طبیب نگاه غضبناک خود را از کندار گرفت و رو به ماندیگا گفت:
-باید هر چه سریع تر اون بچه ی مرده رو از بدنش خارج کنیم.
-خب پس لطفا هر چه سریع تر این کار رو بکن.
-وسایلم همراهم نیست. خدمتکارت رو با من بفرست تا وسایلم رو بیاریم.
با رفتن آن ها، کندار در کنار تخت خواب باریتا نشست و شروع به گریستن کرد که ماندیگا با کنایه گفت:
-تو مرد خوش چهره و جذابی هستی و توی زندگیت سختی های زیادی کشیدی. حیف که بچه ای نداری تا چهره و خاطراتت رو به نسل های بعد منتقل کنه. واقعا ناراحت کننده ست که کسی مثل تو با مردن تموم بشه، انگار که هیچ وقت کنداری نبوده و تمام این سال ها بیهوده زندگی کرده.
کندار با گریه گفت:
-ماندیگا ازت خواهش می کنم تنهام بذار.
-دیگه من رو به این اسم صدا نکن. حالا هم همسرت رو بردار و از این جا برو.
کندار با تعجب به او نگاه کرد و گفت:
-چی داری می گی ماندیگا؟
ماندیگا فریاد زد:
-مگه نگفتم دیگه من رو به این اسم صدا نکن؟ اسم من شیناست و توی خونه ی من جایی برای تو و اون زن مریضت نیست. اگه زودتر از این جا نری، نگهبان ها رو خبر می کنم و بهشون می گم که تو یه غریبه ای و اشتباه می کردم که می شناسمت.
کندار همان طور با تعجب به ماندیگا خیره شده بود که ماندیگا رویش را برگرداند و گفت:
-فقط یه راه وجود داره که بتونی این جا بمونی.
(ادامه دارد...)
نویسنده : الهه بهشتی
الهه بهشتی...