
یکی از نگهبانان رو به ماندیگا گفت: -مهمون شماست؟ -بله، من دعوتش کردم. -مگه نمی دونید طبق قانون جدید هیچ غریبه ای بدون هماهنگی قبلی حق ورود به روستا رو نداره؟ ماندیگا سکه از زیر پیراهن خود درآورد و به نگهبان داد: -عذر می خوام. نگهبان سکه را گرفت و بدون هیچ حرف دیگری از آن جا رفتند. پس از رفتن او، ماندیگا در مقابل کندار نشست و گفت: -فکرش رو نمی کردم بعد از این همه بلایی که سرمون اومد، آخر سر توی روستای مادری من هم دیگه رو ملاقات کنیم. کندار بهت زده و پیدا کردن کلمات در آن لحظه، سخت ترین کار ممکن ب...
ادامه مطلب