
می خواهم جلوتر بروم اما جلوی خودم را می گیرم. نگاهی به هاتف می اندازم و می گویم: -می تونم ردش کنم که بره. انگار با حالت قهر می گوید: -لازم نیست. -منم زن دارم، یعنی داشتم. از این که هنوزم متاهلم یا نه، مطمئن نیستم. ولی اگه اون هنوز زنده باشه و یه جای این دنیا، مجبور باشه که این ساعت شب کنار اتوبان وایسه و هر کس و ناکسی براش بوق بزنه، مطمئنم دلم طاقت نمیاره. می رم ردش کنم بره خودمم برمی گردم همین جا. بدون این که منتظر پاسخ او بمانم، به زیر پل می روم، دستم را توی جیبم می کنم و باقیمانده آخرین برداش...
ادامه مطلب