
از جا برخاستم زندان بان نبود! در، نیمه باز و کلید، در دستان من بود. سرم را که برگرداندم، زندان بان را دیدم روی زمین لمیده، چند تار مو از من در کف دستش و دکمه ی پیراهنش افتاده بود. *** در، نیمه باز اما من فرار نمی کردم بیرون از این در، زندانی بود هولناک تر زندانی به اندازه یک جهان! جایی که غل و زنجیری در کار نیست اما هر چقدر بدوی راه خروجی نمی یابی در چنین زندانی، من ترسیده بودم که تو آمدی مرا از بند آزاد، باز در بند کردی و چه بی رحمانه رفتی *** حالا صبح شده اما من چیزی جز تاریکی نمی بینم و هیچ ک...
ادامه مطلب