
یکی از نگهبانان رو به ماندیگا گفت: -مهمون شماست؟ -بله، من دعوتش کردم. -مگه نمی دونید طبق قانون جدید هیچ غریبه ای بدون هماهنگی قبلی حق ورود به روستا رو نداره؟ ماندیگا سکه از زیر پیراهن خود درآورد و به نگهبان داد: -عذر می خوام. نگهبان سکه را گرفت و بدون هیچ حرف دیگری از آن جا رفتند. پس از رفتن او، ماندیگا در مقابل کندار نشست و گفت: -فکرش رو نمی کردم بعد از این همه بلایی که سرمون اومد، آخر سر توی روستای مادری من هم دیگه رو ملاقات کنیم. کندار بهت زده و پیدا کردن کلمات در آن لحظه، سخت ترین کار ممکن ب...
ادامه مطلب
کندار همان طور با تعجب به ماندیگا خیره شده بود که ماندیگا رویش را برگرداند و گفت: -فقط یه راه وجود داره که بتونی این جا بمونی. -تو آدمی نبودی که برای کمک کردن به کسی، واسش شرط بذاری! -من دیگه اون آدم قبل نیستم! خوب به من نگاه کن کندار، می بینی که، من دیگه اون آدم سی و چند سال پیش نیستم. از اون ماندیگا فقط یه پیرزن عجوزه باقی مونده که به زیبایی یه زن جوون باخته! کندار خواست نام او را به زبان بیاورد که با فریاد ماندیگا مواجه شد: -خیلی خوب، شینا! تو باید بدونی که با این که زیبایی چهرت از بین رفته و...
ادامه مطلب
ماندیگا مقداری از آن زهرهای سبزرنگی که وقتی گاوی بیمار می شد، به خوردش می دادند تا راحت تر و سریع تر بمیرد، در لیوانی ریخته بود و قصد داشت آن را به خورد باریتا که در خواب بود، بدهد. کندار بی درنگ از جا پرید و قبل از این که ماندیگا بتواند از خود دفاع کند، لیوان را از او گرفت و به سمت دیگری پرت کرد. با صدای شکستن لیوان، باریتا از خواب پرید و نفس زنان به کندار خیره شد: -بخواب عزیزم، چیزی نیست. حتما گربه رفته زیرزمین. الآن ما میریم ببینیم چی شده. سپس با سر به ماندیگا اشاره کرد که همراه او بیاید. خدم...
ادامه مطلب